چرا فروپاشی قواعد بینالمللی برای همه خطرناک است؟

در هفتههای اخیر، همزمان با تشدید مواضع جنجالی دونالد ترامپ علیه اتحادیه اروپا، موجی از تحلیلها در رسانهها و شبکههای اجتماعی شکل گرفته که از پایان نظم کنونی بینالمللی سخن میگویند؛ نظمی که پس از جنگ جهانی دوم بنا شد و طی دههها، هرچند اندک؛ اما چارچوب اصلی سیاست، اقتصاد و امنیت جهانی را شکل داد. اما اکنون واقعیتهای میدانی و اظهار نظرهای بازیگران جهانی نشان میدهد که این نظم، هرچند تضعیف شده و پر از نقص است، هنوز فرو نپاشیده و اکثرا در برابر فشارهای سیاسی، از خود واکنش دفاعی نشان میدهد.
سخنان پرتنش ترامپ در مجمع جهانی اقتصاد در داووس از زیر سؤال بردن تعهد امریکا به ناتو گرفته تا اظهارات تحریکآمیز درباره گرینلند بیش از آنکه اعلام مرگ جامعهٔ جهانی باشد، یک آزمون عملی برای سنجش تابآوری آن بود. نتیجهٔ این آزمون، دستکم در کوتاهمدت، به سود نظم موجود تمام شد. اروپا که سالها با اختلافات داخلی، رشد راست افراطی و بحرانهای اقتصادی دستوپنجه نرم میکرد، اینبار موضعی کمسابقه و هماهنگ در برابر سیاستهای یکجانبهگرایانه واشنگتن اتخاذ کرد. بازارهای جهانی نیز بیواکنش نماندند و با نوسانهای عجیبی، پیام روشنی فرستادند، بیثباتسازی قواعد بینالمللی، هزینه دارد و این هزینه تنها سیاسی نیست، بلکه مستقیم به اقتصاد و زندگی مردم گره میخورد.
این واکنشها تصادفی یا احساسی نبود. واقعیت آن است که بخش بزرگی از بازیگران جهانی از اقتصادهای بزرگ گرفته تا کشورهای متوسط و حتی نخبگان اقتصادی در چین بیش از هر زمان دیگر از فروپاشی نظم بینالمللی نگراناند. تجربهٔ تاریخی بهروشنی نشان داده که جهانِ بدون قاعده، نه امنتر است و نه ثروتمندتر. برعکس، چنین جهانی به میدان رقابت افسارگسیخته، فروپاشی تجارت، افزایش فقر و بالا رفتن احتمال جنگهای بزرگ تبدیل میشود؛ جنگهایی که هزینهٔ اصلی آن را نه سیاستمداران، بلکه مردم عادی میپردازند.
در قرن بیستویکم، این خطرات ابعاد پیچیدهتر و گستردهتری یافتهاند. تهدید هستهای، جنگهای پیشرفته، حملات سایبری، تغییرات اقلیمی، هوش مصنوعی مهارنشده و همهگیریهای آینده، چالشهایی نیستند که هیچ کشوری حتی قدرتهای بزرگ بتواند بهتنهایی از پس آنها برآید. حذف یا تضعیف همکاری بینالمللی در چنین شرایطی، نه بازگشت به اقتدار ملی، بلکه حرکت بهسوی بیثباتی دائمی و ناامنی فراگیر است؛ وضعیتی که آثارش مستقیماً در قیمت انرژی، مواد غذایی، تورم و اشتغال نمایان میشود.
با این حال، مخالفت با نظم مبتنی بر قواعد نیز بازیگران مشخص خود را دارد. جریان ترامپی در امریکا که سیاست جهانی را صرفاً از دریچه زور و معامله میبیند؛ روسیهٔ پوتین که در پی احیای منطق امپراتوری و مناطق نفوذ است؛ برخی جناحهای تندرو در چین؛ و شماری از دولتهای اقتدارگرا که انزوا را بر پاسخگویی ترجیح میدهند. اما برخلاف هیاهوی رسانهای، این طیف هنوز در اقلیت قرار دارد و نتوانسته اجماع جهانی علیه نظم موجود ایجاد کند.
حتی احزاب راست افراطی اروپا که زمانی بهعنوان متحدان پر و پا قرص ترامپ شناخته میشدند، امروز در برابر او با واکنشهای جدیتر و منتقدانهتر رفتار میکنند. تجربهٔ تاریخی اروپا هنوز زنده است، قارهای که در آن زور جای قانون را گرفته بود، تنها هشت دهه پیش به فاجعهای انجامید که این قاره را ویران کرد. به همین دلیل، حتی منتقدان سرسخت اتحادیهٔ اروپا نیز دیگر از خروج و فروپاشی سخن نمیگویند، بلکه بر اصلاح از درون و تقویت توان جمعی تأکید دارند.
با اینحال، مدافعان نظم جهانی یک ضعف جدی داشتهاند، آنها غالباً بهصورت انتزاعی و کلی از این نظام دفاع کردهاند، بیآنکه برای افکار عمومی توضیح دهند این نظم در بزنگاههای تاریخی چگونه مانع فاجعه شده است. مقایسهٔ دو بحران بزرگ مالی، این خلأ را بهخوبی روشن میکند. بحران مالی ۱۹۲۹، در جهانی بدون نهادهای مؤثر بینالمللی و همکاری سازمانیافته، به رکود بزرگ، گسترش حمایتگرایی افراطی، صعود فاشیسم و در نهایت جنگ جهانی دوم انجامید؛ جنگی که حدود ۶۰ میلیون قربانی گرفت و تجارت جهانی را به مرز فروپاشی کشاند. کشورها بهجای همکاری، به انزوا و رقابت مخرب روی آوردند. در مقابل، بحران مالی ۲۰۰۸ در چارچوب نظمی رخ داد که امکان هماهنگی سریع میان بانکهای مرکزی و دولتها را فراهم ساخت. همکاری در گروه ۲۰، خطوط مبادلهٔ ارزی و اعتماد نسبی میان اقتصادهای بزرگ، مانع سقوط کامل نظام مالی جهانی شد.
در این میان، نقش روابط نسبتاً باثبات میان امریکا و چین نیز تعیینکننده بود. پکن با ادامهٔ خرید اوراق قرضهٔ امریکا و اجرای بستههای محرک اقتصادی گسترده، به ثبات اقتصاد جهانی کمک کرد. برخلاف دههٔ ۱۹۳۰، موج گستردهای از حمایتگرایی افراطی شکل نگرفت؛ روندی که تنها سالها بعد، با روی کار آمدن ترامپ، شدت گرفت. ادعای اصلی ترامپ و حلقهٔ نزدیک به او این است که تنها قانون، زور است. اما تجربهٔ هشتاد سال گذشته و پس از تأسیس سازمان ملل متحد قانون دیگری را روی کار آورد مبنی بر اینکه هیچ کشوری حتی قدرتهای بزرگ نمیتواند خارج از نظم بینالمللی، همزمان ثروتمند، بانفوذ و باثبات باقی بماند. اقتصاد روسیه، با وجود ادعاهای کرملین، همتراز اقتصاد ایتالیاست؛ ایران و کوریای شمالی نیز بهای انزوا را با فشار اقتصادی و کاهش رفاه عمومی پرداختهاند.
چین، با وجود تخطیهای مکرر از برخی قواعد، هرگز بهطور کامل از نظم جهانی عبور نکرده است. دلیل آن این است که سود ماندن در نظام بین الملل، همچنان از هزینهٔ خروج بیشتر است. همین واقعیت باعث شده که حتی در اوج تنشها، هیچیک از دو اقتصاد بزرگ جهان خواهان گسست کامل نباشند؛ البته نشانههای هشداردهنده را نمیتوان نادیده گرفت. فلج شدن سازمان تجارت جهانی، گسترش جنگ تعرفهای و استفادهٔ فزاینده از تحریمها، یادآور فضای خطرناک دههٔ ۱۹۳۰ است. در صورت وقوع یک بحران مالی جدید پس از ترکیدن حباب هوش مصنوعی همکاری جهانی ممکن است دشوارتر از گذشته باشد. افزایش چشمگیر قیمت طلا و داراییهای امن، بازتاب همین نگرانیهاست.
در چنین فضایی، کشورها بهسوی استقلال راهبردی بیشتر حرکت میکنند و نظم آینده احتمالاً پیچیدهتر و چندلایهتر خواهد بود. اتحادیهٔ اروپا، چین و برخی قدرتهای نوظهور همکاری خواهند کرد، اما اختلافات بنیادین نیز باقی میماند. ترامپ، ناخواسته، اروپا را به سمت ایفای نقشی مستقلتر در معادلات جهانی سوق داده است. جامعهٔ جهانی هنوز زنده است. این نظم نه کامل است و نه عادلانه، اما تاکنون توانسته جهان را از سقوط کامل به هرجومرج نجات دهد. تاریخ نشان داده که چسپیدن بیرحمانه به منافع فردی، بارها جهان را تا آستانهٔ فاجعه برده است. بیشتر بازیگران جهانی این درس را به یاد دارند، حتی اگر برخی سیاستمداران، آگاهانه یا عامدانه، آن را نادیده بگیرند.
یادداشت اختصاصی

