چالش رقابتهای شرق و غرب در قبال افغانستان

حاکمیت کنونی افغانستان دیگر آن گروه نظامی پیشین نیست که طی دو دهه با حکومت سابق و نیروهای غربی میجنگید. اکنون این گروه به تنها نهاد سیاسی موجود در عرصه بینالمللی تبدیل شده است؛ هویتی که روزگاری با جنگ عجین بود، اکنون به قدرتی سیاسی مبدل گشته که در سطح جهانی برای کسب مشروعیت چانهزنی میکند. در افغانستان امروز، هیچ نهاد سیاسی دیگری برای تعامل و گفتوگوی جامعه جهانی وجود ندارد و تنها همین حکومت است که به عنوان یک قدرت و مرجع سیاسی سر برافراشته و گامهای دیپلماتیک برمیدارد.
از این رو، تعامل رسمی با جامعه جهانی و کسب کرسی رسمی در سازمان ملل متحد، مستلزم رعایت قواعدی الزامی است که دولتهای جهان موظف به پیروی از آنها هستند. پذیرش منشور جهانی حقوق بشر، پیوستن به میثاقهای بینالمللی حمایت از حقوق زنان و اقلیتها و قبول هنجارهای حاکم بر جامعه ملل، از جمله این شرایط است. به عبارت دیگر، نوع نظام سیاسی و شیوه تعامل با نظام بینالملل، رابطهای دوسویه دارند. به همین دلیل، بدون استقرار یک نظام سیاسی مردمی در افغانستان، جامعه بینالمللی مسئولیت پیامدهای شناسایی رسمی این حکومت را برعهده نخواهد گرفت.
بر اساس قواعد نظام بینالملل، دولتهای تازهتأسیس برای کسب عضویت رسمی، باید اولاً در قلمرو خود حکومتی مشروع تشکیل دهند و ثانیاً توانایی خود را در اجرای قواعد و مقررات الزامآور حقوق بینالملل به منظور عضویت در سازمان ملل متحد به اثبات برسانند. اما در افغانستان کنونی، طی چهار سال گذشته این روند و الزامات محقق نشده است. بررسی رفتار این حکومت نشان میدهد که رهبران آن نه انگیزه لازم را داشتهاند و نه درک دقیقی از الزامات حقوقی و دیپلماتیک پیدا کردهاند. احتمالاً به همین دلیل، کشورهای منطقه و جامعه بینالملل با برقراری تعاملات نسبی غیررسمی با طالبان، سعی در ترغیب این حکومت برای پذیرش قواعد حکمرانی خوب و کسب شناسایی رسمی داشتهاند. با بررسی رفتار کشورهای منطقه و جامعه جهانی، جنبه تشویقی این تعاملات برای ایجاد رابطه متقابل با طالبان قابل درک است. با این وجود، تاکنون روندهای منطقهای و بینالمللی مانند فرمت مسکو و روند دوحه منجر به تشکیل حکومتی فراگیر یا زمینهسازی برای شناسایی رسمی این حکومت نشدهاند.
بررسیها نشان میدهد که علیرغم رویکرد تعاملی کشورها با حاکمیت کنونی در چهار سال گذشته، حکومت طالبان چنان که باید، به رفتارهای تشویقی و خواستهای کشورهای منطقه و جامعه بینالملل پاسخ مثبت نداده است. برای مثال، تشکیل دولت فراگیر و رعایت حقوق زنان، اقوام و مذاهب از جمله خواستههای اصلی جامعه جهانی بوده که طالبان تاکنون آن را مداخله در امور داخلی افغانستان تفسیر میکند. با این نگرش، چشمانداز آینده این حکومت و نقش روندهای منطقهای و بینالمللی چندان روشن به نظر نمیرسد. شواهد حاکی از آن است که حکومت کنونی، بدون ایجاد تغییر در نگرش و روش حکمرانی خود، درون ساختاری متمرکز و قومی محدود خواهد ماند و افغانستان به تدریج در انزوای بینالمللی فرو خواهد رفت. بدیهی است که پیامدهای سخت این وضعیت را مردم افغانستان متحمل خواهند شد.
از جنبه روانشناختی، رهبران طالبان دستیابی به تمامی قدرت سیاسی و منابع اقتصادی افغانستان را موهبتی الهی میدانند. سقوط دولت پیشین و تشکیل حکومت جدید، بزرگترین موفقیت ممکن و هدف نهایی برای گروههای مبارز و شورشی در نیم قرن اخیر افغانستان بوده است. به نظر میرسد همین باور، طالبان را در وضعیتی ایستا قرار داده و مسیر پویایی را بر آن بسته است. در حالی که بر اساس نظریه سیستمها، نظامهای سیاسی که شرایط و مقتضیات محیطی را درنظر نمیگیرند، به تدریج شانس بقا و پویایی خود را از دست میدهند. سقوط نظام جمهوری با این نظریه کاملاً منطبق است و درسای تلخ و آموزنده برای آینده افغانستان محسوب میشود.
در مقابل، عملکرد روندهای منطقهای و بینالمللی مانند فرمت مسکو و روند دوحه نیز علیرغم برخی پیشرفتها، با چالشهای جدی مواجه است. مهمترین چالش پیشروی این روندها، دوقطبی شدن آنهاست که نشان از وجود شکاف عمده بین کشورهای منطقه و غرب در رابطه با تحولات افغانستان دارد. عملکرد روند دوحه حاکی از آن است که بازیگران اصلی آن یا درک درستی از شرایط افغانستان و محیط منطقهای و بینالمللی ندارند، یا به سمت یکجانبهگرایی افراطی در حرکتاند. امریکا و متحدان غربی آن از تعامل گسترده چین، ایران و روسیه با طالبان نگرانند و به هر دلیل میکوشند نقش کشورها و تلاشهای منطقهای را در قبال تحولات آتی افغانستان محدود کنند. از این رو، برخی تحلیلگران امور افغانستان، تشکیل روند دوحه را به معنای عدم همکاری غرب با منطقه تفسیر کرده و معتقدند امریکا همانند گذشته، در برابر تلاشها و روندهای منطقهای برای حل بحران افغانستان، اقداماتی یکجانبه انجام میدهد.
در مقابل، قدرتهای منطقهای مانند روسیه، ایران و چین، هرگونه بازگشت سیاسی امریکا و غرب به افغانستان را به معنای برهم زدن نظم و ترتیبات منطقهای میدانند. با این حال، این کشورها تصمیمگیری برای آینده افغانستان را بدون همکاری غرب و امریکا آسیبپذیر میپندارند و از این رو خواستار حضور مشروط آنها در فرآیند حل بحران هستند. روند دوحه که با محوریت سازمان ملل و امریکا پیش میرود، در مقایسه با فرمت مسکو بیشتر به عنوان یک روند غربی شناخته میشود. بر این اساس، کشورهای غربی خواستههای خود را عمدتاً بر محور حقوق بشر، آموزش دختران و ادعای مبارزه با تروریسم متمرکز کردهاند، اما رفتار آنها به وضوح نشان میدهد که در این مطالبات اتفاقنظر کامل وجود ندارد.
در حالی که بریتانیا و برخی کشورهای اروپایی به دنبال تعامل با طالبان هستند، فرانسه رویکردی سختگیرانهتر در پیش گرفته است. امریکا نیز ضمن تلاش برای همسویی با متحدان ناتویی خود، به دلیل نگرانی از نفوذ فزاینده کشورهای منطقه، بیشتر سیاستی عملگرایانه دنبال میکند. علیرغم این اختلافها، روند دوحه به عنوان یک روند بینالمللی میکوشد سیاستهای خود را از طریق یک کانال واحد پیش ببرد؛ تلاش برای تعیین نماینده ویژه در امور افغانستان نمونهای از این رویکرد است. از سوی دیگر، روند منطقهای با راهاندازی فرمت مسکو در پی پیگیری نگرانیها و خواستههای خود از جمله نگرانی درباره حضور داعش و گروههای تروریستی، تلاش برای راهاندازی سیستمهای اقتصادی منطقهای و جلوگیری از نفوذ غرب است.
تجربههای تاریخی، بهویژه تحولات دوره جنگ سرد، نشان داده که دوقطبی شدن جهان همواره به ضرر افغانستان تمام شده است. این نوع رقابتهای دوقطبی در عرصه بینالمللی به جای حل بحران، به تشدید آن در افغانستان انجامیده و در چنین فضایی، افغانها بزرگترین بازنده بودهاند. شواهد نشان میدهد حکومت طالبان میکوشد از دوقطبی شدن جبههبندی کشورها و رقابتهایشان در قبال افغانستان، برای ایجاد توازن در سیاست خارجی خود استفاده کند، اما این امر عملی به نظر نمیرسد. ممکن است طالبان نسخه سیاست خارجی با ثبات دوره ظاهرشاه را مد نظر داشته باشند، اما افغانستان از نظر داخلی دیگر آن شرایط را ندارد.
در حالی که چشمانداز آینده حاکی از تداوم دوقطبی شدن شرق و غرب بهویژه در ارتباط با چگونگی حضور مجدد غرب و امریکا در افغانستان برای سالهای متمادی است، این پرسش مطرح میشود که طالبان ثبات و توسعه حکومت خود را در هماهنگی با کدام قطب انتخاب خواهند کرد؟ تجربه نیم قرن تحولات افغانستان و سرنوشت تلخ دولتهای متحد امریکا بهویژه چگونگی سقوط نظام جمهوری برای طالبان درسهای آموزندهای داشته است. رهبران طالبان، علیرغم نیاز و وابستگی اقتصادی و سیاسی به غرب، به کشورهای غربی اعتماد ندارند.
در این میان، باید به رقابتهای درونی حکومت طالبان نیز توجه کرد. در حالی که طالبان مستقر در کابل خواهان اصلاحات و حل اختلاف با جامعه جهانی هستند، جناح ایدئولوژیک مستقر در قندهار حکومتداری منزوی اما وفادار به اصول و اعتقادات خود را ترجیح میدهد. به همین دلیل، ممکن است تعامل با قطب شرق برای رهبران ایدئولوژیک و پرنفوذ طالبان در اولویت باشد.
یادداشت اختصاصی / خبرگزاری سریع