امکانسنجی تثبیت و اقتدار طالبان و چشمانداز آینده

فروپاشی برقآسای نظام جمهوریت، مردم افغانستان و جهان را به حیرت واداشت. نظامی که با حمایت همهجانبهٔ امریکا و غرب، به همراه امکانات و تجهیزات گسترده، به مدت بیست سال در افغانستان مستقر بود و از مشروعیت داخلی و بینالمللی نیز برخوردار به نظر میرسید. امریکا و متحدان غربیاش برای استقرار این نظام، تریلیونها دالر هزینه کردند؛ اما از آنجا که از ابتدا برای این حکومت مخالفانی وجود داشت و طالبان به کنفرانس بن دعوت نشدند، این گروه بهعنوان یک تهدید بالقوه برای افغانستان سر برآوردند.
پس از چند سال اول حکومت کرزی که امنیت نسبتاً پایداری برقرار بود، طالبان بار دیگر سازوکار نظامی خود را سامان دادند و از مناطق پشتوننشین، عملیات مسلحانه خود را علیه دولت پیشین و نیروهای غربی آغاز کردند. این بحث که آیا طالبان عمداً یا سهواً به کنفرانس بن دعوت نشدند، موضوع دیگری است؛ اما صرف وجود نارضایتی داخلی علیه دولت، به طالبان فرصت داد تا در گذر زمان جان تازهای بگیرند و خود را بهعنوان بدیلی برای قدرت سیاسی در افغانستان مطرح کنند.
اساساً فلسفهٔ وجود گروههای مسلح در سرزمینی که دارای دولتی مشروع و قانونی است، به این صورت است که اگر این گروهها به هر شکل از بین نروند، بدون شک در درازمدت به تهدیدی جدی تبدیل خواهند شد. زیرا همین که در جغرافیای کشور جا باز کنند، زمان به نفع آنها خواهد چرخید و میتوانند افراد بیشتری را سازماندهی کرده و دامنهٔ تهدیدات خود را روزبهروز گسترش دهند.
به نظر میرسد دو عامل عمده در رشد طالبان نقش اساسی داشتند: نخست، عدم انگیزهٔ کافی برای سرکوب در دولت پیشین و دوم، حمایت قبایل جنوبی از طالبان که دارای فرهنگ و تبار مشترکی با آنها بودند. در واقع، نقش قبایل در حمایت از طالبان بهگونهای بود که آنها بهعنوان پشتوانهٔ نظامی این گروه شناخته میشدند و با جان و مال از آنها حمایت میکردند. نتیجه آن شد که پس از بیست سال، حکومت پیشین سقوط کرد و طالبان که از تجربهٔ ساختاری و حکومتداری کافی برخوردار نبودند، قدرت را به دست گرفتند.
انتظار عمومی از بقا و دوام طالبان در ساختار حکومتداری این بود که آنها جز تجربهٔ جنگی، از مهارتهای سیاسی لازم و توانایی ادارهٔ کشور بیبهرهاند. مخالفان طالبان نیز بر این باور بودند که این گروه از لحاظ سیاسی و حکومتداری، آمادگی لازم برای ادارهٔ افغانستان را ندارند و از نظر نظامی نیز، جنگجویان طالب هرگز تجربه و انضباط نهادهای ملی مانند ارتش و پلیس را کسب نکرده بودند.
با همین نگاه، در ابتدا ثبات، دوام و پایداری این حکومت در افغانستان پس از ۲۰۲۱، امری متزلزل و غیرمطمئن به نظر میرسید. اما برخلاف انتظارات، حاکمیت طالبان با سرعت نسبی در افغانستان مستقر شد و تا حدودی تثبیت گردید. اکنون با گذشت بیش از چهار سال از حاکمیت طالبان، بسیاری از فرضیهها و پیشبینیها باطل شده و همزمان، نقش تعیینکنندهٔ برخی عوامل در راستای استقرار و تثبیت این حکومت به اثبات رسیده است.
از اوایل به قدرت رسیدن طالبان، بسیاری از کارشناسان سیاسی بر این باور بودند که طالبان دچار اختلافات درونی شده و از هم خواهند پاشید؛ زیرا در آن زمان، بسیج رسانهای بدون در نظر گرفتن واقعیتهای میدانی و تغییرات نسلی، تحلیلهای خود را بر پندارهای عامیانه استوار کرده و بدون مبانی علمی، مسیر تحلیلی خود را پیش میبرد. همینطور سیاستمداران دوران جمهوریت که عمدتاً از جهادیهای دههٔ هفتاد بودند، با توجه به تجربهٔ خود که منجر به نفاق و درگیری بر سر توزیع قدرت شده بود، معتقد بودند طالبان در مرحلهٔ حکومتداری به شدت دچار اختلافات داخلی خواهند شد؛ زیرا به باور آنها، حکومتداری نوعی تقسیم امتیازات و امکانات است که لازمهٔ آن اختلاف و درگیری است.
اما چنین نشد و تاکنون شاهدیم که این حکومت پابرجاست و اختلافاتشان به جایی نرسیده که منجر به فروپاشی درونگروهی شود. البته نمیتوان وجود زمینههای اختلاف را در میان گروههای مختلف طالبان بهکلی انکار کرد، اما این واقعیت نیز غیرقابل انکار است که درسگیری از اختلافات دههٔ هفتاد در میان مجاهدین، به عاملی نگهدارنده برای حکومت طالبان از سال ۱۴۰۰ تاکنون تبدیل شده است.
با همین نگاه، باوری ذهنی در میان تمامی افراد و هواداران طالبان شکل گرفته که در گفتگوهای عمومی رهبران و افراد عادی طالبان بهعنوان جملهای حکیمانه بازگو میشود: «مجاهدین در دههٔ هفتاد اختلاف کردند و نابود شدند، ما اختلاف نمیکنیم تا نابود نشویم». بر این اساس، میتوان گفت یکی از عوامل بسیار اساسی که تاکنون باعث تثبیت حاکمیت طالبان شده، حفظ اتحاد و جلوگیری از اختلافهای درونجناحی در این حکومت است.
یکی از مهمترین ارکان تثبیت حاکمیت طالبان طی چهار سال گذشته، تأمین امنیت فیزیکی شهروندان بوده است (اگرچه امنیت روانی همچنان مسئلهٔ خود را دارد). انتظار عمومی این بود که با تشکیل نظام جمهوری و حمایتهای بینالمللی، امنیت عمومی در افغانستان برای همیشه برقرار شود، اما به هر دلیل، نظام پیشین نتوانست امنیت عمومی را تأمین کند.
در مقابل، این حکومت، بهرغم اعمال محدودیت بر آزادیهای عمومی، توانست امنیت عمومی را تأمین نماید. این وضعیت هم باعث افزایش اعتمادبهنفس طالبان شد و هم حمایتهای عمومی از حاکمیت را جلب کرد و به سهم خود، تأثیر بسیار جدی در تثبیت حاکمیت موجود بر جای گذاشت.
مؤلفهٔ دیگری که در تثبیت حاکمیت کنونی نقش برجستهای داشته، حمایت اکثریت پشتونهای افغانستان از این حکومت است؛ زیرا قدرت سیاسی در افغانستان ماهیتی قومی دارد. از دههٔ دوم ۱۳۰۰ خورشیدی و همزمان با رشد اندیشههای ناسیونالیستی در منطقه، از جمله اندیشهٔ پانترکیسم در ترکیه، حاکمان وقت افغانستان کوشیدند تا حاکمیت سیاسی خود را با محوریت قومی و نژادی در این کشور تقویت و تثبیت کنند.
اگرچه این سیاست، اختلافهای قومی شدیدی را در افغانستان بنیان نهاد، اما میان قدرت حاکم و قوم پشتون، نوعی وحدت و یگانگی خاص ایجاد کرد. از این رو، تمام دورهٔ حکومت ظاهرشاه و داوود خان به مثابه دورهٔ اقتدار مطلق سیاسی قوم پشتون به حساب میآید و تحولات نیمقرن اخیر، بهویژه دو دههٔ نظام جمهوریت، به منزلهٔ افول قدرت سیاسی این قوم محسوب میشود.
این که حتی برخی از نسل جوان و روشنفکر سکولار پشتون از حکومت طالبان حمایت میکنند، ریشه در همان حس نوستالژیک پشتونها نسبت به حاکمیت مطلقشان در دورهٔ نادرشاه، ظاهرشاه و داوود خان دارد. نخبگان پشتون، طالبان را تا حدودی احیاکنندهٔ اقتدار مطلق و تاریخی پشتونها میدانند و به همین دلیل، هیچگونه حمایتی را از این حکومت دریغ نمیکنند.
مؤلفهٔ دیگری که بهعنوان ابزاری کارساز برای طالبان عمل کرد، تضعیف جایگاه رهبران جهادی در اذهان مردم افغانستان بود. از آغاز سقوط جمهوریت، انتظار میرفت که با الگوگیری از مقاومت احمدشاه مسعود، رهبران جهادی ائتلاف قدرتمندی تشکیل داده و حاکمیت طالبان را با چالش مواجه سازند؛ اما گذر زمان ثابت کرد که این جبهه نه تنها مانع به قدرت رسیدن طالبان نشد، بلکه به دلیل فاصلهای که با مردم افغانستان داشت، هیچ حمایتی از سوی مردم دریافت نکرد.
در نتیجه، طالبان به سرعت منطقهٔ پنجشیر را در هم کوبیدند و جبههٔ مقاومت و اعضای آن متواری شدند. اگرچه گروه داعش نیز به باور برخی کارشناسان تهدیدی برای حکومت طالبان محسوب میشد، اما به دلیل عدم تعلق به قومیتهای افغانستان، نتوانستند جای پایی در این کشور باز کنند و به آسانی سرکوب شدند.
اکنون این جبههها هرازگاهی اعلام حضور میکنند، اما تهدیدات آنها بهگونهای نیست که بتواند این حاکمیت را با چالش جدی مواجه سازد. علاوه بر این، وقتی مردم افغانستان به بدیل این حکومت فکر میکنند، انگیزهای برای حمایت از مخالفان طالبان در خود نمیبینند؛ زیرا این مخالفان در طول سه دهه گذشته به اندازهٔ کافی آزموده شدهاند.
با این حال، نباید این فرضیه را از نظر دور داشت که حتی وجود مخالفان به صورت بالقوه نیز میتواند برای حکومت چالشآفرین باشد. بنابراین، برای دفع این تهدید، شایسته است حاکمیت کنونی برای کسب مشروعیت داخلی، به مردم افغانستان مراجعه کرده و آنها را در مشروعیت بخشیدن به حکومت سهیم سازد تا نوعی احساس تعلق در ملت ایجاد گردد.
سپس، باید با ورود به عرصهٔ اشتغالزایی و بهبود وضعیت اقتصادی مردم، فرصتها و امکانات موجود را به هر میزان که هست، به صورت عادلانه در تمام نقاط کشور توزیع کنند. زمانی که مردم تغییرات محسوسی در معیشت خود مشاهده کنند، از حکومت حمایت خواهند کرد و بسترهای مشروعیت در سطح ملی و بینالمللی گسترش خواهد یافت. آنگاه میتوان به تثبیت و اقتدار پایدار حکومت امیدوار بود.
نویسنده: عبدالحی مهمند