باتلاق افغانستان و عقبنشینی شوروی

شوروی با دل خوشی به حکومت دست نشاندهاش در کابل دل بسته بود و تصور میکرد میتواند افغانستان را به نوعی مستعمرهٔ خود تبدیل کند. آنها با این خیال نادرست به خاک افغانستان وارد شدند اما به زودی در باتلاقی گرفتار آمدند که فراتر از انتظارشان بود. مقاومت مردم، مرارت زمین و شناخت عمیق مجاهدین افغان از جغرافیا و فرهنگ، مانع از پیشروی سریع ارتش شوروی شد. در پی این تهاجم، سالها جنگ و خونریزی بر افغانستان تحمیل گردید و دهها هزار تن جان باختند و میلیونها نفر مجبور به ترک دیار شدند. با وجود هزینههای سنگین انسانی و مالی، مردم افغانستان از تسلیمی در برابر خواستهای استعماری شوروی سر باز زدند و مبارزه را ادامه دادند. این مقاومت نه تنها مانع تثبیت کامل نفوذ شوروی شد بلکه هویت ملی مردم را نیز تقویت کرد. سرانجام شوروی مجبور به عقبنشینی گردید؛ عقبنشینیای که نشان داد سلطهٔ اجباری بر یک ملت با ارادهٔ آزاد امکانپذیر نیست. با خروج نیروها، خاطرهٔ آن دوران و زخمهای ناشی از این جنگ برای نسلها باقی ماند و درسهایی مهم دربارهٔ ارادهٔ ملت و هزینههای امپریالیسم بر جای گذاشت.
شوروی میخواست پس از تصرف کامل افغانستان به سوی آبهای گرم حرکت کند و از آنجا نفوذ خود را تا قلب اروپا گسترش دهد. این چشمانداز بلندپروازانه اما ناشی از محاسبات غلط و نادیده گرفتن مقاومت داخلی بود. مجاهدت و ایستادگی مردم افغانستان، با تحمل هزینههای فراوان انسانی و معنوی، این فرصت را از هیولای شرق گرفت تا راهی به سوی اروپا باز کند. جنگ طولانی و فرسایشی هزینههای هنگفتی بر توان نظامی و اقتصادی شوروی تحمیل کرد و ذخایر تسلیحاتی و منابع مالی آن را تحلیل برد. علاوه بر تلفات انسانی، مشروعیت بینالمللی و اعتبار نظامی شوروی نیز کاسته شد و تمرکز و منابع آن از سایر حوزهها به خصوص آبهای گرم و سپس اروپا نیز منحرف گردید. با تداوم این فشارها، شوروی نه تنها نتوانست فراتر از مرزهای افغانستان گام بردارد؛ بلکه در داخل خود نیز با پیامدهای سیاسی و اقتصادی سنگینی روبهرو شد. بنابراین، طرح نفوذ به آبهای گرم و تسلط بر بخشی از قارهٔ اروپا هرگز محقق نشد و تجربهٔ افغانستان به نقطهٔ عطفی در افول امپراتوری شوروی بدل گشت. هزینههای جنگی هنگفت سقوط ارزش قدرت نظامی و خستگی در داخل اتحاد جماهیر شوروی باعث شد تا برنامههای توسعطلبانهٔ آنها متوقف بماند.
در شکست شوروی سابق، نقش ایالات متحده نیز قابل توجه بود. آمریکا با ارسال تسلیحات مدرن و حمایت سیاسی از مجاهدین از طریق پاکستان، جریان جنگ را تشدید و سرعت شکست شوروی را افزایش داد. این کمکها شامل آموزش، تجهیزات ارتباطی و جنگی و حمایتهای اطلاعاتی بود که توان مقاومت داخلی را بالا برد. ترکیب حمایت خارجی و ارادهٔ ملی مردم افغانستان، بار سنگینی بر نظام شوروی وارد ساخت و در نهایت به تسریع روند خروج نیروها کمک کرد. این مداخلهٔ خارجی نشان داد که بازیگریهای بینالمللی میتوانند نقطهٔ عطفی در نتایج جنگها باشند.
تاریخ افغانستان گواهی میدهد که این سرزمین هرگز بهطور کامل مستعمره نبوده است. از دوران نبردهای ضد استعمار بریتانیا در قرن نوزدهم گرفته تا مقاومت در برابر اشغال شوروی در دهه هشتاد، هر بار که نیروی خارجی وارد افغانستان شده است، مردم این کشور دست از مبارزه نکشیدهاند. استعمار به شکل کلاسیک شامل تحمیل طولانیمدت حکومتی وابسته و تسلیم کامل جمعیت محلی است، اما تجربهٔ افغانستان با این تعریف سازگار نیست. هر تهاجم با واکنشهای محلی شدید روبهرو شده و گروهها و شبکههای اجتماعی، قبیلهای و دینی در برابر متجاوزان صفآرایی کردهاند. این مقاومت نه تنها شکل نظامی داشت بلکه به حفظ زبان، فرهنگ و ساختارهای محلی نیز کمک کرد تا هویت ملی تابآور بماند. از این رو، ادعای مستعمره شدن افغانستان با واقعیات تاریخی تناقض دارد؛ زیرا در یک نظام مستعمراتی، تسلط مهاجم پایدار و از سوی جمعیت پذیرفته شده است که در افغانستان این پذیرش وجود نداشته است. مقاومت بلندمدت مردم نشان میدهد که آنها برای حفاظت از آزادی و استقلال خود هزینههای سنگینی پرداختهاند و حاضر به سازش مادامالعمر نبودهاند. همچنین، تجربهٔ افغانستان درس مهمی به جهان آموخت، اینکه اشغالگران خارجی معمولاً قادر نیستند با زور ارادهٔ جمعی یک ملت را بشکنند، بهخصوص زمانی که مقاومت ریشه در ساختارهای اجتماعی و تاریخی عمیق داشته باشد. بنابراین، روایت تاریخ افغانستان باید این واقعیت را بازتاب دهد که این سرزمین همیشه عرصهٔ مبارزه برای حاکمیت ملی بوده و نه عرصهٔ تسلیم و استعمار ماندگار. حتی وقتی بخشهایی از کشور برای مدتی تحت کنترل خارجی درآمدند مقاومت در اشکال نظامی فرهنگی و اجتماعی ادامه یافت و مهاجمان هرگز نتوانستند مشروعیت و پیوستگی ملت را بهطور کامل از بین ببرند خاطرات مبارزه به نسلهای بعد منتقل شد و امید به آزادی در نهاد مردم افغانستان همواره زنده مانده است.
شوروی با انگیزهٔ دشمنی و تسلط وارد افغانستان شد و علاوه بر کشتار وسیع در جریان جنگ، پس از خروج نیز دشمنی و تأثیرات مخرب خود را پنهان نکرد. یکی از قواعد پذیرفته شده در مقررات جنگ آن است که طرف درگیر پس از خاتمهٔ عملیات، اطلاعات مربوط به کارگذاری مینها و تسلیحات عمل نکرده را به تیمهای خنثیسازی و نهادهای بینالمللی اطلاع دهد تا از تلفات غیرنظامیان پیشگیری شود. با این حال، شوروی چنین اطلاعاتی را در اختیار نهادهای مرتبط در افغانستان قرار نداد و این کوتاهی پیامدهای مرگبار داشت. مدتها پس از خروج نیروهای شوروی، مینهای بهجا مانده همچنان جان افراد ملکی، کودک و بزرگسال، را میگیرد و مناطق کشاورزی و راههای رفتوآمد را ناامن کرده است. این وضعیت علاوه بر تلفات انسانی توسعهٔ اقتصادی را فلج کرده و بازسازی مناطق آسیبدیده را مختل ساخته است؛ بسیاری از زمینهای چراگاه و کشاورزی بهخاطر مینها غیرقابل استفاده مانده و زندگی عادی مردم را با خطر مواجه ساخته است. عدم ارائهٔ نقشهها و اطلاعات لازم دربارهٔ محل مینها نشاندهندهٔ تخطی از قواعد جنگ و مسئولیتهای بینالمللی است و پرسشهایی جدی دربارهٔ اخلاق و تعهدات پس از جنگ ایجاد میکند. حدود چهار دهه پس از آن دوره، خانوادهها همچنان عزادار قربانیانی هستند که در اثر این مینها جان باختهاند یا دچار نقص عضو شدهاند؛ این دردِ ادامهدار نشان میدهد که پیامدهای جنگ تنها به زمان عملیاتی محدود نمیشود. رفع این معضل نیازمند همکاری بینالمللی، سرمایهگذاری در پاکسازی مین و شفافیت اطلاعاتی است؛ نهادهای مین پاکی و سازمانهای بین المللی باید در برابر این میراث مرگبار پاسخگو باشند و همهٔ تلاشها را معطوف به نجات جان انسانها و بازگرداندن امنیت به مناطق آسیبدیده کنند.
یادداشت اختصاصی
لینک کوتاه

