از جهاد تا دعوت از امریکا؛ طالبان و تناقضی که دیگر پنهان نمیماند

طالبان سالها جنگ خود علیه نیروهای امریکایی و متحدان افغان آنان را جهاد میخواندند و خروج نیروهای خارجی را یکی از بزرگترین اهداف خود معرفی میکردند. اما امروز، پنج سال پس از بازگشت این گروه به قدرت، همان ایالات متحدهای که زمانی دشمن اصلی طالبان بود، به عنوان یک شریک بالقوه اقتصادی و دیپلماتیک دعوت میشود تا دوباره به کابل برگردد. امیرخان متقی، وزیر امور خارجه، در گفتوگویی با نیویارکتایمز از واشنگتن خواسته است سفارت خود را در کابل بازگشایی کند، حضور دیپلماتیکش را از سر بگیرد و در بخشهایی مانند معادن، بندها و سرکسازی های افغانستان سهم بگيرد.
این سخنان را نمیتوان صرفاً یک تغییر عادی در ادبیات دیپلماتیک طالبان دانست. در پس این تغییر موضع، تناقضی بنیادی با روایت دو دهه گذشته طالبان وجود دارد؛ روایتی که بر مبارزه با اشغال و بیرونراندن امریکا استوار بود. اگر امریکا در آن سالها نماد اشغال و سلطه خارجی بود، چگونه اکنون میتواند شریک مطلوب برای توسعه اقتصادی افغانستان باشد؟ و اگر حضور خارجی فینفسه تهدیدی برای استقلال کشور محسوب میشد، چرا امروز طالبان برای بازگشت دیپلماتیک و اقتصادی واشنگتن چراغ سبز نشان میدهند؟
البته در سیاست خارجی، دشمنی و دوستی دائمی نیست و دولتها بر اساس منافع خود مواضعشان را تغییر میدهند. هیچ کشوری نمیتواند برای همیشه در وضعیت جنگ باقی بماند. طالبان نیز حق دارند برای برقراری روابط با امریکا تلاش کنند. اما مسئله اصلی، نه تغییر سیاست خارجی طالبان، بلکه شکاف میان این سیاست جدید و ادعاهای گذشته آنان است. گروهی که بیست سال جنگ خود را جهاد و نبردی برای استقلال و رهایی افغانستان معرفی میکرد، امروز برای بازگشت همان قدرتی که علیه آن جنگیده بود، درخواست میکند. این تحول یک پرسش اساسی را مطرح میسازد؛ آیا مبارزه طالبان واقعاً یک پروژه ضدسلطه و استقلالطلبانه بود یا عمدتاً مبارزهای برای تصاحب قدرت؟
پاسخ به این پرسش، برای فهم ماهیت هدف طالبان اهمیت زیادی دارد. اگر هدف اصلی استقلال افغانستان از قدرتهای خارجی بود، طبیعی بود که طالبان پس از رسیدن به قدرت، سیاستی متوازن در برابر همه قدرتهای جهانی اتخاذ کنند؛ سیاستی که در آن هیچ کشور خارجی، چه امریکا و چه چین و روسیه و ایران، نتواند به نفوذ تعیینکننده در ساختار سیاسی و اقتصادی افغانستان دست یابد؛ اما آنچه امروز دیده میشود، بیشتر تلاش برای خروج از انزوای سیاسی و اقتصادی است تا ارائه یک راهبرد روشن برای استقلال کشور. طالبان در شرایطی از واشنگتن برای بازگشایی سفارت دعوت میکنند که حکومت آنان هنوز با بحران مشروعیت داخلي و بینالمللی روبهرو است. امریکا نیز همچنان طالبان را به عنوان حکومت رسمی و مشروع افغانستان به رسمیت نشناخته است، هرچند در سالهای اخیر تماسهای دیپلماتیک میان دو طرف برای مسائل مختلف، از جمله آزادی شهروندان امریکایی، افزایش یافته است. در چنین شرایطی، بازگشایی سفارت امریکا برای طالبان فقط یک تحول دیپلماتیک نیست؛ بلکه میتواند نشانهای از کاهش انزوای حکومت آنان و گامی به سوی عادیسازی روابط با غرب تلقی شود.
اما مشکل اصلی اینجاست که مشروعیت یک حکومت را نمیتوان صرفاً از بیرون به دست آورد. مشروعیت پایدار، پیش از هر چیز، به رابطه حکومت با مردم وابسته است. افغانستان کشوری است که بخش بزرگی از جامعه آن از محدودیتهای گسترده طالبان، بهویژه در مورد زنان و دختران، آسیب دیده است. زنان از آموزش بالاتر از دوره ابتدایی و متوسطه و بخش بزرگی از بازار کار محروم شدهاند و محدودیتهای گستردهای بر حضور آنان در عرصه عمومی اعمال شده است. در چنین وضعیتی، تلاش برای جلب رضایت واشنگتن و دیگر قدرتهای خارجی نمیتواند جای خالی یک قرارداد اجتماعی فراگیر در داخل افغانستان را پر کند. از این منظر، دعوت از امریکا بیشتر از آنکه نشانه اعتمادبهنفس سیاسی طالبان باشد، میتواند نشانه نیاز آنان به مشروعیت و سرمایه خارجی تلقی شود.
این موضوع زمانی جدیتر میشود که مسئله اقتصاد افغانستان را در نظر بگیریم. افغانستان به سرمایهگذاری خارجی نیاز دارد. این کشور سالها جنگ، فقر، تخریب زیرساختها و مهاجرت گسترده را تجربه کرده و برای توسعه به سرمایه، فناوری و بازارهای منطقهای و جهانی احتیاج دارد. بنابراین اصل جذب سرمایه خارجی نه تنها اشکالی ندارد، بلکه برای آینده اقتصادی افغانستان ضروری است. اما مسئله این است که سرمایهگذاری خارجی نباید به وابستگی سیاسی تبدیل شود. افغانستان همسایه کشورهایی است که منافع مستقیم اقتصادی و امنیتی در این کشور دارند. ایران، چین، پاکستان، کشورهای آسیای مرکزی و هند، هرکدام میتوانند در بخشهای مختلف اقتصاد افغانستان نقش داشته باشند. چین نیز پس از خروج امریکا از افغانستان بارها به ظرفیتهای اقتصادی و معدنی این کشور علاقه نشان داد، هرچند بخشی از وعدههای سرمایهگذاری آن در عمل تحقق نیافت؛ پس افغانستان نباید توسعه خود را به یک قدرت خاص غربی گره بزند. سیاست درست، ایجاد رقابت میان سرمایهگذاران و استفاده از ظرفیت همه کشورها، در چارچوب منافع ملی افغانستان است. اگر سرمایه امریکایی بتواند به ساخت سرک، توسعه معادن، تولید انرژی و ایجاد اشتغال کمک کند، میتواند مفید باشد؛ همانگونه که سرمایه ایرانی، چینی، هندی یا هر کشور دیگری نیز میتواند مفید باشد. مشکل زمانی آغاز میشود که نیاز اقتصادی، جای سیاست مستقل ملی را بگیرد و امریکا با استفاده از هژمونی اش همانند دوران جمهوریت حس نیاز را در ضمیر سياسيون طالبان تلقين نموده و از وابستگی شان سو استفاده نمايند.
طالبان باید به این پرسش پاسخ دهند که اگر حضور امریکا در افغانستان امروز مطلوب است، چه تضمینی برای جلوگیری از وابستگی دوباره وجود دارد؟ اگر واشنگتن در معادن و زیرساختهای افغانستان سرمایهگذاری کند، چارچوب حقوقی و شفافیت این قراردادها چگونه خواهد بود؟ چه نهادی بر آن نظارت خواهد کرد؟ و مردم افغانستان چه سهمی از منابع طبیعی کشور خواهند داشت؟ این پرسشها اهمیت بیشتری پیدا میکنند، زیرا افغانستان در مرکز رقابت قدرتهای بزرگ قرار دارد. امریکا با چین رقابت راهبردی دارد؛ روسیه تلاش میکند نفوذ خود را در آسیای مرکزی و پیرامون افغانستان حفظ کند؛ ایران نگران تحولات مرزی و امنیتی افغانستان است و چین نیز به منابع معدنی و موقعیت ژئوپلیتیک کشور توجه دارد. در چنین شرایطی، افغانستان اگر فاقد یک سیاست خارجی متوازن باشد، بهجای آنکه از رقابت قدرتها برای توسعه خود استفاده کند، ممکن است دوباره به میدان رقابت آنان تبدیل شود. تجربه حضور بیست ساله امریکا در افغانستان نیز نشان داده است که حضور یک قدرت خارجی، هرقدر هم با شعار توسعه و ثبات آغاز شود، در صورت ضعف نهادهای داخلی میتواند به وابستگیهای عمیق سیاسی و اقتصادی منجر شود. بنابراین مسئله افغانستان نباید این باشد که امریکا برگردد یا برنگردد؛ مسئله باید این باشد که آیا افغانستان قادر است با امریکا و سایر قدرتها رابطه داشته باشد، بدون آنکه استقلال تصمیمگیری خود را از دست بدهد؟
تناقض طالبان دقیقاً از همینجا آغاز میشود. آنان در دوران جنگ، امریکا را عامل اصلی مشکلات افغانستان معرفی میکردند و خروج آن را پیروزی تاریخی خود میدانستند. اما اکنون، در مواجهه با بحران اقتصادی و انزوای سیاسی، از همان کشور میخواهند به کابل برگردد و در توسعه افغانستان نقش بگیرد. این تغییر میتواند از نظر عملگرایی سیاسی قابل فهم باشد، اما ادعای گذشته طالبان درباره ماهیت مبارزهشان را با پرسشهای جدی مواجه میکند. اگر طالبان واقعاً یک جنبش ضدسلطه بودند، انتظار میرفت پس از رسیدن به قدرت، سیاستی روشن برای جلوگیری از هرگونه وابستگی خارجی ارائه کنند. اگر مبارزه آنان صرفاً برای پایان حضور نظامی امریکا نبود، باید امروز نیز نسبت به شکلهای دیگر نفوذ خارجی حساس باشند. اما وقتی حکومت طالبان برای بازگشت امریکا درخواست میکند، طبیعی است که درباره ادعای مقاومت آنان پرسش شود.
شاید واقعیت این باشد که طالبان، مانند بسیاری از جنبشهای مسلح، در زمان جنگ یک زبان سیاسی داشتند و پس از رسیدن به قدرت زبان دیگری را انتخاب کردهاند. در میدان جنگ، بسیج نیرو به دشمن خارجی نیاز دارد؛ در میدان حکومت، سرمایه خارجی و مشروعیت بینالمللی اهمیت پیدا میکند. همین تغییر نشان میدهد که فاصله میان شعارهای جنگ و ضرورتهای حکومتداری تا چه اندازه عمیق است. افغانستان اما نباید هزینه این تناقض را بپردازد. مردم افغانستان بیش از هر چیز به امنیت، کار، آموزش، آزادیهای اساسی، زیرساخت و یک اقتصاد پایدار نیاز دارند. هیچ قدرت خارجی نمیتواند این مشکلات را بهتنهایی حل کند و هیچ حکومت افغانستان نیز نباید آینده کشور را به خواست یک قدرت خارجی گره بزند. رابطه با امریکا، ایران، چین، روسیه، هند و کشورهای دیگر زمانی به سود افغانستان خواهد بود که در چارچوب یک سیاست خارجی مستقل و متوازن قرار گیرد.
بنابراین دعوت طالبان از امریکا برای بازگشت به کابل را باید نه نشانه پیروزی، بلکه آزمونی برای ادعای استقلال آنان دانست. اگر طالبان واقعاً باور دارند که افغانستان مستقل است، باید نشان دهند که میتوانند با امریکا رابطه داشته باشند بدون آنکه به ابزار نفوذ امریکا تبدیل شوند؛ همانگونه که باید بتوانند با ایران، چین، روسیه، پاکستان و هند رابطه داشته باشند بدون آنکه افغانستان به حوزه نفوذ هیچکدام تبدیل شود. استقلال با شعار ثابت نمیشود؛ با تصمیمهای مستقل، نهادهای پاسخگو، اقتصاد متنوع و سیاست خارجی متوازن ثابت میشود. طالبان امروز در برابر یک تناقض تاریخی ایستادهاند؛ نیرویی که زمانی امریکا را دشمن اصلی خود میدانست، اکنون از همان کشور میخواهد سفارتش را باز کند، دیپلماتهایش را به کابل بفرستد و در منابع و زیرساختهای افغانستان سرمایهگذاری کند. این تغییر شاید برای بقای سیاسی طالبان ضروری باشد، اما همزمان روایت آنان از دو دهه جنگ را نیز زیر سؤال میبرد.
با این حال، مسئله افغانستان امریکا نیست؛ مسئله افغانستان وابستگی است. اگر طالبان دیروز با شعار استقلال از امریکا جنگیدند و امروز برای بقای اقتصادی و سیاسی به امریکا چشم دوختهاند، تنها نام وابستگی تغییر کرده است. افغانستان زمانی واقعاً مستقل خواهد بود که هیچ قدرت خارجی، نه واشنگتن، نه پکن، نه مسکو و نه اسلامآباد، نتواند اراده خود را بر آینده این کشور تحمیل کند. و این همان آزمونی است که طالبان هنوز پاسخ روشنی برای آن ارائه نکردهاند.
نویسنده: شکیب احمد سروش

