ناسیونالیسم افغانی چیست؟

ناسیونالیسم (ملی‌گرایی) یک ایدئولوژی سیاسی است که بر اهمیت ملت، استقلال و منافع یک کشور تأکید دارد. این ایدئولوژی بر پایه تعلق به یک ملت مشترک و حمایت از حقوق آن شکل می‌گیرد و وفاداری به ملت و هویت ملی را محور خود قرار می‌دهد.

ناسیونالیسم پدیده‌ای مدرن است که تاریخ آن به انقلاب فرانسه (۱۷۸۹) و پس از آن بازمی‌گردد. این مکتب سیاسی، اجتماعی و ایدئولوژیک در غرب ظهور کرد. ژان‌ژاک روسو، بزرگ‌ترین نماینده فکری این مکتب، بر اتحاد و هم‌بستگی توده‌ها ارج می‌نهاد و معتقد بود انسان باید بیش‌ترین پیوند را با کشور و میراث خود داشته باشد؛ او این باور را به سطح یک عقیده مقدس ارتقا داد. از این منظر، ساختار اصلی تئوری ناسیونالیسم بر پایه ارزش‌های انقلاب فرانسه بنا نهاده و در عمل پیاده شد.

سده نوزدهم را عصر طلایی ناسیونالیسم می‌دانند. در این سده، توماس جفرسون و توماس پین پایه‌های ناسیونالیسم امریکایی را گذاشتند. در انگلیس، جرمی بنتام به ناسیونالیسم چشم‌اندازی جدید بخشید و با ویلیام گلدستون، ناسیونالیسم بریتانیا به اوج خود رسید.

ناسیونالیسم در قالب جنبش‌های روشنفکری در اروپای مرکزی و غربی رشد کرد. مازینی در ایتالیا به عنوان یکی از متفکران بزرگ ناسیونالیسم سده نوزدهم شناخته می‌شود. ویکتور هوگو در فرانسه و بیسمارک در آلمان از جمله پرچم‌داران و نمایندگان فکری ناسیونالیسم در این سده بودند.

فرانسیس کوکر بر این باور است که استعمار و سرمایه‌داری دو عاملی بودند که موجب رشد سریع ناسیونالیسم شدند. کشورهای استعمارگر و سرمایه‌دار که در سده نوزدهم در رقابت با یکدیگر به کشورهای آسیایی و افریقایی حمله می‌کردند، برای توجیه این اقدامات خود نیاز به زیربنای فکری داشتند. در اینجا بود که ناسیونالیسم بهترین توجیه ایدئولوژیک را در خدمت این اعمال قرار داد. فرانسیس کوکر در این مورد می‌نویسد: «در سده نوزدهم، اکثر ناسیونالیست‌ها مدعی بودند که ملت‌های آن‌ها دارای نژاد، فرهنگ و تاریخ غالب و برترند و این حق را دارند که از این برتری خود استفاده کرده و آن را در کشورهای خود محدود نسازند و این جزو وظایف ملی آن‌ها محسوب می‌شود. این کشورها به این ادعای خود باورمند بودند.»

هم‌راه با تأثیرات انقلاب فرانسه، تفکر ناسیونالیسم در غرب به سرعت مشهور شد و ظهور ناپلئون بناپارت این پدیده را شتاب بخشید. نخستین کشورهای اسلامی که ناسیونالیسم در آن‌ها ظهور کرد، مصر و ترکیه بودند.

ناسیونالیسم افغانی

ناسیونالیسم افغانی مفهومی فراگیر است که هدف آن گرد هم آوردن همه شهروندان افغانستان، بدون توجه به قوم، زبان یا مذهب، زیر چتر هویت افغانی است. این اندیشه نه برتری‌طلبانه و نه انحصاری است؛ بلکه بر هم‌زیستی، احترام متقابل و آینده مشترک تأکید دارد.

مترجم کتاب «ناسیونالیسم و دولت‌های ملی در کشورهای رو به توسعه» (اسد الم) در مقدمه می‌نویسد که ناسیونالیسم مفهومی و پدیده‌ای است که از غرب به کشور ما آمد. این کالای وارداتی نه تنها دست دوم، بلکه دست سوم بود. محمود طرزی که از ۱۸۸۲ تا ۱۹۰۲ (بیست سال) در ترکیه زیست، در آنجا با جنبش ناسیونالیستی عثمانی و نظریات پان‌اسلامیستی سید جمال‌الدین اسدآبادی آشنا شد و شدیداً تحت تأثیر آن‌ها قرار گرفت. او در عین حال تجارب اداری را نیز در آنجا کسب کرد.

وارتان گریگوریان، نویسنده کتاب «ظهور افغانستان معاصر»، در مورد عوامل مؤثر بر ناسیونالیست‌های افغان می‌نویسد: «افکار اجتماعی-سیاسی طرزی و جوانان افغان با گستره قابل ملاحظه‌ای از یک سلسله رویدادهای خارجی و جریان‌های روشنفکری شکل می‌گرفت. رویدادهایی چون جنگ روس و ژاپن، قرارداد انگلیس و روس در ۱۹۰۷، جنبش مشروطیت در ایران، تحولات امپراتوری عثمانی، رویدادهای چین (۱۹۱۱-۱۹۰۶)، گسترش پان‌اسلامیسم، جنگ ایتالیا و ترکیه (۱۹۱۱)، جنگ‌های بالکان (۱۹۱۳-۱۹۱۲)، جنگ جهانی اول، انقلاب روسیه و اعلامیه چهارده ماده‌ای ویلسون تأثیرات بسزایی بر افکار طرزی و هم‌کارانش داشت. آن‌ها عمیقاً تحت تأثیر امواج بزرگ اندیشه‌های مدرنیته و احیاگری اسلامی قرار داشتند که در آن سال‌ها در هند و خاورمیانه در جوش و خروش بود.»

بدین‌ترتیب، طرزی و تیمش خواستار استقلال و مدرن‌سازی کشور بودند. برای طرزی، مدل ناسیونالیسم و مدرنیزاسیون ترکیه به عنوان یک کشور اسلامی، الگویی قابل تقلید و اقتباس برای افغانستان بود و سیاست تک‌قومی و تک‌زبانی در اولویت کاری او قرار داشت.

محمود طرزی؛ ناسیونالیست مدرن یا مهندس ایدئولوژیک؟

سید باقر احمدی، کارشناس مسائل، در این باره می‌گوید که درباره محمود طرزی دو گفتمان پژوهشی وجود دارد: گفتمان نخست (مدافع): طرزی را مصلح، مدرن‌گرا و متأثر از ناسیونالیسم عثمانی می‌داند و او را قائل به برابری اقوام معرفی می‌کند.
گفتمان دوم (انتقادی): معتقد است طرزی در پروژه ناسیونالیسم، زبان فارسی را به قوم فارس و بیرون از افغانستان منتسب کرد. در این گفتمان، اسناد و شواهدی از پیوندهای فکری و سیاسی او با شبکه‌های فراملی مدرن (از جمله فراماسونری) مطرح می‌شود. این دیدگاه، طرزی را بخشی از پروژه مهندسی هویت تحت تأثیر قدرت‌های خارجی می‌داند.

در این گزارش، بدون صدور حکم قطعی، تأکید می‌شود که نقش طرزی نیازمند بازخوانی انتقادی و مستقل از روایت رسمی دولت‌محور است.

آقای احمدی در مورد عناصر اصلی ناسیونالیسم افغانی می‌گوید: «در معنای کلاسیک، ناسیونالیسم بر چهار مؤلفه استوار است: سرزمین مشترک، تاریخ و حافظه جمعی، زبان یا نظام نمادین مشترک و اراده سیاسی برای ملت‌سازی. در افغانستان، این مؤلفه‌ها هرگز به صورت طبیعی و همگون شکل نگرفتند، بلکه اغلب از بالا و در واکنش به فشارهای خارجی، به ویژه رقابت روس و بریتانیا، مهندسی شدند. ناسیونالیسم افغانی بیش از آن که از بطن جامعه برخیزد، محصول دولت‌سازی اضطراری در یک جغرافیای حائل بود.»

افغانستان خانه مشترک تمام افغان‌هاست؛ پس افغان کیست؟ آیا پشتون و افغان مترادف‌اند؟

از منظر تاریخی، واژه «افغان» بیش از آن که به یک قوم خاص دلالت کند، یک نام جغرافیایی-سیاسی بوده است. در متون فارسی و عربی قرون میانه، «افغان» بیشتر به ساکنان نواحی خاصی از شرق خراسان اطلاق می‌شد، نه الزاماً یک قوم واحد.

آقای احمدی، کاربرد قومی و انحصاری واژه افغان برای پشتون‌ها را پدیده‌ای متأخر و عمدتاً محصول دولت‌سازی قرن نوزدهم می‌داند. به گفته ایشان، افغان و پشتون به صورت ذاتی یکی نیستند، بلکه این هم‌ارزی، نتیجه یک روند سیاسی-ایدئولوژیک است، نه یک حقیقت تاریخی ثابت. بر اساس شواهد زبانی، واژه افغان در متون کهن در قالب زبان فارسی ثبت شده و تا امروز هیچ سند معتبر تاریخی وجود ندارد که نشان دهد نام‌گذاری رسمی کشور به «افغانستان» حاصل تصمیم یک مرجع پشتوزبان مشخص بوده است.

چرا واژه «افغان» در ذهن برخی شهروندان بار قومی دارد؟

ویس ناصری، کارشناس مسائل سیاسی، در این مورد می‌گوید که مورخان در این باره اتفاق نظر کامل ندارند. برخی مورخان داخلی و خارجی گفته‌اند که در دوره‌هایی از تاریخ، این واژه بیشتر برای پشتون‌ها به کار رفته است. اما در مقابل، شواهد تاریخی نشان می‌دهد که پشتون‌ها خود نام قومی، زبان و ادبیات مشخصی داشته‌اند و واژه افغان در بسیاری از متون تاریخی بیشتر به باشندگان قلمرو سیاسی افغانستان و پیروان دولت حاکم اطلاق شده است، نه صرفاً به یک قوم خاص.

برای نمونه ایشان افزود: «در گزارش‌های تاریخی مانند نوشته‌های مونت‌استوارت الفینستون درباره دربار کابل در زمان شاه شجاع، واژه افغان به مردمانی اطلاق می‌شود که در محدوده سلطنت کابل زندگی می‌کردند؛ قلمرویی که تقریباً بخش بزرگی از جغرافیای امروزی افغانستان و حتی فراتر از آن تا پیشاور و کشمیر را در بر می‌گرفت. در این گونه منابع، افغان بیشتر مفهوم سیاسی-جغرافیایی دارد تا صرفاً قومی.»

همچنین آقای ناصری به جایگاه واژه افغان در قوانین اساسی اشاره کرد و گفت: «در دوره معاصر، موضوع هویت ملی در اسناد رسمی افغانستان نیز تعریف شده است. در قانون اساسی سال ۱۳۴۳ و همچنین در قانون اساسی ۱۳۸۲، واژه افغان به عنوان “عنوان ملی” برای تمام شهروندان افغانستان به کار رفته است. در این اسناد، افغان محدود به یک قوم خاص نیست، بلکه به همه اتباع کشور اطلاق می‌شود. از همین رو، اگر چه ممکن است در برخی روایت‌های تاریخی، این واژه گاهی بار قومی پیدا کرده باشد، اما در ساختار حقوقی و سیاسی معاصر افغانستان، افغان یک هویت ملی است. در سطح بین‌المللی نیز شهروندان افغانستان، بدون در نظر گرفتن قومیت، با عنوان افغان شناخته می‌شوند.»

در ادامه، ایشان بر خطر دامن زدن به بحث‌های قومی تأکید کردند: «دامن زدن به این بحث که افغان بار قومی دارد یا نه، در شرایط کنونی بیشتر از آن که سودمند باشد، می‌تواند زمینه‌ساز تفرقه و ضعف ملی شود. در وضعیتی که افغانستان با بحران‌های بزرگ سیاسی و اجتماعی روبه‌رو است، مشغول شدن به منازعات قومی و زبانی، انرژی جامعه را از مسائل اساسی منحرف می‌کند.»

به گفته ایشان، چنین بحث‌هایی می‌تواند ناخواسته به نفع جریان‌هایی تمام شود که از تفرقه قومی سود می‌برند، در حالی‌که مردم افغانستان از هر قوم و زبان، در رنج‌ها و بحران‌های تاریخی این کشور شریک بوده‌اند و تبدیل اختلاف‌نظرهای هویتی به نزاع قومی، به زیان همه شهروندان است.

همچنین آقای ناصری بر وحدت ملی و هویت مشترک تأکید کرد: «افغانستان کشوری با تنوع قومی، زبانی و فرهنگی است، اما در عین حال دارای تاریخ، سرنوشت، دردها و افتخارات مشترک نیز هست. هویت ملی زمانی تقویت می‌شود که همه این تنوع‌ها در چارچوب یک “ما”ی مشترک تعریف شوند، نه در تقابل با یکدیگر. نمادهای ملی مانند پرچم، سرود ملی و نام کشور، عناصر وحدت‌بخش یک ملت هستند. تضعیف این نمادها یا تبدیل آن‌ها به موضوع نزاع قومی، در نهایت به تضعیف مفهوم ملت می‌انجامد.»

خطر قوم‌گرایی در سیاست

قوم‌گرایی افراطی یکی از آسیب‌های بزرگ در تاریخ افغانستان بوده است. هر جریان یا شخصیتی که مسائل سیاسی، تاریخی، اقتصادی و اجتماعی افغانستان را از دریچه تعصب قومی بررسی کند، در واقع به وحدت ملی آسیب می‌زند. این موضوع نه تنها در افغانستان، بلکه در هر کشوری می‌تواند مانع پیشرفت، ثبات و امنیت شود.

ویس ناصری در مورد خطر قوم‌گرایی در سیاست می‌گوید: «تجربه تاریخی نشان داده است که در بحران‌ها و جنگ‌ها، همه اقوام افغانستان متحمل رنج و تلفات شده‌اند. چه در دوران اشغال شوروی و چه در دوره مداخلات خارجی بعدی، هیچ قومی به تنهایی قربانی نبوده است. بنابراین، مطرح کردن مسائل قومی به عنوان محور سیاست ملی، نه‌تنها سودمند نیست، بلکه می‌تواند به تفرقه و ضعف ملی بینجامد.»

در ادامه، آقای ناصری ریشه‌های تاریخی وحدت در افغانستان را یادآور می‌شود: «از آغاز شکل‌گیری دولت افغانستان در قرن هجدهم، اقوام گوناگون در ساختار قدرت حضور داشته‌اند. احمدشاه درانی در کنار خود شخصیت‌هایی از اقوام مختلف داشت. حتی خود او و فرزندانش (تیمورشاه) با زبان فارسی شعر می‌سرودند و دربار آن زمان ترکیبی از فرهنگ‌ها و اقوام گوناگون بود. این نشان می‌دهد که دیدگاه سیاسی در تاریخ افغانستان، بیشتر ماهیت فراگیر داشته تا صرفاً قومی.»

مسئله دیورند و پنج‌ده در افغانستان

ناصری در این باره می‌گوید: «در مورد مسئله خط دیورند در جنوب و شرق و مسئله پنجده در شمال افغانستان باید گفت که هر دو رویداد در زمان امیر عبدالرحمان خان و در شرایط فشارهای شدید قدرت‌های استعماری بر افغانستان رخ دادند. این توافق‌ها عملاً در فضای اجبار سیاسی و نظامی بر افغانستان تحمیل شدند. در نتیجه توافق با بریتانیا، بخش‌هایی از قلمرو تاریخی افغانستان در جنوب و شرق کشور جدا شد و خط دیورند به‌وجود آمد؛ قراردادی که از دید بسیاری از افغان‌ها، یک معاهده ناعادلانه و تحمیلی بود و به تمامیت ارضی افغانستان صدمه زد. به همین ترتیب در شمال کشور نیز در نتیجه توافق با امپراتوری روسیه تزاری، منطقه پنجده و بخش‌هایی در نواحی مرزی بدخشان از قلمرو افغانستان جدا شد.»

آقای ناصری در پاسخ به این سوال که چرا توجه دولت‌ها همواره به دیورند معطوف بوده و در مورد نواحی مرزی بدخشان کمتر بحث می‌شد و آیا تعصب زبانی در این موضوع دخیل است، گفت:
> «در دوره‌های مختلف، دولت‌های افغانستان مسئله سرزمین‌های از دست رفته را مطرح کرده‌اند. برخی دولت‌ها، به ویژه در مقاطع حساس تاریخی، خواهان بازنگری در وضعیت این مناطق بوده‌اند. با این حال، به دلیل شرایط بین‌المللی، موازنه قدرت میان امپراتوری‌ها و بعداً بلوک‌های جهانی، پیگیری این موضوعات همیشه با محدودیت‌های جدی روبه‌رو بوده است. از آن‌جا که روسیه و بعداً اتحاد شوروی در مقاطعی نقش مهمی در تحولات منطقه داشتند، طرح مسئله پنجده در مقایسه با خط دیورند کمتر در سطح رسمی برجسته شده، اما این به معنای فراموشی کامل آن در حافظه سیاسی و تاریخی افغانستان نبوده است. از دید تاریخی، هم مسئله دیورند و هم مسئله پنجده به عنوان رویدادهای مرتبط با فشار قدرت‌های بزرگ بر افغانستان در دوره ضعف سیاسی این کشور تلقی می‌شوند. این موضوعات بیشتر در چارچوب بحث تمامیت ارضی و حافظه تاریخی مطرح می‌شوند. در عین حال، نحوه پیگیری این مسائل همواره وابسته به شرایط سیاسی، حقوقی و بین‌المللی هر دوره بوده و هست. آنچه در سطح ملی اهمیت دارد، حفظ وحدت داخلی، ثبات سیاسی و تقویت توان ملی است؛ زیرا بدون انسجام داخلی، هیچ کشوری توان دفاع مؤثر از منافع تاریخی و ملی خود را نخواهد داشت.»

خلاصه:

ملی‌گرایی یا ناسیونالیسم یک مفهوم مدرن است که پس از رنسانس و روشنگری در اروپا شکل گرفت و بعدها در سراسر جهان گسترش یافت. در این دیدگاه، ملت به مردمی گفته می‌شود که در یک جغرافیای معین با تاریخ، فرهنگ، دردها و افتخارات مشترک زندگی می‌کنند و در قالب یک دولت-ملت سازمان می‌یابند.

در افغانستان نیز پس از استقلال، روند شکل‌گیری هویت ملی مدرن آغاز شد. هدف این بود که با وجود تنوع قومی، زبانی و فرهنگی، همه باشندگان کشور زیر چتر یک هویت مشترک ملی گرد هم آیند. ملی‌گرایی سالم در افغانستان به معنای وحدت همه اقوام است، نه برتری یک قوم. قوم‌گرایی افراطی در طول تاریخ یکی از عوامل تفرقه، بی‌ثباتی و عقب‌ماندگی کشور بوده است.

ناسیونالیسم افغانی نه پدیده‌ای طبیعی و نه کاملاً بومی، بلکه برساخته‌ای تاریخی در تقاطع زبان، قدرت، استعمار و ژئوپلیتیک است. بازتعریف هویت ملی افغانستان، تنها زمانی ممکن است که زبان فارسی به عنوان سرمایه تمدنی پذیرفته شود، واژه افغان از انحصار قومی خارج گردد و تاریخ، از نو و بدون سانسور سیاسی، بازخوانی شود.

لینک کوتاه

https://sarie.news/s777n
دکمه بازگشت به بالا