فرجام بیست سال خیانت و تجارت؛ ریشههای ساختاری فروپاشی جمهوریت در آیینهی تاریخ

۲۴ اسد ۱۴۰۰ خورشیدی، سالروز سقوط کابل و فروپاشی کامل نظام جمهوریت است. این روز نماد فروپاشی ساختاری است که بیست سال با ادعای دموکراسی، حقوق بشر، آزادی بیان و ارتش مدرن پیش چشم جهانیان به نمایش گذاشته شده بود، اما در کمتر از چند هفته مانند یک خانهی پوشالی عنکبوتی فروریخت. اگرچه تصاویر فرار حقارتآمیز محمد اشرف غنی از ارگ، هجوم مرگبار و مأیوسانهی مردم به فرودگاه کابل و ورود شبهنظامیان با پای برهنه و کلاشنیکف به کاخ ریاستجمهوری به عنوان نمادهای عینی این فاجعه در حافظهی جمعی جهان ثبت شده است، اما تقلیل دادن این رخداد به حوادث همان روز یا ماههای منتهی به آن، یک خطای استراتژیک در تحلیل تاریخ است. سقوط کابل فرجام گریزناپذیر دو دهه انباشت بحران، خیانتهای سیستماتیک ساختار قدرت، فساد بنیادین نخبگان سیاسی و نگاه کاملاً ابزاری و تجاری قدرتهای خارجی به ویژه ایالات متحده آمریکا به این جغرافیا بود.
برای درک عمیق فاجعهی ۲۴ اسد، باید به واکاوی ریشههای درونی نظام جمهوریت پرداخت که بر بستر فساد تنیده شده بود و از گسستهای عمیق اجتماعی رنج میبرد. یکی از اصلیترین دلایل این سقوط، فاصله گرفتن تدریجی و هولناک حاکمان کابل از مطالبات مردم، نیازمندیها و واقعیتهای میدانی جامعهی افغانستان بود.
نظام سیاسی که پس از کنفرانس بن در سال ۲۰۰۱ میلادی پایهگذاری شد، از همان ابتدا لنگان و معیوب متولد شد، زیرا نتوانست فرآیند واقعی ملتسازی را هدایت کند و به جای آن، به بازتولید ساختارهای قومگرایانه پرداخت. تزریق لجامگسیخته و بیحسابکتاب میلیاردها دالر کمک بینالمللی و پولهای استخباراتی به جای ساختن زیربناهای اقتصادی پایدار و خودکفا، به شکلگیری یک طبقهی الیگارشی فوقالعاده فاسد، مافیایی و رانتخوار در کابل و کلانشهرها منجر شد. فساد اداری و مالی در تاروپود تمام نهادهای دولتی، از وزارتخانهها تا ولسوالیهای دوردست چنان ریشه دواند که هرگونه مشروعیت اخلاقی را از نظام ربود و اعتماد تودهها به مفهوم «دولت» را به کلی نابود کرد، به طوری که مردم برای حل ابتداییترین دعاوی خود به دلیل رشوتخواری محاکم دولتی، به دادگاههای صحرایی طالبان پناه میبردند.
از سوی دیگر، سیاستمداران و تکنوکراتهای برگشته از غرب با دامن زدن به قطببندیهای حاد قومی، سمتی و زبانی، انسجام نیمبند اجتماعی را قربانی بقای سیاسی و انحصار قدرت خود کردند. انتخاباتهای پیاپی ریاستجمهوری که با تقلبهای سیستماتیک، رسواییهای بینالمللی و بحرانهای مشروعیت همراه بود (به ویژه در سالهای ۱۳۹۳ و ۱۳۹۸)، عملاً باور مردم به دموکراسی و صندوق رأی را به مسلخ برد و به تودهها ثابت کرد که آرای آنها کمترین تأثیری در تعیین سرنوشت شان ندارد. در حالی که نخبگان سیاسی در کابل مشغول ارگامپراتوریهای کوچک خود، تقسیم چوکیها و غارت داراییهای عمومی بودند، لایههای پایینی جامعه در فقر مطلق، بیکاری و ناامنی دستوپا میزدند. این گسست عمیق میان دولت فاسد و ملت سرخورده، بستر روانی و اجتماعی فوقالعاده مناسبی را برای یارگیری، تبلیغات و نفوذ مجدد طالبان در مناطق روستایی فراهم ساخت، چرا که حکومت عملاً به نمادی از ظلم، تبعیض و چپاول تبدیل شده بود.
ضلع دیگر این فاجعه تاریخی، شکست ارتش کاغذی و فروپاشی ساختار شکننده و کاملاً وابسته نظامی کشور بود. در طول دو دهه، مقامات آمریکایی، ناتو و جنرالهای افغان همواره در بیانیههای خود از ساختن یک اردو و نیروی امنیتی ۳۵۰ هزار نفری مجهز و آموزشدیده سخن میگفتند که سالانه میلیاردها دالر صرف آن میشد. اما واقعیت روی زمین با گزارشهای آرایششده و کاغذی تفاوت فاحشی داشت. ساختار اردوی افغانستان به گونهای کاملاً وابسته طراحی شده بود که بدون پشتیبانی هوایی مستقیم، تعمیر و نگهداری جنگندهها توسط قراردادیهای خارجی، و اطلاعات دقیق اردوی آمریکا، توانایی مدیریت و دوام آوردن در هیچ نبردی را نداشت. علاوه بر وابستگی شدید تکنولوژیک، فساد اخلاقی و مالی در بدنه وزارتهای دفاع و داخله به اوج خود رسیده بود. پدیدهی شرمآور «سربازان خیالی» یعنی ثبت نامهای جعلی برای دریافت تنخواه و اعاشه که به جیب جنرالها و فرماندهان فاسد میرفت، در کنار عدم ارسال به موقع مهمات، نرسیدن آب و نان به خطوط مقدم نبرد و رها کردن سربازان در محاصره، انگیزهی جنگیدن را از فرزندان فقیر این سرزمین در سنگرهای دوردست گرفت. سرباز افغان در سنگر متوجه شد که نخبگان سیاسی در کابل حاضر به هیچ فداکاری نیستند و آنها را گوشت دم توپ کردهاند؛ در نتیجه، معاملههای محلی، تسلیم شدن و تحویل دادن تسلیحات به تنها راه بقا برای نیروهایی تبدیل شد که از سوی مرکز به طور کامل رها شده بودند.
نمیتوان از سقوط کابل در ۲۴ اسد سخن گفت و نقش مخرب، خائنانه و فرستندهی سیاستهای آمریکا و دیگر حامیان خارجی اش را نادیده گرفت. استراتژی واشنگتن در افغانستان از همان روزهای نخستینِ پس از یازدهم سپتمبر دچار سردرگمی، تناقض و بیهدفی بود. آمریکا بدون درک صحیح از بافت اجتماعی، ساختار قبایلی و پیچیدگیهای ژئوپلیتیک منطقه، تلاش کرد تا یک مدل حکومتی غربی و تکنوکراتیک را بر جامعهای سنتی افغانستان تحمیل کند. اما ضربه نهایی و مهلک زمانی وارد شد که دونالد ترامپ فرآیند مذاکرات مستقیم، پنهان و یکجانبه با طالبان را در دوحه آغاز کرد؛ فرآیندی که در آن حکومت افغانستان به عنوان متحد استراتژیک واشنگتن، به طور کامل و تحقیرآمیزی از میز مذاکرات حذف شد. توافقنامه دوحه در فبروری ۲۰۲۰، به طالبان مشروعیت سیاسی بیسابقهای در سطح بینالمللی بخشید، رژیم تحریمها را تضعیف کرد و مهمتر از همه، روحیهی دفاعی نیروهای امنیتی افغان را به طور کامل در هم شکست. جو بایدن نیز با لجاجت و پافشاری بر تقویم خروج غیرمسئولانه، هولناک و بدون قیدوشرط نیروهای آمریکایی، آخرین پایههای لرزان و در حال سقوط جمهوریت را فروریخت. واشنگتن با این اقدام ثابت کرد که شعارهای پرطمطراق دموکراسی، حقوق بشر، آزادی بیان و حقوق زنان در افغانستان، صرفاً ابزارهایی تبلیغاتی و پروژهای برای توجیه حضور نظامیاش بودند و هر زمان که منافع استراتژیک و انتخاباتیاش اقتضا کند، متحدان خود را در میانه میدان رها خواهد کرد و به ریش تودههای آواره خواهد خندید.
برایند بیست سال اشتباه، خیانت و معامله، فرار مخفیانه، ناجوانمردانه و حقارتآمیز محمد اشرف غنی در چاشت روز ۲۴ اسد ۱۴۰۰ بود؛ فراری که نماد بارز فروپاشی اخلاقی نخبگانی بود که سالها با شعارهای تحولخواهی، قومگرایی مدرن و تفکر دومین متفکر جهان بر گردهی این ملت مظلوم حکومت میکردند. سقوط کابل پیش از آنکه در میدانهای جنگ و به دست نیروهای طالبان رقم بخورد، در ذهن جامعه و نخبگان سیاسی آن اتفاق افتاده بود. روزی که تودهها به این نتیجه رسیدند که میان حاکمان غارتگر کابل و خشونت عریان طالبان، هیچ بدیل سومی که توانایی تأمین ثبات، عدالت و رفاه را داشته باشد وجود ندارد، کار جمهوریت به پایان رسیده بود. کمپینهای یادبود سقوط کابل نباید صرفاً به ذکر مصیبتِ تسلط دوبارهی یک گروه دگماتیک، بازگشت شلاق، محرومیت دختران از آموزش و فرار کادرها خلاصه شود؛ بلکه این روز باید به عنوان یک آیینهی تمامنما و بیرحم برای نقد ساختارهای پوشالی، روشنفکری پروژهای، لابیگریهای دروغین سفارتخانهها و اتکای مطلق به نیروهای بیگانهای باشد که هرگز دلسوز این جغرافیا نبودهاند. تا زمانی که درسهای تلخ، عریان و تکاندهندهی ۲۴ اسد به طور دقیق، بدون تعصب و با شجاعت واکاوی نشوند، این جغرافیا در چرخه باطل فروپاشیهای پیدرپی و بازگشت استبداد باقی خواهد ماند.
نویسنده: احمد شکیب سروش

