تضاد راهبردی اسلام‌آباد با کابل؛ چرا میانجی‌گری‌ها به بن‌بست می‌رسد؟

طی چند روز اخیر، تحرکات دیپلماتیک منطقه‌ای، در قبال صلح با میانجی‌گری پکن میان کابل و اسلام‌آباد، بار دیگر نگاه‌ها را به سمت گره کور روابط افغانستان و پاکستان معطوف کرده است. گزارش‌های اخیر حاکی از آن است که پیشنهادات سازنده چین برای کاهش تنش‌ها و ایجاد یک میکانیزم امنیتی مشترک، با سردی و رد صریح از سوی جنرال عاصم منیر، فرمانده ارتش پاکستان، مواجه شده است. این بن‌بست دیپلماتیک بیش از آنکه ناشی از سوءتفاهم‌های گذرا یا اختلافات مرزی ساده باشد، ریشه در یک تضاد ماهوی، تاریخی و هویتی دارد؛ اصرار بی‌پایان پاکستان بر دکترین عمق استراتژیک در برابر پافشاری تغییرناپذیر افغانستان بر حفظ حاکمیت ملی و استقلال سیاسی.

برای درک چرایی شکست میانجی‌گری‌های منطقه‌ای، باید ابتدا به ریشه‌های پیدایش و کارکرد سیاسی موجودیتی به نام پاکستان نگریست. تاریخ معاصر گواهی می‌دهد که تأسیس پاکستان و اسرائیل در یک بازه زمانی (۱۹۴۷ و ۱۹۴۸) و تحت مدیریت و مهندسی مستقیم استعمار پیر، انگلیس، پروژه‌ای فراتر از یک مرزبندی جغرافیایی ساده بود. این دو جغرافیا به گونه‌ای در حساس‌ترین نقاط جهان اسلام طراحی شدند که به عنوان ابزارهای نفاق، کانون‌های تولید تنش دائمی و پایگاه‌های نفوذ غرب در قلب سرزمین‌های اسلامی عمل کنند.

در حالی که افغانستان به عنوان یک شخصیت حقوقی مستقل و مقتدر در نظام بین‌الملل، با ریشه‌هایی در اعماق تاریخ و تمدنی چند هزار ساله شناخته می‌شود، پاکستان از بدو تأسیس همواره به عنوان یک موجودیت امنیتی-نظامی تلاش کرده است تا بقای خود را نه در توسعه داخلی، بلکه در بی‌ثباتی و تضعیف سیستماتیک همسایگانش، به‌ویژه افغانستان، جستجو کند

هسته اصلی مشکل در نگاه قیم‌مآبانه و مداخله‌جویانه اسلام‌آباد به کابل نهفته است. دکترین عمق استراتژیک که دهه‌هاست توسط جنرال‌های راولپندی دنبال می‌شود، به دنبال یک افغانستان مستقل، دموکراتیک یا حتی اسلامی مقتدر نیست؛ بلکه خواهان افغانستانی مطیع، فرمان‌بردار مطلق و فاقد اراده مستقل در عرصه بین‌المللی است. از دیدگاه ارتش پاکستان، افغانستان نباید یک دولت-ملت مقتدر باشد، بلکه باید به عنوان یک حیاط خلوت امنیتی عمل کند که در مواقع بحران، فضای مانور نظامی را برای پاکستان فراهم آورد.

رد پیشنهادات صلح چین توسط عاصم منیر اين پیامی آشکار و بی‌پرده را به منطقه و جهان مخابره کرد که‌ پاکستان تنها زمانی به صلح تن می‌دهد که کابل خطوط قرمز سیاست خارجی و حتی داخلی خود را در اتاق‌های فکر آی‌اس‌آی (ISI) تعیین کند. این مطالبه برای سرسپردگی مطلق، به معنای نفی کامل هویت تاریخی و استقلال سیاسی افغانستان است؛ امری که نه با مزاج سیاسی نخبگان و حاکمان افغانستان سازگار است و نه ملت فداکار و استقلال‌طلب این سرزمین در طول تاریخ هرگز به آن تن داده‌اند.

پاکستان در طول نیم قرن گذشته، به‌ویژه از زمان تهاجم شوروی تا امروز، نشان داده است که هرگاه به هدف غایی خود یعنی تسلیم مطلق کابل دست نیابد، به استراتژی کلاسیک و بی‌رحمانه سوختن کابل روی می‌آورد. این استراتژی شامل طیف وسیعی از اقدامات خصمانه است که‌ از حمایت پنهان و آشکار از گروه‌های تروریستی و نیابتی گرفته تا ایجاد ناامنی سیستماتیک در مرزها، انسداد مسیرهای ترانزیتی به بهانه‌های واهی و تحریک اختلافات قومی و مذهبی در افغانستان است. در واقع، صلح پایدار برای جنرال‌های پاکستانی به معنای پایان پروژه‌های نان‌و‌آب‌دار امنیتی و از دست دادن اهرم‌های فشار بر قدرت‌های بزرگ جهانی و منطقه‌ای است.

آن‌ها از بحران افغانستان به عنوان کالایی تجاری در بازارهای دیپلماتیک استفاده می‌کنند تا کمک‌های مالی و تسلیحاتی غرب را به سمت خود سرازیر کنند. به همین دلیل، هرگونه میانجی‌گری صادقانه چه از سوی چین باشد و چه دیگر قدرت‌های منطقه‌ای که بر پایه احترام متقابل، به رسمیت شناختن مرزهای بین‌المللی و حاکمیت ملی طرفین بنا شده باشد، از سوی تشکیلات نظامی پاکستان پیشاپیش محکوم به شکست است.

در چنین شرایطی، افغانستان در یک پیچ تاریخی و سرنوشت‌ساز قرار گرفته است. درک این واقعیت تلخ که پاکستان به چیزی کمتر از بلعیدن استقلال افغانستان و تبدیل آن به ولایت پنجم خود راضی نیست، باید مبنای کنشگری جدید کابل در نظام بین‌الملل قرار گیرد. وقت آن رسیده است که مردم افغانستان، دستگاه دیپلماسی، نهادهای امنیتی و نیروهای دفاعی کشور، با درک دقیق از وظیفه اجنت‌گونه و مأموریت استعماری پاکستان برای نابودی زیرساخت‌های مادی و معنوی افغانستان، استراتژی‌های بازدارنده و تهاجمی جدیدی را اتخاذ کنند. افغانستان دیگر نمی‌تواند و نباید هزینه‌ی نوسازی ارتش پاکستان و بقای سیاسی جنرال‌های آن کشور را با خون فرزندان، آوارگی مردم و ویرانی شهرهای خود بپردازد.

راهکار گریز از این بن‌بست تحمیلی و تحقیرآمیز، در گام اول، اتحاد ملی به معنی واقعی، تقویت پیوندهای راهبردی با قدرت‌های منطقه‌ای و جهانی است که ثبات و اقتدار افغانستان را به نفع امنیت ملی و منافع اقتصادی خود می‌بینند. هم‌سویی فعال با پیمان‌های منطقه‌ای و ایجاد یک بلوک امنیتی-اقتصادی با کشورهای همسایه در شمال و غرب، می‌تواند منجر به انزوای استراتژیک اسلام‌آباد شود.

افغانستان باید در محافل بین‌المللی به عنوان یک بازیگر هوشمند و فعال، چهره واقعی پاکستان را به عنوان مانع اصلی صلح و صادرکننده تروریسم و بی‌ثباتی در قلب آسیا به جهانیان معرفی کند. سکوت در برابر زیاده‌خواهی‌های اسلام‌آباد، تنها اشتهای نظامیان آن کشور را برای مداخلات بیشتر تحریک می‌کند.

صلح با همسایه‌ای که بقای سیاسی و اقتصادی خود را در فنا و فروپاشی ما تعریف کرده است، سرابی بیش نیست. اگر پاکستان به دنبال صلح واقعی و همزیستی مسالمت‌آمیز بود، دستان گشوده و پیشنهادات سخاوتمندانه میانجی‌گران بزرگی چون چین را با تکبر رد نمی‌کرد. اکنون که پرده‌ها کاملاً فروافتاده و نیت واقعی اسلام‌آباد در رد میانجی‌گری‌ها عیان شده است، بر تمام نیروهای سیاسی، اجتماعی و دولتی افغانستان است که برای حفاظت از میراث چندین هزارساله استقلال و عزت خود، کمر همت ببندند. نابودی بسترهای نفوذ فکری و عملیاتی پاکستان، یک ضرورت حیاتی برای بقای ملی افغانستان به عنوان یک کشور مقتدر و سربلند است. تاریخ طولانی این سرزمین نشان داده است که هیچ قدرت استعماری یا دست‌نشانده‌ای نتوانسته اراده این ملت را در هم بشکند و این بار نیز، استراتژی سوختن کابل در برابر آتش غیرت، وحدت و ایستادگی افغان‌ها به خاکستر تبدیل خواهد شد.

نویسنده: عبدالاحمد خاقانی

لینک کوتاه

https://sarie.news/s943n
دکمه بازگشت به بالا