حملات اخیر پاکستان؛ مهار تهدید یا آغاز یک چرخه خطرناک؟

در هفته‌های اخیر، حملات هوایی و توپخانه‌ای پاکستان به نقاطی در شرق کشور به‌ویژه در امتداد مرزهای خوست و پکتیکا و حتی ورود به کابل و قندهار بار دیگر تنش میان اسلام‌آباد و کابل را وارد فاز درگیری و عملیاتی کرده است. مقامات پاکستانی این اقدامات را هدف‌گیری مراکز تهدید عنوان می‌کنند، اما شواهد میدانی نشان می‌دهد که این حملات در مناطقی انجام شده که بافت مسکونی و غیرنظامی در آن حضور دارد و عمده تلفات برخواسته از آن نیز افراد ملکی بوده اند چنانچه تلفات شفاخانه درمان معتادین دال واضح بر این مدعاست و همین موضوع، دامنه پیامدها را فراتر از یک عملیات محدود امنیتی برده است و فاز ملکی بودن آن را بیش از هر زمان دیگر برجسته می‌سازد.

لذا باید ریشه این تنش‌ها را در چند سطح مشخص و قابل مشاهده جست‌وجو کرد؛ مسائلی که طی سال‌ها انباشته شده و اکنون به‌صورت بحران‌های تکرارشونده خود را نشان می‌دهند.

نخست، مسأله حضور و فعالیت گروه‌های مسلح ضدپاکستانی  تی‌تی‌پی در خاک افغانستان است. اسلام‌آباد بارها اعلام کرده که این گروه‌ها از مناطق مرزی افغانستان برای سازمان‌دهی و اجرای حملات علیه نیروهایش استفاده می‌کنند. در مقابل، طالبان یا این ادعا را رد کرده یا آن را به‌صورت کامل نپذیرفته‌اند و گفته اند که این مسله داخلی پاکستان است و افغانستان در امنیت و نا امنی پاکستان نقش ندارند، در حالیکه پاکستان مصرانه پا فشاری دارند که پناهگاه  تی‌تی‌پی در خاک افغانستان است و بدون این عقبه تی تی پی قادر به اجرای حملات گسترده در خاک افغانستان نیست؛ با این حال نبود یک سازوکار مشخص برای راستی‌آزمایی این ادعاها باعث شده هر حادثه امنیتی، بدون بررسی مشترک، مستقیماً به اقدام نظامی منجر شود. به‌عنوان نمونه، پس از چند حمله مرگبار توسط گروههای مسلح داخل پاکستان علیه نیروهای پاکستانی در مناطق قبایلی، پاسخ اسلام‌آباد متوجه افغانستان شد آن هم نه از مسیر دیپلماتیک، بلکه از طریق حملات فرامرزی در قلب جغرافیای کشور صورت گرفت.

دوم، وضعیت مرز میان دو کشور است. خط مرزی موسوم به دیورند، هنوز هم از نظر سیاسی و اجتماعی یک مرز تثبیت‌شده تلقی نمی‌شود. در بسیاری از نقاط، ساکنان دو سوی مرز روابط خانوادگی و قبیله‌ای دارند و رفت‌وآمدها به‌صورت سنتی انجام می‌شود. تلاش پاکستان برای کنترل سخت‌گیرانه این مرز از جمله ایجاد حصار و پوسته‌های جدید در مواردی با واکنش نیروهای امارت اسلامی مواجه شده است. این تنش‌های پراکنده مرزی، به‌مرور به بی‌اعتمادی ساختاری میان دو طرف دامن زده است.

سوم، نبود کانال‌های فعال و مؤثر برای مدیریت بحران است. در شرایط فعلی، هیچ سازوکار عملیاتی مشترکی برای تبادل اطلاعات، بررسی حوادث یا هماهنگی امنیتی وجود ندارد. به همین دلیل، تصمیم‌گیری‌ها اغلب یک‌جانبه و بر اساس ارزیابی‌های داخلی انجام می‌شود. این خلأ، احتمال خطای محاسباتی را افزایش داده است. به‌عنوان مثال، حمله‌ای که از سوی یک گروه تروریستی انجام می‌شود، ممکن است به‌عنوان نشانه‌ای از همکاری یا چشم‌پوشی حکومت مقابل تفسیر شود و واکنش نظامی در پی داشته باشد.

چهارم، وضعیت داخلی افغانستان است. حکومت طالبان هنوز نتوانسته یک ساختار سیاسی فراگیر ایجاد کند که همه گروه‌ها و اجتماعات کشور را در بر بگیرد. این موضوع، در عمل بر میزان کنترل و نفوذ دولت در برخی مناطق تأثیر گذاشته است. در چنین شرایطی، حتی اگر اراده‌ای برای مهار برخی گروه‌ها وجود داشته باشد، ظرفیت اجرایی آن محدود است. این شکاف میان ادعا و توانایی، یکی از عوامل کلیدی در تداوم تنش‌هاست.

پیامدهای این وضعیت، صرفاً به حوزه امنیت محدود نمی‌شود. گذرگاه‌های مرزی که برای تجارت و تأمین کالاهای اساسی اهمیت حیاتی دارند، با هر موج تنش دچار اختلال می‌شوند. بسته‌شدن مسیرهای ترانزیتی، افزایش هزینه حمل‌ونقل و کاهش مبادلات، به‌طور مستقیم بر قیمت‌ها در بازارهای محلی تأثیر می‌گذارد. در مناطق مرزی، که بخش قابل توجهی از مردم به تجارت روزمره وابسته‌اند، این اختلال‌ها به‌سرعت به بحران معیشتی تبدیل می‌شود؛ چنانچه هم اکنون بحران در اقلام دوا و خوراکی در دو سوی مرز به وضوح محسوس است و تاوان آن را صرفا مردم عادی می‌پردازند. در بعد انسانی نیز، ساکنان مناطق هدف قرارگرفته اولین قربانیان این تنش هستند. تخریب خانه‌ها، جابه‌جایی اجباری خانواده‌ها و ایجاد فضای ناامنی، پیامدهایی است که در هر دور از این حملات تکرار می‌شود. با این حال، این واقعیت‌ها کمتر در محاسبات امنیتی طرفین دیده می‌شود.

امارت اسلامی از یک‌سو حملات را نقض حاکمیت افغانستان می‌داند، اما از سوی دیگر، در عمل گزینه‌های محدودی برای پاسخ دارد. نبود شناسایی رسمی بین‌المللی و محدودیت در روابط دیپلماتیک، دست امارت اسلامی را در استفاده از ابزارهای سیاسی برای مدیریت بحران بسته است. در نتیجه، این وضعیت به یک بن‌بست عملیاتی تبدیل شده است که نه امکان پاسخ مؤثر وجود دارد و نه ابزار کافی برای کاهش تنش؛ لذا آنچه در حال وقوع است، نه یک درگیری احساساتی و بی اساس، بلکه نتیجه زنجیره‌ای از مسائل حل‌نشده همچون فعالیت گروه‌های مسلح، مرز مناقشه‌دار، نبود همکاری امنیتی و ضعف در مدیریت داخلی است که پاکستان به خود چنین اجازه می‌دهد هر موقع که دلش خواست این آب و خاک را زیر بمباردمان قرار دهد. در چنین شرایطی، ادامه حملات نه‌تنها این مشکلات را حل نمی‌کند، بلکه آن‌ها را عمیق‌تر می‌سازد.

اگر این روند بدون تغییر ادامه یابد، احتمال گسترش دامنه درگیری‌ها و افزایش هزینه‌های انسانی و اقتصادی بالا خواهد رفت. در مقابل، هرگونه کاهش تنش، نیازمند اقداماتی مشخص و عملی همچون ایجاد کانال‌های ارتباطی مستقیم، تعریف سازوکار مشترک برای بررسی حوادث مرزی و حرکت به‌سوی نوعی حداقل از هماهنگی امنیتی در مورد گروههای مسلح است. بدون این اقدامات، وضعیت موجود همچنان در چرخه‌ای از تنش و بی‌ثباتی باقی خواهد ماند.

یادداشت اختصاصی

لینک کوتاه

https://sarie.news/s916n
دکمه بازگشت به بالا