سایه رقابت بر جغرافیای بدخشان؛ کریدور واخان، گسل‌های قومی و پروژه ناامن‌سازی

شورش اخیر جبهه تحت رهبری جمعه‌خان فاتح در بدخشان، بیش از آنکه یک اختلاف درونی یا تمرد ساده میان شبه‌نظامیان طالبان باشد، قطعه‌ای از یک پازل استخباراتی بسیار پیچیده و چندلایه برای عقیم‌سازی کریدور راهبردی افغانستان–چین و فعال‌سازی گسل‌های قومی در شمال‌شرق کشور است. در روزهای گذشته، دستور صریح جمعه‌خان فاتح به نیروهای بومی تحت امرش برای آغاز عملیات مسلحانه و علنی علیه بدنه اصلی و مرکزی طالبان، بار دیگر توجه تحلیل‌گران بین‌المللی و ناظران منطقه‌ای را به ولایت استراتژیک بدخشان جلب کرد؛ منطقه‌ای کوهستانی و صعب‌العبور که به دلیل هم‌مرزی هم‌زمان با چین، تاجیکستان و پاکستان، قلب تپنده و نقطه عطف ژئوپلیتیک جدید آسیای مرکزی به شمار می‌رود. اما تقلیل دادن این تنش‌های خونین و زودهنگام به یک نزاع ساده تشکیلاتی، رقابت بر سر منابع محلی یا اعتراض فرماندهان ناراضی، نادیده انگاشتن فریب بزرگی است که اتاق‌های فکر استخبارات خارجی برای آینده این جغرافیا طراحی کرده‌اند. در تحلیل تحولات سریع بدخشان، رسانه‌ها و جریان‌های مسلط سیاسی غالباً تلاش می‌کنند تا رویدادهای جاری را در سطح یک انشعاب داخلی ساختاری یا نارضایتی مصلحتی فرماندهان غیرپشتون طالبان از امتیازات درون‌گروهی خلاصه کنند. این نوع تصویرسازی وارونه، بخش عمده‌ای از عملیات فریب هوشمندانه‌ای است که توسط بازیگران غربی و فرامنطقه‌ای هدایت می‌شود تا ذهن جامعه جهانی را از اصل ماجرا منحرف سازد. واقعیت‌های عینی بر روی خطوط میدانی نشان می‌دهند که بدخشان به دلیل میزبانی از کریدور حیاتی واخان، در آستانه یک تحول شگرف تاریخی و تبدیل شدن به شاهراه اصلی اتصال زمینی افغانستان به خاک چین قرار دارد.

فعال شدن این مسیر استراتژیک، به معنای پایان قطعی هژمونی ترانزیتی و انحصار سنتی برخی همسایگان بر اقتصاد افغانستان و فروریختن زنجیره محاصره و مهار اقتصادی است که واشنگتن سال‌هاست علیه پکن در دریاها و خشکی‌ها وضع کرده است. در چنین بستر حساسی، ظهور ناگهانی حرکت‌های مسلحانه سازمان‌یافته با توان تسلیحاتی بالا نظیر آنچه جمعه فاتح کلید زده است، بدون چراغ سبز سیاسی، حمایت‌های سنگین لوجستیکی و هدایت پنهان شبکه‌های استخباراتی فرامنطقه‌ای مطلقاً غیرممکن است. هدف نهایی این شورش‌ها، دست یافتن به یک پیروزی نظامی پایدار یا تصرف دائم ولسوالی‌ها نیست؛ بلکه هدف اصلی و میان‌مدت، القای حس بی‌ثباتی مطلق، ناامنی مفرط و پیش‌بینی‌ناپذیری جغرافیا به پکن است تا در نهایت دکترین امنیتی چین را از سرمایه‌گذاری و توسعه این شاهراه حیاتی منصرف سازد. حرکت راهبردی چین برای اتصال مستقیم به قلب آسیا و دسترسی به بازارهای خاورمیانه از طریق خاک بدخشان، خطوط قرمز پررنگ سه بازیگر عمده یعنی ایالات متحده آمریکا، بریتانیا و پاکستان را به چالش کشیده و منافع بنیادین آن‌ها را با تهدیدی جدی روبرو کرده است. برای ایالات متحده و بریتانیا، انسداد هرگونه مسیر زمینی ایمن که بتواند امنیت انرژی، زنجیره تأمین کالا و مأموریت‌های تجاری بلندمدت چین را خارج از دسترس ناوگان دریایی غرب تضمین کند، یک اولویت استراتژیک و حیاتی در دکترین مهار محسوب می‌شود. بدخشان دقیقاً همان نقطه کلیدی و سرنوشت‌سازی است که می‌تواند کمربند محاصره پیرامونی چین، روسیه و ایران را مختل کرده و یک بلوک اقتصادی قدرتمند و مستقل زمینی ایجاد کند. از سوی دیگر، پاکستان به شدت نگران دور خوردن کامل مسیرهای ترانزیتی خود، به ویژه بندر راهبردی گوادر و شاهراه‌های مواصلاتی جنوبی است که سال‌ها از آن به عنوان ابزار چانه‌زنی سیاسی استفاده کرده است. اگر پکن بتواند مستقیماً، با هزینه‌ای کمتر و بدون نیاز به عبور از خاک پرچالش پاکستان به بازارهای بکر افغانستان و کشورهای آسیای میانه دست یابد، اسلام‌آباد بزرگ‌ترین و کارآمدترین اهرم فشار سیاسی، نظامی و اقتصادی خود بر کابل را برای همیشه از دست خواهد داد.

از این رو، تحریکات امنیتی سریالی در شمال‌شرق، خروجی کاملاً هماهنگ و برنامه‌ریزی‌شده این مثلث استخباراتی است؛ تحرکاتی که بر حسب نیاز روز، گاهی در قالب جبهات مقاومت ملی و آزادی‌خواهانه و گاهی تحت عنوان شورش فرماندهان محلی و عدالت‌طلب طالبان بسته‌بندی شده و به افکار عمومی تشنه حقیقت عرضه می‌شود. با این حال، نمی‌توان تنها از ابعاد استخباراتی و خارجی این بحران عمیق سخن گفت و بسترهای عینی و درهای باز داخلی آن را نادیده گرفت. تصمیم شتاب‌زده ساختار مرکزی طالبان برای اعزام گسترده و تهاجمی نیروهای مسلح از مناطق جنوبی و پشتوزبان به ولسوالی‌های تاجیک‌نشین و ازبک‌نشین بدخشان به‌ویژه ولسوالی دورافتاده و حساس نسی برای سرکوب مقتدرانه و تقابل فیزیکی با نیروهای تحت امر جمعه‌خان فاتح، ابعاد قومی و زبانی این تنش را به طور بی‌سابقه‌ای شعله‌ور کرده است. سیاست کاملاً انحصارگرایانه، تمرکز مفرط قدرت در قندهار و کابل، و نگاه حذفی و بی‌اعتماد ساختار مرکزی طالبان نسبت به نیروهای بومی، جهادی سابق و غیرپشتون شمال، دقیقاً همان زمین حاصلخیز و مستعدی است که سرویس‌های جاسوسی خارجی برای کاشتن بذر آشوب و بهره‌برداری‌های کلان به آن نیاز دارند. رویارویی مستقیم سربازان اعزامی جنوب با تفنگداران بومی بدخشان که خود را صاحبان اصلی آن جغرافیا می‌دانند، حس عمیق اشغال‌شدگی، تبعیض سیستماتیک و تحقیر قومی را در میان مردم منطقه به شدت تقویت کرده است. این وضعیت بحرانی سبب شده تا شورش‌های مهندسی‌شده خارجی، در لایه‌هایی از بدنه اجتماعی نگران و سرخورده، انگ پوشش مشروعیت مردمی و دفاع از خود به خود بگیرند.

این گسست عمیق قومی، کاتالیزور و شتاب‌دهنده اصلی پروژه‌ای است که قرار است امنیت مرزهای شرقی افغانستان را پیش از آغاز هرگونه کار عمرانی نابود کند. هدف غایی و نهایی سناریوی پیچیده ناامن‌سازی بدخشان، مهندسی دقیق رفتار سیاسی و تصمیم‌گیری‌های اقتصادی پکن است. چین به عنوان کشوری به شدت محافظه‌کار، ریسک‌گریز و مصلحت‌پذیر در حوزه سیاست خارجی و سرمایه‌گذاری‌های کلان فرامرزی شناخته می‌شود که امنیت فیزیکی و پایدار مسیرها را پیش‌شرط اولیه و غیرقابل‌تغییر هرگونه اقدام اقتصادی و ترانزیتی می‌داند. وقوع درگیری‌های مسلحانه مکرر، انفجارهای هدفمند و ترورهای سازمان‌یافته در چند کیلومتری مرزهای واخان، این سیگنال واضح و نگران‌کننده را به رهبران حزب کمونیست در پکن مخابره می‌کند که بدخشان پتانسیل بالایی برای تبدیل شدن به یک سیاه‌چاله امنیتی غیرقابل کنترل و پرهزینه دارد. هر تیراندازی کوچکی که در ولسوالی‌های نسی، شغنان یا واخان رخ می‌دهد، گامی عملی و موفق در جهت منصرف کردن سرمایه‌گذاران چینی از اعتماد به این پل زمینی است.

هر حرکت مسلحانه‌ای که امروز در این جغرافیای پیچیده شکل می‌گیرد فارغ از شعارهای رنگین، آرمان‌های اعلامی و نام‌هایی که رهبران آن بر خود می‌گذارند در ترازوی کلان ژئوپلیتیک و توازن قدرت، تماماً به سود استراتژی کلان واشنگتن و اسلام‌آباد تمام می‌شود؛ چرا که مأموریت نهایی و پنهان آن، قفل نگه داشتن دروازه شرقی افغانستان و منزوی ساختن آن است. آشوب‌های جاری در بدخشان، نه یک اختلاف داخلی و گذرا میان فرماندهان طالبان، بلکه بخشی از رقابت بزرگ و نفس‌گیر قدرت‌های جهانی است؛ رقابتی که هدف محوری آن جلوگیری از تبدیل شدن افغانستان به پل زمینی چین و اتصال آن به قلب نظام بین‌الملل است. تا زمانی که ساختار حاکم در کابل به جای انحصارطلبی قومی، به دنبال ایجاد یک چتر فراگیر ملی و مهار بسترهای داخلی تنش نباشد، جغرافیای شمال‌شرق همچنان به عنوان پیاده‌نظام پروژه‌های استخباراتی بیگانه قربانی خواهد شد و رویای توسعه اقتصادی کریدور واخان در نطفه خفه خواهد ماند.

نویسنده: عبدالحی حبیبی

دکمه بازگشت به بالا
×
ما را دنبال کنید