بازتولید منازعه در کوهپایه‌های هندوکش؛ حسیب پنجشیری و زنگ خطر برای کابل

کشته شدن حسیب پنجشیری، معروف به حسیب قوای مرکز، از فرماندهان شناخته‌شده و میدانی جبهات ضد طالبان در ساحه سالنگ، کانون توجه ناظران سیاسی و نظامی را بیش از هر زمان دیگر به سمت کوهپایه‌های هندوکش جلب کرد. این رویداد فراتر از یک درگیری نظامی و تاکتیکی، حاوی یک پیام آشکار استراتژیک در متن تحولات کشور است. وقوع این دست نبردهای خونین در مناطق راهبردی چون سالنگ، نشان می‌دهد که جبهات مقاومت مسلحانه علیه طالبان، برخلاف ادعای مکرر مقامات این گروه در کابل، یک واقعیت عینی، فیزیکی و جاری در اين جغرافیا هستند، نه آن‌گونه که طالبان اصرار دارند هیچ نیرویی مخالف در این جغرافیا فعالیت ندارند، این واقعه تقابل میان روایت سفت‌وسخت حاکمیت از امنیت سرتاسری و مطلق و واقعیت‌های جاری در کوهستان‌ها و ولسوالی‌های دورافتاده را به نمایش می‌گذارد. یکی از کلیدی‌ترین آسیب‌های دکترین رسانه‌ای و سیاسی کابل، گیر افتادن در یک تناقض ساختاری و مداوم است. سخنگویان و مقامات ارشد حکومت از یک سو در تریبون‌های بین‌المللی و داخلی با قاطعیت منکر هرگونه وجود فیزیکی، تحرک نظامی یا پایگاه‌های جبهات مقاومت در داخل خاک افغانستان می‌شوند و مخالفت‌ها را به گمانه‌زنی‌های فیس‌بوکی تبعیدیان تقلیل می‌دهند؛ اما از سوی دیگر، هنگامی که عملیات‌های بزرگ نظامی در مناطقی چون پنجشیر، اندراب، بدخشان یا سالنگ به وقوع می‌پیوندد، رسانه‌های وابسته به آن‌ها با آب‌وتاب فراوان از کشته شدن فرماندهان کلیدی مخالفان به عنوان یک دستاورد بزرگ و حیاتی یاد می‌کنند. این رفتار دوگانه، سوالی جدی در افکار عمومی برمی‌انگیزد، اگر جبهه و مقاومتی در داخل کشور وجود ندارد، چطور ماشین نظامی حکومت ناچار است نیروهای قطعات خاص خود را به خطوط کوهستانی گسیل دارد و برای از میان برداشتن چهره‌هایی چون حسیب قوای مرکز وارد نبردهای سنگین شود؟ جشن گرفتن برای حذف فیزیکی فرماندهان مخالف، خود بزرگ‌ترین اعتراف رسمی به وجود، پویایی و خطر این جبهات در جغرافیای افغانستان است. انکار واقعیت، ابزار پایدار برای تامین ثبات نیست و تداوم این کتمان، تنها به شکاف میان روایت حکومت و درک توده‌ها دامن می‌زند.

کالبدشکافی ابعاد روانی و اجتماعی تقابل روایت‌های رسانه‌ای

در میدان جنگ‌های کنونی افغانستان، رسانه‌ها و پلتفرم‌های دیجیتال به اندازه تفنگ‌ها و سنگرها تعیین‌کننده شده‌اند. امروزه ما با یک جنگ روانی دوقطبی میان ماشین تبلیغاتی کابل و اتاق‌های رسانه‌ای جبهات مقاومت مواجه هستیم که مستقیماً روان جمعی جامعه را نشانه‌گذاری کرده است. دستگاه رسانه‌ای کابل با تولید روایت امنیت سرتاسری بی‌سابقه، به دنبال تزریق حس ثبات، ناامید کردن مخالفان از هرگونه تغییر و متقاعد ساختن جامعه جهانی برای به رسمیت‌شناسی است. در این دکترین، حتی کوچک‌ترین درگیری‌ها به تحرکات دزدان و اشرار فراری تعبیر می‌شود تا وزن سیاسی مخالفت‌ها کتمان گردد. در نقطه مقابل، رسانه‌های جبهات مقاومت با بزرگ‌نمایی عملیات‌های چریکی، انتشار فوری ویدیوهای شبیخون‌ها و برجسته‌سازی چهره‌هایی چون حسیب پنجشیری به عنوان نمادهای ایستادگی، تلاش می‌کنند روحیه درهم‌شکسته بدنه اجتماعی خود را ترمیم کنند. این تقابل شدید روانی، توده‌های مردم را در یک برزخ اطلاعاتی و بلاتکلیفی دوام‌دار قرار داده است. جامعه از یک سو بیانیه‌های رسمی آرامش را می‌شنود و از سوی دیگر با واقعیت انفجارها و تشییع جنازه‌های نظامی مواجه می‌شود. این فرسایش روانی، اعتماد عمومی را به هر نوع روایتی سلب کرده و بستر اجتماعی را برای پذیرش شایعات، دامن زدن به تعصبات قومی و قطبی‌شدن شدید جامعه آماده می‌سازد؛ وضعیتی که انشقاق اجتماعی را عمیق‌تر و کارآمدی دولت‌داری را عملاً مختل می‌کند. تجربه تاریخی چند دهه گذشته در افغانستان ثابت کرده است که استقرار ثبات پایدار و تامین امنیت کامل، هرگز با رویکرد حذف فیزیکی، کوچک‌نمایی حضور مخالفین و نادیده گرفتن مطالبات مشروع سیاسی و اجتماعی توده‌ها میسر نمی‌شود. ساختار حاکم کنونی با اتکا به ابزار قهریه و عملیات‌های تصفیه، ممکن است بتواند به صورت موقت کنترل یک دره، شاهراه یا ولسوالی را تثبیت کند و فرماندهان میدانی را از پیش رو بردارد، اما تا زمانی که ریشه‌های اصلی این منازعات پابرجا باشند، این مشکلات روز افزون خواهد بود. ریشه‌های نارضایتی و بستر سربازگیری جبهات مقاومت، در انحصار مطلق قدرت، اعمال تبعیض‌های سیستماتیک، انسداد فضای مدنی، محرومیت نیمی از جامعه (زنان و دختران) از حقوق اولیه انسانی و بحران جانکاه اقتصادی نهفته است. نادیده گرفتن خواسته‌های بخش‌های وسیعی از جامعه و جریان‌های سیاسی و قومی، پتانسیل انفجاری جامعه را بالا می‌برد. وقتی راه‌های مدنی و مسالمت‌آمیز برای ابراز مخالفت و سهم‌گیری در تعیین سرنوشت ملی به طور کامل مسدود شود، اسلحه به تنها ابزار بیان اعتراض تبدیل می‌گردد. از این رو، حذف یک فرمانده، صرفاً تولد فرماندهی دیگر را در بستر بازتولید نارضایتی‌ها به دنبال خواهد داشت.

امروز سطح تاب‌آوری ملّت افغانستان به مرحله خطرناک بقا رسیده است. توده‌های مردم تحت فشار شدید فقر، بیکاری، تحریم‌های بین‌المللی، عدم شناسایی رسمی نظام و انسدادهای اجتماعی، دیگر توان تحمل بار یک جنگ داخلی یا منازعه فرسایشی جدید را ندارند. ادامه این روند و اصرار بر حل نظامی مسائل، کشور را نه به سمت اصلاح، بلکه به سوی نابودی کامل، فروپاشی اقتصادی و تبدیل شدن دوباره به میدان جنگ‌های نیابتی بازیگران منطقه‌ای و جهانی سوق می‌دهد.

حکومت کنونی به عنوان قدرت مسلط و حاکم در کشور، باید بیش از هر جریان، گروه یا حزب سیاسی دیگری این واقعیت تلخ را درک کند. مسئولیت اصلی حفظ شیرازه جامعه و جلوگیری از فروپاشی کل سیستم بر دوش کسی است که فرمانروایی را در دست دارد. اصرار بر دکترین پیروزی مطلق نظامی و بی‌نیازی از تفاهم ملی، یک خطای محاسباتی استراتژیک است. قدرت مسلط باید بداند که دوام حکومت کنونی، بیش از آنکه به تعداد نیروهای انتحاری و قطعات خاص نظامی‌اش وابسته باشد، به میزان رضایت، اقناع و حمایت توده‌های مردم مشروعیت می‌یابد.

راه عبور از این بن‌بست امنیتی و پیشگیری از سقوط دوباره کشور به چرخه باطل جنگ‌های داخلی، به رسمیت شناختن تنوع سیاسی و قومی افغانستان است. کابل باید شجاعت تغییر رویکرد را داشته باشد؛ عبور از استراتژی انکار و سرکوب و ورود به فاز اعتراف و گفتگو. دعوت از جریان‌های اصیل داخلی، نخبگان بومی و حتی نمایندگان جبهات مخالف برای نشستن پای میز یک دیالوگ ملی و بدون قید و شرط، تنها مسیر نجات است. تشکیل یک ساختار سیاسی همه‌شمول که در آن هیچ قومی احساس حاشیه‌نشینی نکند و حقوق بنیادین تمام شهروندان تضمین شود، بستر مشروعیت جبهات مسلح را از بین خواهد برد. تا زمانی که حاکمیت پنجره‌های دیپلماسی داخلی را بسته نگه دارد، کوهستان‌های هندوکش و سالنگ همچنان مستعد شعله‌ور شدن نبردهای جدید خواهند بود. مرگ حسیب پنجشیری نباید به عنوان پایان یک غائله نگریسته شود، بلکه باید به عنوان یک زنگ خطر جدی برای بیداری سیاسی کابل و ضرورت بازنگری در مهندسی امنیت کشور تلقی گردد.

نویسنده: عبدالاحمد خاقانی

دکمه بازگشت به بالا
×
ما را دنبال کنید