ناکامی بزرگ امریکا در جنگ افغانستان

جنگ افغانستان همواره و در همه زمانها به عنوان یک ناکامی و شکست بزرگ برای امریکا در نظر گرفته میشود. هزینههای بالای این جنگ و در نقطه مقابل دستاوردهای بسیار کمِ آن، یک پرسش اساسی را برجسته میکند: چرا این جنگ آغاز شد؟ در طول ۲۰ سال جنگ افغانستان، بیش از ۴۸ هزار غیرنظامی افغان، حداقل ۶۶ هزار نظامی افغان، و ۳۵۰۰ سرباز ناتو جان خود را از دست دادند. امریکا بیش از دو تریلیون دلار در افغانستان هزینه کرد تا به قول خود بتواند نهادها و ساختارهای حکمروایی را در افغانستان ایجاد کند با این حال شاهد بودیم که تمامی این زیرساختها در چند هفته سقوط کردند.
فرار غیر مسئولانه امریکا که باعث خلأ قدرت گردید ثابت ساخت که مردم افغانستان در فقدان دولت و زعامت ملی بلاتکلیف رها و تنها گذاشته شده اند. برای غرب، وظیفه و ماموریت فعلی این است که درسهایش در افغانستان را مرور کند و آنها را در ادامه راه، سرلوحه خود قرار دهد.
درس اولی که میتوان از فاجعه افغانستان گرفت این است که استفاده از نیروی نظامی خارجی، راهکاری عاقلانه جهت پیشبرد دستورکار “تغییر رژیم” به صورت موثر و با دوام نیست. غرب کاملا در ساختِ یک دولتِ مدرن، دموکرات و قوی که بتواند به نحو قابل ملاحظهای با تهدید برخورد کند، شکست خورد. در این چهارچوب، امریکا عملا در تلهای مشابه گرفتار شد که پس از حمله غیرقانونی سال ۲۰۰۳ به عراق نیز با آن روبهرو شد. تنها مدت زمان کمی پس از حمله امریکا به افغانستان، عراق شاهد اوج گیری فعالیتهای تروریستی بود امری که در نوع خود زمینه را برای ظهور گروه “داعش” هموار ساخت. به نحو مشابهی این مساله را در لیبی نیز شاهد بودیم جایی که اقدام ناتو در سرنگون کردنِ “معمرقذافی” رهبر لیبی، این کشور را غرق در آشوب و ناامنی و جنگ داخلی کرد.
به طور کلی باید گفت اساسا ایده “ملتسازی” از بالا به پایین (ملتسازیِ دستوری)، ایدهای اشتباه و از پایه محکوم به شکست است. این مدل اینگونه تصور میکند که حضور نظامی در یک کشور و سرازیر کردن منابع به آن، به نحو اجتنابناپذیری موجب ایجاد امنیت، توسعه، و حکمروایی دموکراتیک میشود. این در حالی است که ملت سازی نیازمندِ حمایتهای مردمی است و تنها توسط منتخبان محلی که از سوی مردم مشروع تلقی میشوند، امکان موفقیت پیدا میکند.
این عنصر به نحو قابل توجهی در افغانستان غائب بود. امریکا در افغانستان با تکیه بر جنگ سالاران که اقدامات نادرست زیادی را در خاک افغانستان انجام داده بودند و در جریان بحران اخیر افغانستان نیز فرار کردند، عملا بخش قابل توجهی از ملت افغانستان را به خود بی اعتماد کرد.
از چشم اندازی کلیتر، این ایده که نهادهای موجود در یک کشور را به راحتی میتوان با نهادهایی جدید جایگزین کرد هم تا حد زیادی نادرست بودنِ خود را نشان داده است. اغلب دولتها در فرایندی تدریجی و از طریق همکاری و مصالحه در یک دوره زمانی و نه توسط عوامل و نیروهای خارجی تشکیل شده اند. از این رو، اقناع ملت ها، در مقایسه با زور و اجبار و تقلیدهای سطحی در بحث ملت و دولت سازی، نتایج به مراتب بهتری را ایجاد خواهد کرد.
درس دومی که از ۲۰ سال ناکامی و جنگ در افغانستان میتوان گرفت این است که دولتسازی باید با راهبردهای منطقهای همراه شود. رویکردهایی که بازیگران کلیدی منطقه را نادیده میگیرند واقعبینانه نیستند. دولتهای غربی با توجهِ صرف به دولت سازی و بیتوجهی به دیگر عوامل موثر، عملا نتوانستند توازن قدرتِ در حال تغییر در منطقه و جهان را به خوبی درک کند.
چین میتوانست در روند تحولات افغانستان بازیگری موثر باشد با این حال از همان ابتدا از معادله افغانستان دور نگه داشته شد. بدون تردید چین میتوانست سرمایه گذاریهای قابل توجهی را در خاک افغانستان انجام دهد و این کشور را به جلو هدایت کند. با این همه، چنین نشد و این فرصت به نحو نادرستی هدر رفت و مردم افغانستان نیز نتوانستند از مزایای توسعه در کشور برخوردار شوند.
به نحو مشابهی، همکاری بیشتر و حضور فعالتر روسیه در افغانستان نیز میتوانست کریدورهای شمالی افغانستان را به محلهایی که میتوانستند رونق و رفاه را برای افغانستان به ارمغان آورند تبدیل شوند. با این حال چنین نشد و همچنان افغانستان تا حد زیادی برای مراودات و تامین نیازهای خود به کریدورهای جنوبیِ در مرز پاکستان نیازمند است. امری که عملا به پاکستان اهرم قابل توجهی را در عرصه معادلات افغانستان داده است. اضافه بر این، امریکا از طریق بازیگرانی نظیر عربستان که سرمایه گذاریهای قابل توجهی در پاکستان انجام دادهاند و شرکایی نزدیک برای واشنگتن هستند میتوانست به دولت پاکستان اِعمال فشار کند که به نحو موثرتر و مثبتتری در روند معادلات افغانستان کنشگری کند. با این حال این فرصت هم از دست رفت.
در نهایت آخرین درسی که میتوان از فاجعه افغانستان گرفت مرتبط با اروپا است. درسی که به اروپا یادآوری میکند که باید توانمندیهای خود را در هماهنگی با منافع راهبردیاش توسعه دهد. اروپا با توجه به تغییر توازن قدرت و همچنین کریدورهای قدرت جهان باید در تکیه خود به قدرت و توانمندیهای بینالمللی امریکا، تا حد زیادی تجدید نظر کند.
روند خارج سازی نیروهای امریکایی و متحدان آن از افغانستان توسط هواپیماهای امریکایی، به خوبی نشان میدهد که دقیقا چه چیزی در خطر است. بدون هواپیماهای نظامی امریکایی، متحدان امریکا نمیتوانستند نیروها و پرسنل خود را از افغانستان خارج کنند. در شرایط فعلی نیز که مهاجرت قابل توجهِ مردم افغانستان به کشورهایی اروپایی رو به فزونی است، امکان دارد اروپا خیلی زود به این نتیجه برسد که نباید با تکیه بر توانمندیهای کشوری نظیر امریکا وارد صحنه جنگ در افغانستان میشد.