وقتی مدعیان حقوق کودک خود حامی جنگاند

در جهانی که معیارهای اخلاقی و حقوقی بهتدریج جای خود را به منطق اعمال زورگویی و توحش دادهاند، مفاهیمی چون حقوق بشر و حمایت از کودکان بیش از هر زمان دیگری ریشخند عام و تام گردیده و در سطوح دولتها به ابزارهای سیاسی تبدیل شدهاند. نهادهایی که قرار بود حافظ کرامت انسانی باشند، اکنون در بسیاری از موارد به صحنهای برای نمایشهای سیاسی و تبلیغاتی بدل شدهاند؛ نمایشهایی که در آن حقیقت قربانی مصلحتهای قدرتهای بزرگ میشود.
نمونه آشکار این وضعیت را میتوان در نشست اخیر شورای امنیت سازمان ملل متحد با موضوع حمایت از کودکان مشاهده کرد؛ نشستی که تنها چهار روز پس از وقوع یک فاجعه انسانی برگزار شد. حمله مرگبار به مکتب ابتدائیه در میناب ایران که منجر به شهادت حدود ۱۸۰ کودک انجامید، افکار عمومی جهان را بهشدت تکان داد و بار دیگر پرسشهای جدی درباره صداقت مدعیان دفاع از حقوق بشر مطرح کرد. با این حال، بهجای آنکه این فاجعه به محور اصلی محکومیت و اقدام جهانی تبدیل شود، صحنه دیپلماسی بینالمللی شاهد برگزاری نشستی بود که بیش از آنکه یادآور مسئولیتپذیری باشد، بوی ریاکاری و چند گانگی میداد.
ریاست این نشست بر عهده ملانیا ترامپ بود؛ شخصیتی که همسرش، دونالد ترامپ، طی سالهای گذشته از مهمترین حامیان سیاستهایی بوده که به تشدید خشونت در منطقه غرب آسیا انجامیده و هزاران کودک را در غزه بنا بر سیاستهای تمامیت خواهانه اش قربانی مطامع نفسانی کرده است. همین تضاد آشکار میان ادعا و عمل، به نمادی از استانداردهای دوگانه در نظام بینالملل تبدیل شده است. چگونه ممکن است کسانی که از سیاستهای نظامی و حمایت از جنگها دفاع میکنند، همزمان در جایگاه مدافع حقوق کودکان بنشینند؟
این تناقض زمانی آشکارتر میشود که به وضعیت کودکان در مناطق بحرانزده همچون غزه نگاه کنیم. در نوار غزه، هزاران کودک طی سالهای اخیر قربانی حملات نظامی و محاصره اقتصادی شدهاند. تصاویر و گزارشهای متعدد از این منطقه نشان میدهد که کودکان بیشترین هزینه را در منازعات سیاسی و نظامی پرداخت میکنند. با این حال، در بسیاری از نشستهای رسمی و بیانیههای دیپلماتیک، این واقعیتها یا نادیده گرفته میشود یا بهگونهای روایت میشود که مسئولیت اصلی از دوش بازیگران قدرتمند همچون امریکای جنایت کار برداشته شود.
این وضعیت، پرسشی اساسی را درباره نقش و کارکرد سازمان ملل متحد نیز مطرح میکند. سازمانی که پس از فجایع جنگ جهانی دوم برای جلوگیری از تکرار چنین تراژدیهایی تأسیس شد، امروز تا چه اندازه قادر است در برابر فشار قدرتهای بزرگ همچون امریکا استقلال عمل خود را حفظ کند؟ وقتی ساختار تصمیمگیری در نهادهایی مانند شورای امنیت بهگونهای طراحی شده که چند قدرت بزرگ میتوانند هر تصمیمی را وتو کنند، طبیعی است که عدالت و حقیقت قربانی ملاحظات سیاسی شود.
از سوی دیگر، استفاده ابزاری از مفاهیم انسانی مانند حقوق کودک یا حقوق بشر بهتدریج اعتماد افکار عمومی جهانی را نیز تضعیف کرده است. بسیاری از مردم در نقاط مختلف جهان به این نتیجه رسیدهاند که این مفاهیم تنها زمانی مطرح میشوند که با منافع سیاسی و ژئوپولیتیکی قدرتهای بزرگ همسو باشند. در غیر این صورت، حتی بزرگترین فجایع انسانی نیز ممکن است بهسادگی نادیده گرفته شوند.
نشست اخیر شورای امنیت، بهجای آنکه گامی در جهت دفاع واقعی از کودکان باشد، بیشتر به یک نمایش نمادین شباهت داشت؛ نمایشی که در آن واژههای زیبا درباره انسانیت و کرامت انسانی تکرار میشوند، اما در عمل هیچ تغییر ملموسی در سرنوشت قربانیان ایجاد نمیشود. چنین وضعیتی باعث شده است که بسیاری از تحلیلگران از سیاسی شدن حقوق بشر سخن بگویند؛ پدیدهای که در آن ارزشهای انسانی به ابزار رقابت قدرتها تبدیل شده است.
اگر قرار است مفهوم حقوق بشر همچنان اعتبار و معنای واقعی خود را حفظ کند، لازم است که جامعه جهانی از این چرخه ریاکاری و استانداردهای دوگانه فاصله بگیرد. دفاع از کودکان نباید به تریبونی برای نمایشهای سیاسی تبدیل شود، بلکه باید به تعهدی واقعی برای جلوگیری از تکرار فجایع انسانی بدل گردد. در غیر این صورت، نشستهایی از این دست چیزی جز یک سیرک سیاسی نخواهند بود؛ سیرکی که در آن قربانیان واقعی همچنان در سکوت و بیعدالتی باقی میمانند.
یادداشت اختصاصی
لینک کوتاه

