حرمت انسان؛ مرزی که نباید در افغانستان شکسته شود

افغانستان سالهاست که فقط با بحران سیاسی و جنگ نظامی دستوپنجه نرم نمیکند؛ یکی از بحرانهای عمیقتر این سرزمین، فرسایش اعتماد میان شهروندان است. جامعهای که در آن مردم بهتدریج رنج یکدیگر را از خود جدا ببینند، پیش از آنکه در ساختار سیاسی فروبپاشد، در مناسبات اجتماعی آسیب دیده است. در چنین وضعیتی، یک حادثه دیگر فقط یک حادثه باقی نمیماند. یک رفتار نادرست میتواند به نشانهای از رفتار یک گروه تعبیر شود؛ یک روایت تأییدنشده میتواند به حقیقت جمعی تبدیل شود و یک بیاحترامی میتواند خشم هزاران نفر را برانگیزد. خطر از همینجا آغاز میشود، جایی که فرد جای خود را به قوم میدهد و مسئولیت شخصی به حساب یک جامعه نوشته میشود.
در روزهای اخیر، روایتهایی درباره بیحرمتی به شماری از جانباختگان منتشر شده است. درباره صحت و جزئیات این روایتها باید تحقیق شود و هیچ ادعایی نباید بدون بررسی به حکم قطعی تبدیل شود. اما فارغ از نتیجه هر تحقیق، اصل مهمی وجود دارد که نباید قربانی اختلافهای سیاسی شود؛ انسان پس از مرگ نیز شایسته حرمت است. احترام به مرده به معنای تأیید گذشته او نیست. ممکن است یک فرد در طول زندگیاش تصمیمهایی گرفته باشد که جامعه با آن مخالف است؛ ممکن است عملکرد او آسیبزا بوده باشد یا در ساختاری نقش داشته باشد که امروز مورد انتقاد قرار میگیرد. همه این موارد میتواند موضوع بحث، نقد و حتی رسیدگی قانونی باشد. اما هیچکدام بهتنهایی مجوز تحقیر او پس از مرگ نیست. جامعهای که میخواهد عدالت را تجربه کند، باید پیش از هر چیز بتواند میان عدالت و انتقام فاصله بگذارد.
انتقام به دنبال تحقیر طرف مقابل است؛ عدالت به دنبال روشنشدن حقیقت. انتقام میخواهد درد را به دیگری منتقل کند؛ عدالت میخواهد مسئولیت را مشخص کند. تفاوت این دو شاید در ظاهر کوچک باشد، اما در سرنوشت یک جامعه تفاوتی اساسی ایجاد میکند. افغانستان از تجربههای تلخ تبدیل اختلاف سیاسی به دشمنی قومی کم ندارد. بسیاری از زخمهای تاریخی این کشور زمانی عمیقتر شدهاند که رفتار یک فرد یا یک گروه، به حساب تمام قوم گذاشته شده است. وقتی چنین اتفاقی رخ میدهد، دیگر کسی نمیپرسد عامل یک رفتار مشخص چه کسی بوده است؛ نگاهها به سمت هویت او میرود. این تغییر نگاه، آغاز یک مسیر خطرناک است. اگر یک فرد به دلیل رفتار خود مسئول باشد، مسئله قابل بررسی است. اما اگر به دلیل قومیت او، میلیونها انسان دیگر نیز متهم شوند، عدالت دیگر موضوع اصلی نیست. در این مرحله، هویت جای مسئولیت را میگیرد.
برای مثال، اگر یک مقام یا فرد مسلح مرتکب رفتاری نادرست شود، مسئولیت باید متوجه همان فرد و در صورت لزوم ساختاری باشد که از او حمایت کرده یا زمینه آن رفتار را فراهم کرده است. نمیتوان میلیونها انسانی را که با او زبان یا تبار مشترک دارند، شریک جرم دانست. این اصل درباره همه اقوام افغانستان یکسان است. هیچ قومی به صورت ذاتی ظالم نیست و هیچ قومی به صورت ذاتی قربانی همیشگی نیست. افراد و ساختارها رفتار میکنند، تصمیم میگیرند و در برابر تصمیمهای خود باید پاسخگو باشند. نسبتدادن رفتار سیاسی به خون و تبار، نه عدالت میآفریند و نه راهی برای حل بحران باز میکند. مشکل اصلی زمانی پدید میآید که قدرت از پاسخگویی جدا شود. وقتی شهروند احساس کند یک فرد یا گروه به دلیل وابستگی سیاسی، قومی یا تشکیلاتی از پاسخگویی مصون است، اعتماد او به عدالت از بین میرود. و وقتی اعتماد به عدالت از میان برود، مردم به منابع دیگری برای تأمین امنیت و حمایت خود پناه میبرند که یکی از این منابع، هویت قومی است.
شهروندی که به دولت و قانون اعتماد ندارد، ممکن است بیش از گذشته به قوم، منطقه یا بافتهای اجتماعی خود وابسته شود. در چنین شرایطی، هویت قومی که میتوانست بخشی طبیعی از تنوع اجتماعی باشد، به سنگر دفاعی تبدیل میشود. طرف دیگر نیز این رفتار را تهدید تلقی میکند و به همان اندازه خود را سازمان میدهد. در نهایت، جامعهای شکل میگیرد که همه از خود دفاع میکنند، اما هیچکس نمیپرسد چگونه میتوان از چرخه ترس خارج شد. این همان چرخهای است که افغانستان بارها تجربه کرده است؛ بنابراین، واکنش مسئولانه به ادعاهای مربوط به بیحرمتی، نه سکوت است و نه صدور حکم پیش از تحقیق. نهادهای مسئول باید بررسی کنند که چه اتفاقی افتاده است. اگر تخلفی رخ داده، باید مسئول آن مشخص و پاسخگو شود. اگر ادعایی نادرست است، باید با اطلاعات روشن رد شود. جامعه به حقیقت نیاز دارد، نه به خلأ اطلاعاتی که شایعه آن را پر کند. سکوت در برابر رفتار نادرست تنها یک مشکل اخلاقی نیست؛ میتواند پیامد سیاسی نیز داشته باشد. مردم وقتی میبینند تخلفی بدون پاسخ میماند، ممکن است تصور کنند که قانون برای همه یکسان اجرا نمیشود. همین تصور کافی است تا فاصله میان شهروند و نهاد عمومی بیشتر شود. اعتماد اما چیزی نیست که با دستور ساخته شود.
اعتماد زمانی شکل میگیرد که مردم ببینند قانون در برابر قدرتمند و ضعیف، نزدیک و دور، همزبان و غیر همزبان، معیار واحد دارد. اگر چنین معیاری وجود نداشته باشد، سخن گفتن از وحدت ملی بیشتر به شعار شبیه خواهد شد تا یک واقعیت اجتماعی. در این میان، نیروهای سیاسی مخالف حکومت نیز از مسئولیت مبرا نیستند. انتقاد از قدرت ضروری است، اما انتقاد زمانی اعتبار پیدا میکند که خود به ابزار نفرت تبدیل نشود. گروههای سیاسی نمیتوانند از عدالت برای خود سخن بگویند و در برابر تحقیر دیگران سکوت کنند. اگر قرار است افغانستان آینده متفاوتی داشته باشد، سیاستورزان باید نشان دهند که با مخالفان خود چگونه رفتار میکنند، نه فقط اینکه در برابر رقیبان چه میگویند. افغانستان به توافق بر سر همه مسائل نیاز ندارد؛ چنین توافقی شاید در کوتاهمدت ممکن نباشد. اما میتواند بر سر چند اصل ابتدایی توافق کند؛ انسان نباید به دلیل هویت خود تحقیر شود؛ مسئولیت باید فردی باشد؛ قانون باید برای همه معیار یکسان داشته باشد؛ و اختلاف سیاسی نباید به دشمنی قومی تبدیل شود.
این اصول ساده به نظر میرسند، اما اجرای آنها در جامعهای که دههها جنگ و بیاعتمادی را تجربه کرده، کار آسانی نیست. با این حال، آینده افغانستان دقیقاً به همین اصول کوچک وابسته است. افغانستان مجموعهای از اقوام، زبانها و فرهنگهاست. پشتون، تاجیک، هزاره، اوزبیک، ترکمن و دیگر گروههای این کشور تنها جمعیتهای جدا از هم نیستند؛ هرکدام بخشی از تاریخ این سرزمین را ساختهاند. حذف یکی از این بخشها از تصور افغانستان، در نهایت به فقیرتر شدن تصور ما از خود افغانستان منجر میشود. در زندگی روزمره، مردم بسیار بیشتر از آنچه در فضای سیاسی دیده میشود، نقاط مشترک دارند. دو خانواده ممکن است زبان متفاوت داشته باشند، اما هر دو برای پرداخت هزینه مکتب فرزندشان نگران باشند. دو مادر ممکن است از دو قوم متفاوت باشند، اما ترس از دست دادن فرزند برای هر دو یکسان است. پدران در هر دو خانه ممکن است نگران آینده باشند و کودکان هر دو خانواده آرزوهای مشابهی داشته باشند. رنج، پیش از آنکه سیاسی باشد، انسانی است.
اگر این اصل را فراموش کنیم، هر حادثه تازه میتواند جامعه را یک قدم دیگر به سوی شکاف ببرد. اگر آن را حفظ کنیم، حتی در میان اختلافهای شدید نیز امکان گفتوگو باقی میماند. مسئله افغانستان تنها این نیست که چه کسی در گذشته چه کرده است. پرسش مهمتر این است که جامعه امروز با گذشته چگونه برخورد میکند. آیا گذشته را برای فهمیدن و اصلاح آینده بررسی میکنیم یا برای ساختن دشمنان تازه؟ آیا عدالت را برای پایاندادن به چرخه خشونت میخواهیم یا برای بازگرداندن درد به طرف مقابل؟ پاسخ به این پرسشها تعیین میکند که نسل بعدی افغانستان چه چیزی از نسل امروز به ارث خواهد برد. اگر هر رفتار نادرست را به یک قوم نسبت دهیم، نفرت را به نسل بعد منتقل کردهایم. اگر هر تخلف را نادیده بگیریم، بیاعتمادی را منتقل کردهایم. اما اگر مسئولیت را دقیق و عادلانه تعیین کنیم و در عین حال حرمت انسان را حفظ کنیم، شاید چیزی متفاوت برای آیندگان باقی بگذاریم: امکان زندگی مشترک. افغانستان برای نجات خود بیش از هر چیز به بازسازی همین امکان نیاز دارد. مرزهای سیاسی ممکن است تغییر کنند، حکومتها ممکن است بیایند و بروند و نام بسیاری از چهرههای امروز ممکن است در حافظه نسلهای آینده باقی نماند. اما جامعهای که امروز میسازیم، زندگی آنان را شکل خواهد داد.
از این رو، حرمت یک جانباخته مسئلهای کوچک و حاشیهای نیست. این مسئله به این پرسش بنیادی مربوط است که جامعه افغانستان میخواهد چه نوع جامعهای باشد؛ جامعهای که مخالف خود را تنها تا زمانی انسان میداند که زنده و همنظر است، یا جامعهای که حتی در اوج اختلاف نیز برای کرامت انسان مرز مشخصی قایل میشود. راه دشوارتر، اما ضروریتر، انتخاب گزینه دوم است. عدالت باید دنبال مسئول واقعی برود، نه قوم او. نقد باید متوجه عملکرد باشد، نه هویت. قدرت باید پاسخگو باشد و قربانی نباید دوباره قربانی شود. اگر افغانستان بتواند همین چند اصل را حفظ کند، هنوز امکان ترمیم بسیاری از زخمها وجود دارد؛ اما اگر مردم به این نتیجه برسند که درد آنان بر اساس زبان و تبارشان ارزشگذاری میشود، شکافها عمیقتر خواهد شد. ملتها فقط با سقوط حکومتها از بین نمیروند. گاهی ملت زمانی شروع به مردن میکند که انسانها دیگر رنج یکدیگر را رنج خود ندانند. و شاید یکی از مهمترین وظایف نسل امروز این باشد که نگذارد افغانستان به آن نقطه برسد.
نویسنده: محمد بشیر عثمانی

