همنشینی بیسابقه در حاشیه یک وداع؛ ثبات افغانستان به مشارکت همه اقوام گره خورده است

مراسم تشییع و وداع با پیکر مطهر رهبر شهید امت حضرت آیتالله العظمی خامنهای در تهران، فراتر از یک رویداد تسلیتی و همدردی بینالمللی، به یک مانور دیپلماتیک فوقالعاده پیچیده، معنادار و تاریخساز در قبال آینده سیاسی افغانستان تبدیل شد. در شرایطی که مقامات ارشد امارت اسلامی با فرستادن هیئتی رسمی، بلندپایه و پر زرقوبرق به تهران تلاش داشتند تا انحصار سیاسی و حاکمیت تکبُعدی خود بر جغرافیای افغانستان را در یک میدان بینالمللی به رخ بکشند، حضور همزمان و رسمی دو چهره شاخص جریان مخالف یعنی احمد مسعود، رهبر جبهه مقاومت ملی و محمد محقق، رهبر حزب وحدت اسلامی مردم افغانستان، به مزاج سران طالبان خوش نیامد. این تقابل دیپلماتیک بیپیشنه در پنج سال اخیر، موجی از واکنشها، دلهره و نگرانی را در میان مقامات طالبان و حامیان آنها برانگیخت؛ چرا که حضور این رهبران در یک مراسم رسمی دولتی در ایران، مهر باطلی بر ادعای مکرر طالبان مبنی بر نابودی کامل، بیوزن شدن و حذف ابدی اپوزیسیون سیاسی و قومی افغانستان بود.
حامیان طالبان که سرمایهگذاری روی ایده «پایان تاریخ سیاسی اقوام دیگر» کرده بودند، ناگهان خود را در محاصره واقعیتهای سخت ژئوپلیتیک یافتند. این اقدام هوشمندانه دستگاه دیپلماسی تهران، پاسخی دقیق، به موقع و واقعگرایانه به یک حقیقت تلخ در جغرافیای سیاسی امروز ماست. در حالی که عموم کشورهای جهان، نهادهای بینالمللی و ناظران منطقهای، حاکمیت فعلی طالبان را نماینده مطلق یک قوم خاص میدانند و سایر اقوام بزرگ و تاثیرگذار کشور را شکستخورده، منزوی، حاشیهنشین و مطرود از چرخه قدرت میپندارند، جمهوری اسلامی ایران نیز به عنوان یک کشور همسایه، با همین پیشفرض عملی و عینی خواست که نماینده گان اقوام تاجیک و هزاره نیز در این فضای رسمي سهيم باشد. دعوت رسمی و همزمان از نمایندگان برجسته اقوام تاجیک و هزاره در قالب یک برنامهریزی هدفمند و راهبردی انجام شد تا وزن موازنه مذهبی و قومی حفظ شود. پیام نرم اما فوقالعاده برنده نهفته در این دعوت، بازتابدهنده همان دکترین همیشگی، سنتی و اعلامشده تهران است که بارها از تریبونهای مختلف شنیده شده: «نظامهای سیاسی در افغانستان میآیند و میروند، اما ما همواره و در هر شرایطی با مردم افغانستان هستیم.» تهران با باز کردن فضا برای مسعود و محقق، به صراحت و بدون لکنت به کابل نشان داد که روابط بلندمدت خود با جغرافیا، تاریخ و تودههای میلیوننفری مردم افغانستان را به بقا، فنا یا مصالح یک گروه ایدئولوژیک خاص گره نزده است. دعوت از محقق و احمد مسعود در واقع تبلور عینی همین قالب فکری و استراتژیک بود که مرز میان «دولتهای موقت» و «ملتهای ماندگار» را ترسیم میکند.
جمهوری اسلامی ایران با این مهندسی دقیق دیپلماتیک در حاشیه مراسم بزرگ تشییع، پیامی فوقالعاده صریح، تکاندهنده و هشدارآمیز را به جانبین افغان صادر کرد؛ پیامی با این مضمون که هیچ حکومتی بر مبنای تفنگ، ارعاب، زورِ عریان و طرد ساختاری دیگران، در بلندمدت نه مشروعیت بینالمللی خواهد یافت و نه در داخل پایدار و قابل قبول خواهد بود. نگاهی عمیق به تاریخ معاصر، پرتنش و خونبار افغانستان به خوبی صحت این مدعا را برای چندمین بار ثابت میکند. این سرزمین استراتژیک، در یک قرن گذشته گهواره و البته گورستان حکومتهای گوناگونی بوده است؛ از کمونیستهای متکی به ارتش سرخ شوروی تحت عناوین خلق و پرچم گرفته تا حکومت مجاهدین، دوره اول امارت اسلامی طالبان، تکنوکراتهای دوره نظام جمهوریت تحت حمایت مستقیم ناتو و ارتش آمریکا. همگی این رژیمها در آغاز کار با تکبرِ ناشی از قدرت نظامی و اسلحه آمدند، رقبای خود را قلعوقمع کردند و خود را ابدی پنداشتند، اما همگی در نهایت رفتند و سقوط کردند. آنچه در این خاک پابرجا، زنده، صاحب حق و ماندگار ماند، تودههای میلیونی مردم افغانستان از تمامی تبارها بودند. تجربه تاریخی و عینی اثبات کرده است که هیچ حاکمیت انحصارگرایی، هرچند مسلح به پیشرفتهترین ابزارهای سرکوب و سیستمهای اطلاعاتی، قادر نیست به تنهایی و به صورت پایدار بر جامعه کثرتگرا، موزاییکی و چندلایه افغانستان فرمان براند. دکترین ثبات و آرامش در این وطن تنها و تنها زمانی محقق میشود که ترکیبی عادلانه، منطقی و دموکراتیک از اقوام و مذاهب مختلف، ستونهای اصلی خیمه نظام سیاسی را تشکیل دهند تا دوام، قوام و مشروعیت داخلی آن تضمین شود.
ساختار انحصاری و تکقومی حاکمیت کنونی در کابل، به طور ژنتیکی و ساختاری حامل تنش، کینه زایمانکننده، خشونت پنهان و تقابل مداوم میان اقوام مختلف این سرزمین است. وقتی بخش بزرگی از جامعه مانند تاجیکها، هزارهها، ازبکها و ترکمنها—خود را در آینه حکومت نبینند، زبان و فرهنگ شان منزوی شود، مذهب شان نادیده گرفته شود و حق تعیین سرنوشت را برای خود مسدود بیابند، ناامیدی مطلق حاکم میشود. این ناامیدی، زمینهای طلایی، بکر و بینظیر را برای مداخلات کشورهای بیگانه و استخبارات منطقهای فراهم میسازد. تاریخ خاورمیانه به ما میآموزد که کشورهای مغرض خارجی و سرویسهای جاسوسی بینالمللی به راحتی میتوانند از میان تودهها، جوانان و جریانهای ناراضی، سرخورده و راندهشده از ساختار قدرت، سربازگیری کنند، به تروریسم، انتحار و انفجار دامن بزنند و ثبات نیمبند و امنیتی کشور را به سادگی متلاشی سازند. در واقع، انحصارگری سیاسی، بزرگترین و فعالترین مأمور استخدام برای پروژههای ناامنسازی بیرونی است. حضور همزمان مقامات طالبان و رهبران اپوزیسیون در تهران، یک زنگ خطر و هشداری جدی برای کابل بود تا سران امارت اسلامی از خواب غفلت بیدار شوند و درک کنند که دوران تکیه بر ابزار زور رو به پایان است.
بهترین، عقلانیترین و تنها راه عبور از این بحرانهای استخوانسوز و جلوگیری از فروپاشی مجدد شیرازه جامعه، دست کشیدن از غرور کاذب حاکمیت مطلق، کنار گذاشتن تفکر حذفی و حرکت سریع به سمت تشکیل یک حکومت ملی، فراگیر، مردمی و مبتنی بر عدالت اجتماعی است؛ حکومتی که در آن هیچ افغانی از افغان دیگر برتر نباشد و همه خود را مالکان واقعی این سرزمین بدانند. تهران با این اقدام نشان داد که آلترناتیوهای قومی همواره زندهاند و انحصار، دوامی نخواهد داشت.
نویسنده: عبدالرزاق وحیدی

