شکست در میدان، فرار در سیاست؛ سناریوی خروج امریکا از جنگ

اظهارات اخیر دونالد ترامپ درباره تنگه هرمز را نمیتوان صرفاً یک تغییر لحن ساده یا تاکتیکی دانست؛ این سخنان در واقع بیان صریح پذیرش شکست از سوی ایالات متحده و اسرائیل در برابر واقعیتهای میدانی است. وقتی رئیسجمهور امریکا بهجای تأکید بر ادامه فشار یا تهدید نظامی، مسئولیت بازگشایی تنگه هرمز را به دیگران واگذار میکند و همزمان از احتمال خروج از جنگ سخن میگوید، این دقیقاً همان نقطهای است که یک قدرت، ناتوانی خود در تحقق اهدافش را به زبان غیرمستقیم اعتراف میکند.
امریکا و اسرائیل این درگیری را با این تصور آغاز کردند که میتوانند با برتری نظامی، اراده خود را بر ایران تحمیل کنند؛ اما روند تحولات نشان داد که این محاسبه از اساس دچار خطا بوده است. نهتنها اهداف اعلامی آنها محقق نشد، بلکه میدان نبرد بهگونهای تغییر کرد که هزینههای ادامه درگیری برای واشنگتن و تلآویو بهمراتب سنگینتر از دستاوردهای آن شد. در چنین شرایطی، سخنان ترامپ را باید بهعنوان نشانهای روشن از پذیرش این واقعیت دانست که پروژه فشار نظامی به شکست انجامیده است.
یکی از مهمترین نشانههای این شکست، تغییر جهت حملات امریکا و اسرائیل به سمت اهداف غیرنظامی است. زمانی که یک طرف در دستیابی به اهداف نظامی مشخص ناکام میماند، معمولاً به اقداماتی روی میآورد که بیشتر جنبه فشار روانی دارد تا دستاورد عملیاتی. حمله به مراکز درمانی و کارخانههای داروسازی در ایران، دقیقاً در همین چارچوب قابل تحلیل است. این اقدامات نهتنها توازن قوا را تغییر نداد، بلکه موقعیت اخلاقی و سیاسی امریکا و اسرائیل را بیش از قبل تضعیف کرد و آنها را در سطح بین الملل انگشت نشان عام و تام ساخت.
در همین حال، ایران با بمباران خوشهای بر مراکز نظامی در اسرائیل توانست اهدافی را با موفقیت از بین ببرد؛ ولی عفو بین الملل همینکه متوجه شد وزنه میدان به سمت ایران سنگینی میکند، این حمله را در لیست بررسی جنایات جنگی قرار داد اما سکوت این سازمان در برابر حملات به زیرساختهای غیرنظامی ایران همچون کارخانه دواسازی برای مریضان سرطانی، این تصور را تقویت کرده است که استانداردهای دوگانه بر ارزیابیها حاکم است. با این حال، حتی این دوگانه سازی استاندارد حقوقی نیز نتوانسته شکست میدانی امریکا و اسرائیل را جبران کند یا آن را از دید افکار عمومی پنهان سازد.
در بعد نظامی نیز نشانههای شکست این دو متجاوز بیش از پیش آشکار شده است. خود ترامپ با اشاره به قرار گرفتن ناوهای امریکایی در معرض تهدید از چندین زاویه، عملاً اذعان کرده که برتری مطلق نظامی وجود ندارد و موشکهای ایران توانسته است بازدارندگی جدی ایجاد کند. این اعتراف، هرچند در قالبی غیررسمی بیان شده، اما بیانگر واقعیتی است که فرماندهان نظامی امریکا نیز با آن مواجهاند؛ هرگونه اقدام نظامی علیه ایران میتواند با پاسخهای پرهزینه و پیشبینیناپذیر روبهرو شود. این وضعیت، عملاً دست امریکا و اسرائیل را برای ادامه عملیات گسترده بسته است.
در داخل ایالات متحده، شکست این راهبرد به شکل فشارهای اجتماعی و سیاسی بروز یافته است. تظاهرات گسترده علیه سیاستهای جنگطلبانه، نشان میدهد که جامعه امریکا دیگر حاضر نیست هزینههای یک جنگ بینتیجه را بپردازد. این فشار داخلی، نقش مهمی در عقبنشینی تدریجی مقامات امریکایی داشته است. ترامپ که همواره تلاش میکند خود را در موقعیت قدرت نشان دهد، اکنون ناچار شده از ادبیاتی استفاده کند که بیشتر به مدیریت شکست شباهت دارد تا اعلام پیروزی.
در اسرائیل نیز شرایط بهگونهای پیش رفته که نمیتوان از موفقیت این رژیم سخن گفت. فشارهای امنیتی، اختلال در زندگی روزمره و نگرانیهای فزاینده، باعث شده بخشی از جامعه اسرائیل نسبت به ادامه این درگیری دچار تردید شود. این وضعیت، نشاندهنده آن است که اسرائیل نیز نتوانسته به اهداف خود دست یابد و اکنون با پیامدهای یک درگیری فرسایشی مواجه است، موشکهای ایران امان را از مردم اسرائیل بریده است و آنان هم اکنون در جستجوی راه فرار به صورت هوایی و زمینی هستند، به قول یکی از شهروندان انگلیس که می گفت تلاویو اکنون شبیه غزه شده است و امکان یک زندگی عادی در آن وجود ندارد.
در سطح بینالمللی، عدم همراهی کامل متحدان غربی نیز یکی دیگر از نشانههای شکست امریکا و اسرائیل است. کشورهای اروپایی، با وجود روابط نزدیک با واشنگتن، از حمایت بیقید و شرط خودداری کردهاند و عملا به درخواست ترامپ پاسخ رد دادند. این عدم اجماع، نشان میدهد که حتی متحدان سنتی امریکا نیز نسبت به موفقیت این راهبرد تردید دارند. در چنین شرایطی، امریکا و اسرائیل عملاً در موقعیتی قرار گرفتهاند که ادامه مسیر بدون پشتوانه گسترده بینالمللی برای شان دشوار و غیر ممکن گردیده است.
همزمان، تحولات منطقهای نیز به ضرر آنها رقم خورده است. فعال شدن چندین جبهه در یمن، عراق و لبنان و افزایش فشارهای همزمان، باعث شده که امریکا و اسرائیل نتوانند تمرکز لازم برای پیشبرد اهداف خود را حفظ کنند. این چندجبههای شدن بحران، یکی از عواملی است که به شکست راهبردی آنها سرعت بخشیده است.
در این چارچوب، اظهارات ترامپ درباره احتمال خروج از جنگ را باید بهعنوان تلاش برای یافتن یک راه فرار آبرومندانه تفسیر کرد. او میکوشد این عقبنشینی را بهگونهای بیان کند که کمتر بهعنوان شکست تلقی شود، اما واقعیت آن است که چنین تغییر موضعی بدون وجود فشارهای جدی ایران امکانپذیر نبود. وقتی یک قدرت از مواضع قبلی خود فاصله میگیرد و بهدنبال جستجوی راه در رفتن از جنگ میافتد، این دقیقاً همان چیزی است که در ادبیات سیاسی بهعنوان پذیرش شکست شناخته میشود.
لذا، آنچه امروز در مواضع امریکا و اسرائیل دیده میشود، نتیجه مستقیم ناتوانی در تحقق اهداف اعلامی است. نه توازن قوا به نفع آنها تغییر کرده، نه توانستهاند اهداف اعلامی و اراده خود را بر ایران تحمیل کنند و نه حمایت بینالمللی بهدست آوردهاند. در مقابل، با افزایش هزینهها، فشارهای داخلی و پیچیدهتر شدن شرایط منطقهای مواجه شدهاند. بر این اساس، سخنان اخیر دونالد ترامپ را باید نه بهعنوان یک مانور سیاسی، بلکه بهعنوان اعترافی صریح به شکست امریکا و اسرائیل در این رویارویی دانست که در تغییر لحن، عقبنشینیها و تلاش برای خروج از بحران بهوضوح قابل مشاهده است.
یادداشت اختصاصی

