هندسه‌ی سکوت؛ افغانستان به تماشای تقدیر خود نشسته است

این یک پرسش تقلیل‌گرایانه نیست که بپرسیم چرا طالبان در جغرافیا مانده‌اند؛ این پرسش در واقع کالبدشکافی یک جامعه است. کالبدشکافی سرزمینی به نام افغانستان که در چرخه‌ای مداوم از تولد، انسداد و فروپاشی دست‌وپا می‌زند. هیچ جریانی، هرچند سخت‌سر و آمیخته با دگماتیسم، نمی‌تواند تنها با اتکا به لوله‌ی تفنگ یا بیانیه‌های جزمی، بر پهنه‌ای جغرافیایی مسلط بماند. قدرت یک پدیده‌ی انتزاعی یا معلق در هوا نیست؛ قدرت دقیقاً در تاروپود رابطه‌ی متقابل میان ساختار حاکم و توده‌ی جامعه معنا پیدا می‌کند. اگر این شبکه‌ی پیچیده و مویرگی را نادیده بگیریم، نه دلیل به قدرت رسیدن جریان‌ها را خواهیم فهمید و نه راز سقوط ناگهانی آن‌ها را. سال‌هاست که در محافل روشنفکری و رسانه‌ای، طالبان را با برچسب‌های گوناگون تبیین می‌کنند؛ یکی آن‌ها را یک ترومای مذهبی ناب می‌داند، دیگری آن را جلوه‌ای عریان از برتری‌جویی قومی تعبیر می‌کند، سومی همه‌چیز را به مهندسی استخبارات منطقه‌ای و فرامنطقه‌ای تقلیل می‌دهد و چهارمی آن‌ها را صرفاً یک تجمع چریکی می‌بیند؛ اما حقیقت، جواهری تکه‌تکه است که هر یک از این فرضیه‌ها تنها شستِ یکی از تکه‌های آن را لمس کرده‌اند. قدرت در این جغرافیا، هرگز تک‌عاملی نبوده و نیست. اگر مذهب به تنهایی واکسن بقای یک رژیم بود، خلافت‌ها و امارت‌های پیشین در دالان‌های تاریخ دفن نمی‌شدند. اگر باستان‌شناسی قومی مأموریت پیوند زدن یک ملت را داشت، جوامع ناهمگون از همان ابتدا به بیابان‌های بی‌دولتی تبدیل می‌شدند؛ و اگر اسلحه حرف آخر را می‌زد، امروز سایه‌ی هیچ حکومتی در کابل لرزان نبود. راز بقا، در زرادخانه‌ها یا متون فقهی نیست؛ راز بقا در مهندسی روان‌شناختی یک جامعه‌ی مچاله شده است.

هر نظام سیاسی، پیش از آنکه بر کوه‌ها و دره‌های این مرز و بوم چیره شود، ابتدا باید قلمرو ذهن جامعه را فتح یا تصرف کند. روزی که توده‌ها به این نتیجه برسند که هیچ افق متفاوتی در کار نیست، قدرت پیش از آنکه در میدان‌های نبرد پنجشیر یا قندهار پیروز شود، در سلول‌های خاکستری مغز مردم به پیروزی رسیده است. جامعه همیشه از روی وفاداری یا رضایت عمیق سکوت نمی‌کند. گاهی این سکوت، زاییده‌ی یک خستگی مفرط تاریخی است؛ خستگی از چهل سال دویدن و به هیچ جا نرسیدن. گاهی از بیم آینده‌ای است که به مراتب تاریک‌تر، خونین‌تر و مجهول‌تر از امروز تصویر می‌شود. گاهی نیز این خاموشی، ناشی از یک سرخوردگی و بی‌اعتمادی مطلق نسبت به تمام مدعیانی است که بیست سال در زیر چتر جمهوریت، عدالت و آزادی را به مسلخ فساد و خویش‌خوری بردند. جامعه در چنین وضعیتی، میان بد و بدتر دست به انتخاب نمی‌زند، بلکه میان «بقای فیزیکی در سایه‌ی ثبات اجباری» و فروپاشی مطلق در بستر آزادی صوری را برمی‌گزیند. او دیگر نه شعارهای حاکمان را باور دارد و نه بیانیه‌های پرطمطراق اپوزیسیونِ خارج‌نشین را؛ او فقط می‌خواهد فردا صبح که بیدار می‌شود، صدای انفجار انتحاری سقف خانه‌اش را آوار نکند. از همین نقطه‌ی کور و خاکستری است که باید کالبدشکافی را آغاز کرد، نه از تریبون‌های ایدئولوژیک.

خطای بنیادین استراتژیست‌ها و تحلیل‌گران این است که جامعه‌ی افغانستان را به دو قطب متضاد تقسیم می‌کنند؛ یا وفاداران جان‌برکفِ امارت یا مخالفان سرسختِ آن. اما واقعیتِ این جغرافیا در ساختار توده‌ایِ دیگر خلاصه می‌شود؛ اکثریت خاموش. خاموشان لزوماً با تازیانه‌های محتسبان موافق نیستند، آن‌ها شیفته‌ی محرومیت دختران شان از آموزش نیستند، اما در عین حال، انگیزه، رمق و باوری برای برهم زدن این توازنِ وحشت ندارند. همین توده‌ی سنگین و بی‌صدا، در بزنگاه‌های تاریخی، وزنه‌ی تعادل را جابه‌جا کرده‌اند. تا زمانی که این اکثریتِ به حاشیه رانده شده، مدلی روشن، ملموس و قابل‌اعتماد از یک آینده‌ی امن‌تر و انسانی‌تر را پیش روی خود نبیند، هیچ جنبش و تحول پایداری در این سرزمین متولد نخواهد شد؛ بنابراین، پرسش کلیدی این نیست که لایه‌های پنهان تفکر حاکمان کابل چیست یا آن‌ها در پی چه آرمان‌شهری هستند. پرسش واقعی و دردناک این است که‌ جامعه‌ی افغانستان در طول این دهه‌ها چه ابعاد هویت‌ساز و چه سرمایه‌های اجتماعی عظیمی را از دست داده است که امروز در درون خود، توان و پتانسیلِ زایش یک «بدیلِ نیرومند» را نمی‌بیند؟ پاسخ در یک واژه نهفته است، فرسایش. فرسایشِ باورها، فرسایشِ سرمایه‌های انسانی و فرسایشِ اعتماد عمومی. حاکمان فعلی بیش از آنکه از نبوغ حکمرانی یا کارآمدی اقتصادی خود تغذیه کنند، از ضعف مفرط، تشتت‌آرا و فقدان مشروعیت اخلاقی مخالفان شان نیرو می‌گیرند. این شاید تلخ‌ترین، گزنده‌ترین و عریان‌ترین قانون در دنیای سیاست باشد که یک نیروی منسجمِ اقلیت، بر یک اکثریتِ پراکنده و بی‌رویا حکومت کند. آینده‌ی افغانستان با فروپاشی ناگهانی یک ساختار یا وقوع یک کودتای دیگر دگرگون نخواهد شد. تغییر واقعی روزی رخ می‌دهد که در اذهان عمومی، یک «بدیلِ باورپذیر» متولد شود؛ بدیلی که در چشم توده‌ی خسته و ناامید، از هرج‌ومرجِ احتمالی، استوارتر و از ترسِ حاکم، امیدبخش‌تر باشد. در هندسه‌ی قدرت، زوال یک سیستم تنها با آغاز یک نبرد مسلحانه رقم نمی‌خورد؛ پایان واقعی یک نظام زمانی فرا می‌رسد که یک «رویا» در ذهن جامعه آغاز شود. تا زمانی که این رویا خلق نشود، سکوت توده‌ها به عنوان رضایت کاذب تعبیر خواهد شد و جغرافیا در گروگان وضع موجود باقی خواهد ماند. برای تغییر این سرنوشت، باید ابتدا قفلِ ذهن‌ها را گشود، نه بندِ اسلحه را.

نویسنده: عبدالاحمد خاقانی

دکمه بازگشت به بالا
×
ما را دنبال کنید