ایران در خط مقدم مقاومت؛ پاسخ تاریخی به صهیونیسم و امپریالیسم

تحولات اخیر منطقهای، بار دیگر معادلات ژئوپولیتیک خاورمیانه و حتی نظام بینالملل را در معرض آزمونی تازه قرار داده است. در شرایطی که تنش میان ایران از یکسو و محور امریکا و اسرائیل از سوی دیگر وارد مرحلهای آشکارتر از تقابل شده، بسیاری از ناظران سیاسی این وضعیت را صرفاً یک منازعه دوجانبه نمیدانند؛ بلکه آن را نمادی از شکاف عمیق میان نظم قدرت مسلط جهانی و جهان در حال توسعه ارزیابی میکنند.
در این چارچوب، دفاع ایران در برابر فشارها و تهدیدها، بهعنوان نمادی از مقاومت گستردهتر کشورهای جنوب جهانی (Global South) در برابر ساختارهای هژمونیک تعبیر میشود.
برای درک این برداشت، باید به پیشینه روابط قدرت در هشت دهه گذشته نگاه کرد. پس از پایان جنگ جهانی دوم و شکلگیری نظم بینالمللی تحت رهبری امریکا، بسیاری از کشورهای آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین بارها شاهد مداخلات نظامی، تحریمهای اقتصادی یا فشارهای سیاسی قدرتهای بزرگ بودهاند.
در همین بستر تاریخی، شماری از تحلیلگران معتقدند که هرگونه تقابل میان یک قدرت منطقهای مستقل و ساختار هژمونیک غربی، به سرعت به نمادی فراتر از یک نزاع منطقهای تبدیل میشود؛ نمادی که برای بسیاری از جوامع جهان در حال توسعه حامل پیام مقاومت و بازتعریف توازن قدرت است.
در خاورمیانه نیز این روایت تاریخی با مسئله فلسطین گره خورده است. از زمان تأسیس اسرائیل در سال ۱۹۴۸، منطقه شاهد جنگها، اشغالها و بحرانهای متعدد بوده است؛ وضعیتی که همچنان یکی از اصلیترین محورهای منازعات سیاسی در جهان عرب به شمار میرود. کشورهایی چون فلسطین، لبنان، سوريه، عراق و مصر در مقاطع مختلف درگیر این تنشها بودهاند و همین امر سبب شده است که هرگونه درگیری جدید در منطقه فوراً در چارچوب این تاریخ طولانی تفسیر شود.
در چنین فضایی، ایران طی دهههای اخیر تلاش کرده خود را بهعنوان یکی از بازیگران اصلی محور مقاومت در منطقه معرفی کند. از نگاه حامیان این رویکرد، سیاست خارجی تهران نهتنها دفاع از منافع ملی، بلکه دفاع از آرمانهای گستردهتر جهان اسلام و جهان جنوب تلقی میشود. در مقابل، منتقدان غربی این سیاست را عامل بیثباتی منطقه میدانند. این دو روایت متضاد، نشان میدهد که نزاع جاری صرفاً نظامی یا امنیتی نیست، بلکه جنگی در عرصه روایتها و مشروعیت سیاسی نیز محسوب میشود.
نکته قابل توجه در تحولات اخیر، واکنش محتاطانه برخی قدرتهای اروپایی است. کشورهایی مانند انگلستان، فرانسه و جرمنی که در بسیاری از بحرانهای گذشته از سیاستهای امنیتی واشنگتن حمایت کردهاند، این بار در برخی مواضع خود محتاطتر ظاهر شدهاند. این احتیاط را میتوان ناشی از چند عامل دانست: نگرانی از گسترش جنگ در خاورمیانه، بحران انرژی، و نیز خستگی افکار عمومی اروپا از درگیریهای طولانیمدت نظامی در خارج از قاره.
در سوی دیگر، رفتار قدرتهای نوظهور نیز توجه تحلیلگران را جلب کرده است. بهویژه نقش هندوستان در معادلات اخیر مورد بحث قرار گرفته است. دولت ناریندرا مودی طی سالهای گذشته تلاش کرده است روابط استراتژیک خود را همزمان با غرب، اسرائیل و برخی کشورهای عربی توسعه دهد. این سیاست چندوجهی گاه با انتقاد بخشی از نخبگان جهان جنوب مواجه شده است؛ زیرا هند در دهههای گذشته یکی از مدافعان اصلی جنبش عدم تعهد و همبستگی کشورهای در حال توسعه محسوب میشد. اکنون دهلی نو میان منافع اقتصادی، امنیتی و هویت تاریخی خود در سیاست خارجی دچار نوعی موازنه پیچیده شده است.
در این میان، اهمیت تنگه هرمز نیز بیش از پیش برجسته شده است. تنگه هرمز یکی از مهمترین شریانهای انرژی جهان به شمار میرود و بخش قابل توجهی از صادرات نفت خلیج فارس از این مسیر عبور میکند. هرگونه تنش نظامی در این منطقه نهتنها امنیت منطقهای، بلکه اقتصاد جهانی را نیز تحت تأثیر قرار میدهد.
به همین دلیل بسیاری از تحلیلگران معتقدند که مدیریت این آبراه استراتژیک میتواند به یکی از ابزارهای اصلی فشار در معادلات ژئوپولیتیک تبدیل شود. از منظر ژئوپولیتیک گستردهتر، برخی ناظران این بحران را در چارچوب رقابت میان قدرتهای بزرگ نیز تحلیل میکنند. نقش احتمالی کشورهایی مانند روسیه و چین در موازنه قدرت منطقهای یکی از موضوعات مورد بحث در محافل راهبردی است.
هر دو کشور طی سالهای اخیر تلاش کردهاند نفوذ خود را در خاورمیانه افزایش دهند و در عین حال از گسترش مستقیم جنگی که ممکن است بازارهای جهانی را بیثبات کند، پرهیز داشتهاند.
با این همه، مهمترین پرسش همچنان درباره آینده منطقه باقی است، آیا این بحران میتواند به تغییر بنیادین در توازن قدرت خاورمیانه منجر شود یا سرانجام در چارچوب همان الگوهای سنتی مهار و بازدارندگی پایان خواهد یافت؟ تاریخ نشان داده است که خاورمیانه بارها در آستانه تحولات بزرگ قرار گرفته، اما اغلب این تحولات به جای دگرگونی کامل نظم منطقهای، به بازآرایی نسبی قدرتها انجامیده است.
آنچه مسلم است این است که تحولات کنونی تنها یک درگیری نظامی محدود نیست، بلکه آزمونی برای نظم بینالمللی و معادلات قدرت در قرن بیست و یکم به شمار میرود. نتیجه این آزمون نهتنها سرنوشت بازیگران مستقیم درگیر، بلکه آینده امنیت انرژی، سیاست جهانی و حتی مفهوم هژمونی در نظام بینالملل را تحت تأثیر قرار خواهد داد.
نویسنده:محمد امان فلاح

