شکست درعراق و افغانستان، پایان هژمونی امریکا

مذاکره، همیشه نشانه‌ی ضعف طرف مقابل نیست؛ اغلب نشانه‌ی این است که هیچ‌کدام از طرفین مطمئن نیستند از جنگ جان سالم به‌در می‌برند.

دیروز، در مسقط، شاهد آغاز گفت‌وگوهای دو دشمن دیرینه بودیم. شهری که حالا به نقطه مکث بدل شده است؛ مکثی میان تهدید و تصمیم، میان جنگی که می‌تواند آغاز شود و دیپلماسی‌ای که فقط برای جلوگیری از بدترشدن اوضاع فعال شده است. این مکث محصول ترس متقابل است از یک جنگ ویرانگر به هر دو طرف.

در چنین لحظه‌هایی، دیپلماسی نه از سر اعتماد، بلکه برای خرید زمان وارد میدان می‌شود. جرج کنان، معمار سیاست مهار، سال‌ها پیش گفته بود:

“دیپلماسی معمولاً زمانی جدی گرفته می‌شود که همه گزینه‌های بد، واقعی شده باشند.” این‌میز زمانی جدی گرفته شد که رئیس جمهور امریکا تهدید به حمله کرد و در واکنش به آن آیت الله خامنه‌اي رهبر ایران “منطقه‌ای‌شدن جنگ” را بطور صریح‌ وارد ادبیات رسمی کرد و بسیاری از بازیگران منطقه را واداشت تا پیش از شعله‌ورشدن آتش، به‌سوی دیپلماسی پناه ببرند.

در این تنش های آخر، این گزاره تکرار شد که “ایران در آستانه سقوط است”. گزاره‌ای ساده و رسانه‌پسند. اما اگر این تحلیل قرار بود درست باشد، باید خیلی زودتر از این‌ها به واقعیت تبدیل می‌شد. مساله این نیست که ایران بحران ندارد؛ مساله این است که بحران، الزاماً به فروپاشی منتهی نمی‌شود.

در این تحلیل ها به واقعیت ها کمتر توجه می‌شود‌ و این موضوع کامل نادیده گرفته می‌شود‌ که نظام ایران اساسا یک نظام بحران‌گریز نیست. برعکس، ساختار سیاسی_امنیتی آن برای زیستن در شرایط فشار مداوم شکل گرفته است و برای همین روزها و‌ در مقابله به همین فشارها طراحی شده است. این به‌معنای نبود چالش یا تنش نیست؛ بلکه به این معناست که نظم سیاسی ایران بر ترکیبی از انسجام نهادی، اقتدار امنیتی و نوعی مشروعیت کارکردی و هویتی استوار است که اجازه فروپاشی سریع را نمی‌دهد. ساموئل هانتینگتون این منطق را سال‌ها پیش چنین توضیح داده بود:

“ثبات سیاسی نه از نبود بحران، بلکه از توان مدیریت و تحمل آن به‌دست می‌آید.”

فشار اقتصادی و تحریم‌های گسترده می‌توانند یک نظام را فرسوده کنند، اما فروپاشی زمانی رخ می‌دهد که بحران به درون ساخت قدرت نفوذ کند و انسجام نخبگان را در هم بشکند. بالعکس آنچه ادعا می‌شود، هیچ‌گونه ریزش در سطح نخبگان در ایران دیده نمی شود و برعکس، نظام از یک‌انسجام درونی‌قدرتمند برخوردار است. ضعف، شرط لازم سقوط است، اما هر ضعفی به سقوط منتهی نمی‌شود. این تمایز ساده، اما تعیین‌کننده، در بسیاری از تحلیل‌های شتاب‌زده عمداً نادیده گرفته می‌شود.

از همین‌جا، تحلیل های مقایسه شرایط ایران امروز با جاپان پیش از بمباران اتمی کاملا ناقص و بی اساس است.  جاپان ۱۹۴۵ کشوری شکست‌خورده، منزوی و فاقد هرگونه ابزار بازدارندگی مؤثر بود. ایران اما نه در وضعیت شکست نظامی قرار دارد، نه منزویِ مطلق است و نه فاقد توان پاسخ. شبکه بازدارندگی نامتقارن، نفوذ منطقه‌ای و پیوند با قدرت‌های شرقی و کشورهای منطقه، این معادله را اساساً متفاوت کرده است. همان گزاره کلاسیک کلاوزویتس هنوز معتبر است:

“جنگ، ادامه سیاست است، اما با ابزارهای دیگر.” و سیاست امروز خاورمیانه، جنگ‌های یک‌طرفه و تمیز را برنمی‌تابد.

در سوی دیگر این معادله، ایالات متحده قرار دارد؛ قدرتمند، اما محدود. زبانی که از واشنگتن شنیده می‌شود، بیش از آن‌که زبان یک هژمون آسوده باشد، زبان قدرتی است که می‌خواهد ثابت کند هنوز می‌تواند اراده‌اش را تحمیل کند. هنری کیسینجر زمانی هشدار داده بود:

“قدرتی که نتواند نظم بسازد، ناچار به زور متوسل می‌شود.”

چالش اصلی امریکا امروز، کمبود قدرت نظامی نیست؛ بحران نظم و رهبری جهانی است. امریکا فکر میکند با قلدری نظامی می تواند بر جهان یکه تازی کند، ولی جهان تن به قلدری نمی دهد‌. هژمونی با زورگویی متفاوت است و‌ جهان امروز هژمونی امریکا را نمی بيند و این قدرت جهانی اعتمادش را در عراق و افغانستان برای همیشه باخت.

مذاکرات ایران و امریکا می‌تواند به توافقی حداقلی برسد، می‌تواند شکست بخورد، و احتمال درگیری نیز به‌طور کامل منتفی نیست. اما تصور این‌که جنگ بتواند این معادله را حل کند، توهم است. جنگی که آغاز شود، نه کوتاه خواهد بود و نه قابل‌کنترل. هزینه‌های آن برای ایران سنگین است، اما برای امریکا، منطقه و متحدانش نیز پیامدهایی خواهد داشت که هیچ نقشه عملیاتیِ تمیزی برای آن وجود ندارد.

اسرائیل نیز از این معادله بیرون نیست. هرگونه گسترش جنگ، امنیت داخلی این کشور را وارد سطحی از فشار می‌کند که با تجربه‌های پیشین قابل مقایسه نیست. این نه تهدید است و نه شعار؛ بخشی از واقعیتی است که در محاسبات امنیتی به‌خوبی شناخته شده است.

و حالا نکته‌ای که معمولاً گفته نمی‌شود:

خطر واقعی، نه جنگ است و نه مذاکره. خطر، این توهم است که سیاست امروز با سقوط‌های ناگهانی و پیروزی‌های قاطع پیش می‌رود. جهان وارد مرحله‌ای شده که در آن هیچ قدرتی نمی‌تواند شکست نهایی را تحمیل کند، اما همه می‌توانند هزینه‌های فاجعه‌بار تولید کنند.

در چنین جهانی، دیپلماسی نه فضیلت اخلاقی است و نه نشانه ضعف؛ آخرین ابزار عقلانیت است پیش از آن‌که بازی از کنترل خارج شود.

و اگر کسی هنوز از “سقوط سریع” حرف می‌زند، مساله این نیست که آینده را بهتر می‌بیند، مساله این است که زمان حال را درست نفهمیده است.

لینک کوتاه

https://sarie.news/a4009s
دکمه بازگشت به بالا