جنگ روایت‌ها در افغانستان؛ رد پای غرب در تنش‌سازی منطقه‌ای

اتهام سارا آدامز مبنی بر دخالت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ایران در ترور اکرام‌الدین سریع، پیش از آن‌که بر شواهد متقن امنیتی استوار باشد، به یک سناریوی سیاسی ـ رسانه‌ای شباهت دارد که با منطق منافع و رفتارهای شناخته‌شده تهران هم‌خوانی ندارد. ایران در سال‌های اخیر، هرچند در تعامل پیچیده و واقع‌گرایانه با طالبان حرکت کرده، اما هم‌زمان کوشیده است کانال‌های ارتباطی خود با طیف‌های مختلف قومی، سیاسی و مخالف طالبان را حفظ کند. حذف فیزیکی جنرال اکرام الدین سریع نه تنها دستاورد راهبردی مشخصی برای ایران ندارد، بلکه می‌توانست هزینه‌های امنیتی و سیاسی گسترده‌ای برای تهران در جغرافیای افغانستان و فراتر از آن ایجاد کند.

از منظر راهبردی، چنین تروری بیش از آن‌که در راستای منافع ایران باشد، به سود بازیگرانی است که از نزدیکی نسبی ایران با برخی جریان‌های ضدطالبان یا مستقل از محور غربی نگران‌اند. در این چارچوب، پیوند نام سپاه پاسداران ایران به این پرونده را می‌توان بخشی از تلاش امریکا و متحدانش برای ایجاد شکاف، بی‌اعتمادی و تقابل میان ایران و جریان‌های مخالف طالبان دانست؛ جریاناتی که بالقوه می‌توانند در آینده افغانستان نقش متوازن ایفا کنند.

تجارب اینچنینی نشان داده است که جنگ روایت‌ها، به اندازه عملیات میدانی، ابزار فشار ژئوپلیتیکی قدرت‌ها علیه همدیگر است. نسبت دادن شتاب‌زده و بدون سندِ ترورهای پیچیده به یک کشور ، بیش از آن‌که کشف حقیقت باشد، تلاشی برای مدیریت اذهان عامه و مهندسی صف‌بندی‌های منطقه‌ای است، تا این‌گونه میان سیاسیون با حسن همسایگی شکاف ایجاد کرده و در قطب بندی متحدین استراتژیک خلل وارد سازند.

اگر ایران قصد برخورد با اکرام‌الدین سریع را داشت، منطقی‌ترین و کم‌هزینه‌ترین گزینه، اخراج او از خاک ایران و تحویل غیرمستقیمش به طالبان بود؛ اقدامی که هم در چارچوب عرف دیپلماتیک می‌گنجید و هم پیامدهای امنیتی و رسانه‌ای محدودی داشت. در چنین سناریویی، تهران می‌توانست بدون ورود به چنین پرونده پرهزینه، از مسئله عبور کند. ترور جنرال سریع در یکی از شلوغ‌ترین خیابان‌های مرکز تهران، اقدامی پرریسک با تبعات امنیتی، سیاسی و تبلیغاتی گسترده علیه ایران بود که هیچ منفعت راهبردی روشنی برای این کشور ایجاد نمی‌کرد. از این‌رو، چنین اتهامات ضعیف و بدون سند و مدرک محکم، روایت دخالت ایران در این ترور را با تردیدهای جدی مواجه می‌سازد.

ایران در دهه‌های گذشته همواره تلاش کرده است که با همه جریان‌های مؤثر افغانستان ارتباط داشته باشد و رویکردی نسبتاً بی‌طرفانه را حفظ کند. این سیاستِ تهران ناشی از درک پیچیدگی‌های قومی، سیاسی و امنیتیِ در افغانستان است؛ حفظ کانال‌های گفتگو با گروه‌ها و رهبران گوناگون افغانستان به ایران این امکان را داده است تا توازن ارتباط اش با جریان‌های سیاسی گوناگون افغانستان را بدون مداخلات در امور داخلی کشور حفظ کند. چنین رویکردی فضایی برای تعامل‌های دیپلماتیک، تبادل اطلاعات و مدیریت بحران فراهم می‌آورد و از تشدید تنش‌های فرامرزی جلوگیری می‌نماید. این سیاست همچنین تهران را قادر ساخته در مواقع بحرانی نقش قابل‌اعتماد ایفا کند.

پس از سقوط نظام جمهوری و به‌ویژه در ماه‌های اخیر، اتهاماتی از حلقه‌های درون طالبان در فضای سیاسی مطرح شده مبنی بر اینکه طالبان ایران را به حمایت از مخالفان مسلح خود متهم می‌کند و در عین حال برخی مخالفان طالبان، ایران را متهم به همراهی با طالبان برای سرکوب منتقدان می‌دانند. این دو روایتِ متضاد، نقاط مشترکی دارند و به نظر می‌رسد سرچشمهٔ واحدی از جمله پروژه‌های اطلاعاتی، انگیزه‌های ژئوپلیتیکی، اقتصادی یا رسانه‌ای در پسِ تولیدشان قرار دارد.

به نظر می‌رسد امریکا و کشورهای غربی از طریق عملیات اطلاعاتی و تبلیغاتی تلاش می‌کنند شکاف میان ایران و جریان‌های مخالف طالبان ایجاد کنند، تا روابط تهران با جریان‌های سیاسی افغانستان را تضعیف کرده و از هماهنگی احتمالی تهران با جریان‌های منطقه‌ای جلوگیری نمایند و در لابلای آن منافع خود را در منطقه تضمین نمایند، ورنه این سناریو سازی‌ها چه هدفی را دنبال می‌کند؟

یادداشت اختصاصی

لینک کوتاه

https://sarie.news/s615n
دکمه بازگشت به بالا