بازگشت به اعتدال خراسانی؛ مبارزه نرم در برابر روایتهای تکفیری و تجزیهطلبانهٔ قومی

افغانستان امروز در یکی از حساسترین مراحل تاریخ معاصر خویش قرار دارد. جهان بهسوی نظم چندقطبی در حرکت است و افغانستان به دلیل موقعیت ژئوپولیتیکی خود، بار دیگر در محور تحولات مهم منطقهای قرار گرفته است.
این وضعیت میتواند برای افغانستان یک فرصت تاریخی باشد؛ اما استفاده از این فرصت، وابسته به ثبات امنیتی، انسجام ملی و جلوگیری از فروپاشی داخلی است.
در چنین شرایطی، مبارزهٔ نرم و اصلاحطلبانه بهجای مبارزهٔ مسلحانه و قومگرایانه، یگانه راه واقعبینانه برای نجات افغانستان محسوب میشود.
زیرا تجربهٔ چهار دهه جنگ نشان داده است که خشونت، نهتنها صلح و عدالت نیاورده، بلکه زمینهٔ نفوذ استخبارات منطقهای، رشد افراطگرایی، تجزیهٔ اجتماعی و تضعیف هویت ملی را فراهم ساخته است.
امروز نیز روایتهایی چون ترکستانخواهی، هزارستانخواهی، خراسانطلبی و در مقابل، انحصار قومی و زبانی در ساختار حکومت موجود، بهتدریج در حال تبدیلشدن به ابزار جنگ روانی و پروژههای استخباراتی است.
این روایتها، هرچند ظاهراً در تقابل با یکدیگر قرار دارند، اما در عمل، همگی افغانستان را بهسوی بحران هویتی، بیثباتی و تضعیف انسجام ملی سوق میدهند.
در چنین وضعیتی، افغانستان بیش از هر زمان دیگر نیازمند شکلگیری یک گفتمان ملی مبتنی بر اصلاح، اعتدال، عدالت و همزیستی اقوام و مذاهب است.
زیرا هرگونه حرکت مسلحانهٔ قومی یا تجزیهطلبانه، کشور را دوباره به میدان جنگهای نیابتی تبدیل خواهد کرد و فرصت تاریخی ثبات و توسعه را از میان خواهد برد.
نخستین گام در این مسیر، نقد و بررسی روایتِ انحصارگرایانهٔ حکومتداری دینی طالبان است.
طالبان امروز میان دو روایت متفاوت قرار دارند؛ از یکسو میراث سنتی و نسبتاً معتدل دیوبند تاریخی که متأثر از عرفان اسلامی سمرقند، بخارا، بلخ و نیشابور بود، و از سوی دیگر قرائت سختگیرانه و امنیتی دیوبند پاکستانی که در دهههای اخیر تحت تأثیر سلفیگری سعودی و سیاستهای ژئوپولیتیکی منطقه شکل گرفته است.
دیوبند در آغاز، یک جریان اصلاحی و ضداستعماری در هند بود که نقش مهمی در مبارزهٔ مسلمانان علیه استعمار بریتانیا ایفا کرد.
این مکتب بر اخلاق، اعتدال، تصوف و هویت اسلامی تأکید داشت.
اما بعدها بخشی از مدارس دینی در پاکستان، تحت تأثیر سلفیگری و سیاستهای امنیتی منطقه قرار گرفتند و قرائتی سختگیرانه از اسلام را ترویج کردند؛ قرائتی که بعدها بر طالبان نیز اثر عمیق گذاشت.
به همین علت، طالبان تاکنون نتوانستهاند الگویی معتدل، ملی و قابلقبول از حکومتداری اسلامی متناسب با جامعهٔ متنوع افغانستان ارائه کنند.
یکی از مهمترین محورهایی که میتوان از طریق آن روایت طالبان را به چالش کشید، مسئلهٔ امت اسلامی است.
طالبان مشروعیت سیاسی خویش را بر پایهٔ این شعار تعریف میکنند، اما در عمل، بسیاری از رفتارهای آنان با مفهوم واقعی امت اسلامی در تضاد قرار دارد.
در تاریخ تمدن اسلامی، امت اسلامی بر عدالت، شورا، کرامت انسانی، همزیستی مذاهب و مشارکت اجتماعی استوار بوده است؛ نه بر حذف، تکفیر و انحصار قدرت.
از همینرو، یکی از مهمترین وظایف نخبگان دینی و جریانهای اصلاحطلب افغانستان، بازتعریف مفهوم امت اسلامی و تفکیک آن از روایتهای افراطی و تکفیری است تا این مسئله به یک گفتمان ملی تبدیل گردد.
از سوی دیگر، ضعف بزرگ طالبان، ناتوانی در تبیین روشن و مستدل حدود و احکام شرعی در چارچوب جامعهٔ معاصر است.
طالبان تاکنون نتوانستهاند دلیل فقهی جامع برای جلوگیری از تحصیل و کار بانوان ارائه کنند؛ در حالیکه بخش بزرگی از جهان اسلام، آموزش زنان را مشروع و ضروری میداند.
همچنین، ابهام در قوانین، شیوهٔ اجرای حدود و نحوهٔ برخورد با مردم، یکی دیگر از محورهای مهم نقد است.
در حالیکه در سنت اسلامی، اصل بر حفظ کرامت انسانی، منع تجسس و رعایت حریم خصوصی بوده است، در برخی موارد تفتیش تلفنهای شخصی، لتوکوب، فشارهای اجتماعی و اجرای مجازاتها بدون شفافیت حقوقی، نگرانیهای گستردهای را در جامعه ایجاد کرده است که میتوان این نارضایتیهای اجتماعی را در سازماندهی مبارزات نرم و اصلاحطلبانه در جهت نافرمانیهای مدنی به هدف هضم طالبان در ایجاد ساختار حاکمیت ملی اسلامی مدیریت کرد.
بخشی از رفتار افراطی طالبان در برابر اقلیتهای مذهبی نیز ریشه در برداشتهای تاریخی نادرست دارد. در دوران غزنویان و سپس سلجوقیان، بخشی از جریانهای اسماعیلی که تحت تأثیر خلافت فاطمیون مصر قرار داشتند، در مناطق کوهستانی خراسان، بدخشان و برخی نواحی صعبالعبور حضور و نفوذ داشتند.
این جریانها که در منابع تاریخی گاه تحت عنوان باطنیون یاد میشدند، علاوه بر فعالیت مذهبی، در برخی مقاطع دارای اهداف سیاسی و ساختارهای تشکیلاتی مستقل نیز بودند و همین مسئله باعث حساسیت حکومتهای وقت گردید.
اما تشیع دوازدهامامی افغانستان، از لحاظ تاریخی و اعتقادی تفاوتهای بنیادین با اسماعیلیه داشته و در بسیاری موارد در تقابل فکری با آن قرار داشته است.
با این وجود، بخشی از طالبان همانند برداشتهای عصر عبدالرحمنخان، این تفاوتها را نادیده گرفته و همهٔ جریانهای شیعی را با نگاه امنیتی تحلیل میکنند؛ برداشتی که تا حدی متأثر از فضای سلفی و رقابتهای منطقهای است.
همچنین یکی دیگر از پیچیدهترین ابعاد بحران کنونی افغانستان، استفادهٔ ابزاری از احساسات قومی و زبانی برای بقای سیاسی است. طالبان هرگاه در حوزهٔ مشروعیت دینی، حکومتداری و ناتوانی در پاسخگویی به مطالبات جامعه با چالش مواجه میشوند، در بسیاری موارد تلاش میکنند افکار عمومی را به سمت تنشهای قومی و زبانی سوق دهند. برجستهسازی حساسیتهای زبانی، فارسیستیزی و تحریک احساسات قومی، در واقع بخشی از مکانیزم دفاع سیاسی برای فرار از بحران مشروعیت و ناکارآمدی حکومتداری است.
در حالیکه واقعیت اجتماعی افغانستان نشان میدهد که اکثریت مردم پشتون نیز همانند سایر اقوام افغانستان، از فقر، بیکاری، محدودیتهای آموزشی و رکود اقتصادی متضرر شدهاند و بخش بزرگی از جامعهٔ پشتون، طرفدار علم، آموزش زنان، توسعه، ثبات و تعامل مثبت با جهان میباشند. بنابراین، نباید میان طالبان و جامعهٔ پشتون همسانسازی صورت گیرد؛ زیرا چنین رویکردی خود زمینهساز تعمیق شکافهای قومی و تحقق اهداف پروژههای تجزیهطلبانه خواهد شد.
دقیقاً در همین راستا، هرگاه شعارهای تجزیهطلبانهٔ قومی مانند ترکستانخواهی، هزارستانخواهی یا روایتهای افراطی خراسانطلبانه برجسته میشود، طالبان نیز متقابلاً از حربهٔ پشتونیسم سیاسی برای بسیج احساسات قومی و تحکیم بقای خویش استفاده میکنند؛ رویکردی که در نهایت نه به سود پشتونهاست، نه به سود سایر اقوام و نه به سود آیندهٔ افغانستان.
قومگرایی متقابل، عملاً دو سر یک بحراناند که نتیجهٔ آن تضعیف انسجام ملی، گسترش بیاعتمادی اجتماعی و فراهمشدن زمینهٔ مداخلهٔ استخبارات منطقهای خواهد بود. به همین علت، مبارزهٔ نرم و اصلاحطلبانه باید همزمان با نقد انحصارگرایی طالبان، در برابر روایتهای تجزیهطلبانهٔ قومی نیز ایستادگی کند و یک گفتمان ملی مبتنی بر عدالت، مشارکت سیاسی، توازن قومی و هویت مشترک افغانستانی را تقویت نماید.
در چنین شرایطی، افغانستان بیش از هر زمان دیگر نیازمند یک نهضت فکری و اصلاحی است؛ نهضتی که بتواند بدون کشاندن کشور به جنگ داخلی، روایتهای افراطی، قومگرایانه و تجزیهطلبانه را به چالش بکشد و فهم معتدل و تمدنی از اسلام و هویت ملی را تقویت کند.
هدف مبارزهٔ نرم، فروپاشی افغانستان یا نابودی طالبان نیست؛ بلکه هدف، هضم تدریجی طالبان در درون یک روند ملی و اصلاحگرایانه است تا این جریان ناگزیر شود در برابر فشار افکار عمومی، ضرورتهای اقتصادی و تحولات جهانی، بهسوی اعتدال و مشارکت ملی حرکت کند.
امروز بقای افغانستان وابسته به عقلانیت سیاسی، اصلاح دینی، مبارزهٔ نرم و بازگشت به سنت تاریخی اعتدال خراسانی است.
زیرا تنها در سایهٔ ثبات، آگاهی و انسجام ملی است که افغانستان میتواند از خطر تجزیه، جنگ قومی و فروپاشی عبور کرده و به کشوری باثبات، مستقل و مؤثر در منطقه تبدیل گردد.
نویسنده: سید باقرشاه احمدی
لینک کوتاه

