مؤلفههای رهبری سلیمانی در خاورمیانه

شهید قاسم سلیمانی، فراتر از نقشِ یک فرمانده نظامی که همواره در مأموریت هایش موفق و عملکرد هایش دشمن شکن بود، به سبب عشق و تعهد به وظیفه و خدمتگزاری به امت تبدیل به چهرهای شد که خوانشی مدیریتی، دیپلماتیک و تمدنی از جریان مقاومت را در تاریخ معاصر منطقه تثبیت کرد. نام او در حافظه سیاستگذاریهای خاورمیانه با صفاتی چون شجاعتِ بیپروایِ میدانی، صداقتِ گفتار و اخلاصِ عملی پیوند خورده است؛ ویژگیهایی که هم در روایتهای رسمی جمهوری اسلامی و هم در تحلیلهای میدانیِ ناظران خارجی بازتاب یافتهاند و جایگاه او را بهمثابه یک چهرهای مؤثر و تعیینکننده در معادلاتِ منطقهای تثبیت کردند.
شجاعتِ سلیمانی در میادین نبرد و موفقیت در مأموریت های سخت عملا از او یک مدیر مدبر و مبارز نام آشنا در اذهان عموم ساخت، او نه فقط بهعنوان فرماندهای که در روزهای سخت از خط مقدم نيروهاي تحت امرش را رهبری میکرد، بلکه بهعنوان میداندارِ سیاست و استراتژی که جسارتِ تصمیمگیری در شرایط نامطمئن را داشت شناخته شد. صداقتِ او در ارتباط با نیروهای تحت امر و تواضعِ رفتاریاش، میانِ جوامع متعدد حوزه مقاومت از افغانستان گرفته تا عراق، سوریه و لبنان یک سرمایهٔ اجتماعی ساخت که به نهادینه شدنِ جایگاه ارزشی وی در اذهان عموم مردم این خطه اثرات انکارناپذیری بجا گذاشت. این سرمایهٔ اجتماعی، در کنار آیندهنگری استراتژیکِ او، توانست هستههایی مؤثر از جريان مقاومت را در قلوب و ضمیر ملتها بهوجود آورد که در مواقع بحران نقشِ ضربتی در مدیریت و تامین امنیت مناطق زیر تهدید ایفا کنند.
نقش سلیمانی در ثباتبخشی به عراق، سوریه، لبنان و حتی تاثیراتش در افغانستان، از منظرِ عملکردی قابل تحلیل است. او بهواسطه هدایت نیروی قدس سپاه و ارتباط مستقیم با گروهها و بازیگران محلی، توانست سازوکارهایی برای هماهنگی نظامی و سیاسی فراهم کند که مانعِ فروپاشی سریعِ قلمروهای متعدد در عراق، سوریه و کردستان شد و در برخی موارد زمینهٔ ورود بازیگران بینالمللی علیه داعش را فراهم آورد؛ بهعنوان نمونه نقشِ او در مهندسیِ تعاملاتِ میدانی و تسهیلِ حضور متحدانی همچون روسیه در سوریه یکی از نقاط عطف کارنامهٔ اوست. این عملکردِ فرامرزی، سلیمانی را بهعنوان یک معمارِ نفوذ معرفی کرد که توانست ظرفیتهای موجود در آن مناطق را در مقابل تهدیدهای پُرفشار سازماندهی و هدایت کند.
در واقع حضور سلیمانی در عرصههای مختلف جبهات نبرد و تبحر در اقدامات سیاسی، فرایندی است که هم امنیتِ عملیاتی و هم مشروعیتِ بینالمللی تولید کرد. در عراق، مشی او کاهشِ خلأ قدرت در میان سردرگمی و بدبینی و تقویتِ بازیگران محلی این خطه که قادر به حفظ نظم بودند را دنبال کرد؛ در لبنان و سوریه تمرکز او بر پیوند دادن گروههای مقاومت محلی با شبکهٔ محوریِ منطقهای بود؛ و در افغانستان، گرچه نقشِ او مستقیم و آشکار نبود، اما تعاملات و پیوندهای فرهنگی، ایدئولوژیک و حمایتی با جریانهای جهادی نشان دهندهٔ نگاهی تاریخی و امنیتی به این کشور بود که هدفش فراهم کردنِ محیطی امن برای مردم افغانستان و نجات از یوغ استعمار شوروی و بنیادگرایان منطقهای بود.
یکی از جنبههای کمتر بررسیشده کارنامهٔ سلیمانی، نوآوریهایش در دیپلماسی میدانی و مدیریت بحران است. او مدلِ دیپلماسیای را ساخت که تلفیقی از ارتباط رودررو، تسهیل گفتوگوهای غیررسمی، و سازماندهی مردمی بود؛ شیوهای که پژوهشها آن را مدلِ رهبریِ میدانی-دیپلماتیک توصیف کردهاند. از این منظر، درس مدیریتیِ اول برای مدیران و نخبگان، ضرورتِ حضورِ شناختی و عملی در میدان بحران است؛ شناختِ بازیگران محلی، ایجاد کانالهای اعتماد و توانمندسازیِ شبکههای محلی بهجای تحمیل دستورهای مرکز، درسهای دیگر شامل اولویتبخشی به شبکهسازی میانسازمانی، حفظِ انعطافِ تاکتیکی و ترکیبِ اقدامِ نظامی با تعاملاتِ سیاسی و اجتماعی بود.
مفهومِ تمدن مقاومت که در ادبیات رسمی و تحلیلی منطقه بازتولید شده، در کارِ سلیمانی رنگ و شکل عملی گرفت. او را میتوان معمارِ پروژهای دانست که هدفش فراتر رفتن از منطق صرفاً نظامی بود و در پی آشکارسازیِ پیوند میان هویتِ جمعی، مقاومتِ منطقهای و ساختِ نهاد جایگزین برای نظمِ بینالمللِ کنونی بود که در آن فقط جریان نظامي غرب یکهتازی میکند. این رویکرد تمدنی به معنای شکلدادنِ یک ارزیابیِ طویلمدت از ظرفیتهای فرهنگی، سیاسی و نظامیِ جوامع همپوشانِ محور مقاومت است؛ پروسهای که بهجایِ تمرکز بر پیروزیِ مقطعی، به تثبیتِ یک پایگاهِ ارزشی و دائمی میاندیشید. این خوانشِ تمدنی، سلیمانی را فراتر از یک فرماندهٔ نظامی و در قامتِ یک طراحِ راهبردِ تاریخی جای میدهد.
رفتار و گفتار او در مواجهه با سلطهطلبی امریکا و غرب نیز جزو آموزههای اخلاقی و راهبردی است. حاج قاسم با زبانِ عمل همواره بر استقلال کنشهای منطقهای، مقابله با شکلهای مستقیم یا نیابتی سلطه امریکا و غرب و تأکید بر پاسبانی از حقوقِ جمعیِ ملتهای تحت ستم ایستاد. این موضعِ عملی او، پیامی دوگانه به بازیگران منطقهای و فرامنطقهای مخابره میکرد.
شهید سلیمانی افغانستان را نه صرفاً میدانِ رقابتهای ژئوپلیتیک، بلکه بخشی از بومشناسیِ تمدنی و راهبردیِ منطقه میدید. سیاستورزیِ او نسبت به افغانستان شامل تعامل با جریانهای مختلف سیاسی کشور، توجه به ظرفیتهای بومی برای حفظِ امنیت و تلاش برای جلوگیری از گسترشِ تهدیدهایی بود که میتوانست به ثباتِ منطقهای آسیب برساند. در این فرآیند، نقشِ او در شکوفاسازی ظرفیتِ شیعیانِ افغانستان، بیش از آنکه صرفاً نظامی باشد، به توانمندسازیِ اجتماعی و سیاسی نزدیک بود؛ ظرفیتسازیای که میتواند در بلندمدت به افزایشِ تابآوریِ جوامع محلی در برابر بحرانها بینجامد.
مرورِ کارنامه شهید سلیمانی برای مدیران و نخبگان سیاسی مجموعهٔ از درسِهای فشرده را ارائه میدهد که جسارتِ تصمیمگیری همراه با مسوولیتپذیری، اخلاقِ دینی و اسلامی در ارتباطاتِ میدانی، تواناییِ ترکیبِ تاکتیک و دیپلماسی، و درکِ تمدنیِ بلندمدت از رقابتهای منطقهای را به تصویر میکشد. بررسیِ دقیقِ این عناصر نشان میدهد که سلیمانی چگونه توانست یک الگوی عملیِ رهبریِ شبکهمحورِ منطقهای تولید کند؛ الگویی که برای فهمِ تحولاتِ آیندهٔ خاورمیانه و شیوههای مؤثر مدیریتِ بحران در محیطهایی با ترکیبات پیچیده امنیتی آموزنده باقی میماند.
خوانشِ عملی و تحلیلی از سیرهٔ او، او را نه فقط بهمثابه یک فرماندهٔ میدانی، بلکه بهعنوان معمار بازسازی یک حوزهای تمدنی با ابعاد درایت و مدیریت معرفی میکند؛ تصویری که هم آموزههای رفتاریاش را برای مدیران امروز قابل برداشت میسازد و هم ضرورتِ بازخوانیِ میراثِ فکری او را در پرتو منافعِ متنوعِ منطقهای مطرح میکند.
نویسنده: محمد امان فلاح

