زخم‌هایی که هنوز در وطن سخن می‌گویند

افغانستان کشوری است که تاریخش را می‌توان از روی زخم‌هایش خواند. هر نسل، بخشی از درد نسل پیشین را با خود حمل می‌کند و در بسیاری موارد، پیش از آن‌که فرصت ساختن آینده را پیدا کند، ناچار شده است با گذشته بجنگد. جنگ، مهاجرت، فقر، تبعیض، بی‌عدالتی و مداخله بیرونی تنها واژه‌هایی در کتاب‌های تاریخ نیستند؛ این‌ها تجربه‌های زنده میلیون‌ها انسان‌ این سرزمین اند. پرسش اساسی امروز اما این است که آیا قرار است این زنجیره همچنان ادامه پیدا کند؟

وطن دیگر نباید خون بدهد، این سخن شاید ساده به نظر برسد، اما در کشوری که چندین نسل قربانی خشونت شده‌اند، معنای عمیقی دارد. افغانستان بیش از هر چیز به یک تصمیم تاریخی نیاز دارد این‌که اختلاف سیاسی دیگر به جنگ تبدیل نشود، مخالفت با دشمنی پاسخ داده نشود و قدرت سیاسی از مسیر حذف و انتقام به دست نیاید، تصویر افغانستان دیروز و امروز، در ذهن بسیاری از شهروندان، دو تصویر کاملاً متفاوت است. در یک سو، ویرانه‌هایی قرار دارند که جنگ بر جای گذاشته است؛ در سوی دیگر، آرزوی شهری آباد، دانشگاه، مکتب، شفاخانه‌ها، اقتصاد سالم و جامعه‌ای که جوانانش بهبود آینده خود را در داخل کشور جست‌وجو کنند. فاصله میان این دو تصویر، فاصله میان سیاستی است که گذشته را تکرار می‌کند و سیاستی که از گذشته درس می‌گیرد. مشکل افغانستان فقط این نیست که تقریبا پنج دهه جنگیده است؛ مشکل بزرگ‌تر این است که هنوز نتوانسته با گذشته خود به شیوه‌ای مسئولانه روبه‌رو شود.

جامعه‌ای که تاریخ خود را فراموش کند، محکوم به تکرار آن است. اما حافظه تاریخی نیز نباید به ابزار انتقام تبدیل شود. ما باید گذشته را به یاد بیاوریم تا بفهمیم چه اشتباهاتی ما را به این‌جا رسانده است، نه این‌که زخم‌های قدیمی را برای تولید زخم‌های تازه به کار بگیریم. در چنین شرایطی، سخن گفتن از عفو و مصالحه اهمیت پیدا می‌کند. اما عفو با فراموشی تفاوت دارد. مصالحه با بی‌عدالتی یکی نیست. جامعه‌ای که قربانیان را نادیده بگیرد و از آنان بخواهد همه چیز را فراموش کنند، در واقع زمینه یک بحران تازه را فراهم می‌کند. صلح پایدار زمانی شکل می‌گیرد که قربانی احساس کند صدایش شنیده شده، حقش نادیده گرفته نشده و آینده فرزندانش قرار نیست همان سرنوشت گذشته را تکرار کند. از سوی دیگر، عدالت نیز نباید به معنای انتقام باشد. افغانستان به عدالت نیاز دارد؛ اما عدالتی که بر قانون استوار باشد، نه بر خشم. اگر قرار است پرونده‌های گذشته بررسی شوند، باید این کار از مسیر نهادهای قانونی، محاکم مستقل و معیارهای روشن انجام شود. هیچ فردی نباید صرفاً به دلیل تعلق قومی، سیاسی یا اجتماعی محکوم شود و هیچ صاحب قدرتی نیز نباید به دلیل موقعیتش از پاسخ‌گویی معاف باشد. این همان نقطه‌ای است که اصلاحات بنیادی اهمیت پیدا می‌کند.

اصلاحات واقعی با تغییر چند مقام یا ایجاد چند اداره به وجود نمی‌آید. اصلاحات زمانی معنا دارد که شهروند احساس کند قانون از او حمایت می‌کند؛ دختر و پسر جوان بتوانند درس بخوانند؛ خانواده‌ای که فرزندش را به دانشگاه می‌فرستد نگران آینده او نباشد؛ قاضی بتواند بدون فشار سیاسی حکم صادر کند؛ خبرنگار بتواند بدون ترس سئوال بپرسد؛ و کارمند دولت به جای وابستگی به واسطه و رابطه، بر اساس شایستگی استخدام شود. افغانستان برای نجات از چرخه بحران، به یک دولت کارآمد نیاز دارد؛ دولتی که مشروعیت خود را از خدمت به مردم بگیرد، نه از ترساندن مردم. یکی از دردناک‌ترین نشانه‌های شکست سیاست در افغانستان، مهاجرت گسترده جوانان است. جوانی که کشورش را ترک می‌کند، فقط یک نیروی کاری از دست‌رفته نیست؛ بخشی از امید کشور خارج می‌شود. وقتی دانشجوی طب، انجنیری، استاد، پژوهشگر یا کارآفرین احساس کند آینده‌ای در وطن ندارد، زیان آن فقط متوجه یک خانواده نیست؛ کل جامعه فقیرتر می‌شود.

پاسخ به این بحران نیز با شعار ممکن نیست. باید امنیت، آموزش، آزادی علمی، فرصت کار و امکان مشارکت اجتماعی فراهم شود. هیچ کشوری نمی‌تواند آینده خود را با حذف نسل جوان بسازد.

در این میان، تاریخ سیاسی افغانستان نیز درس‌های مهمی دارد. تجربه شخصیت‌هایی مانند وزیر اکبرخان و رویدادهای دوره جنگ‌های افغانستان و بریتانیا نشان می‌دهد که رابطه میان قدرت داخلی و دخالت خارجی همیشه پیچیده بوده است. اما نباید تاریخ را به افسانه‌ای برای تولید دشمنی تازه تبدیل کرد. تاریخ زمانی ارزشمند است که به ما قدرت تشخیص بدهد و بدانیم چه زمانی استقلال کشور در خطر است، چه زمانی اختلاف داخلی زمینه مداخله بیرونی را فراهم می‌کند و چه زمانی سیاستمداران از احساسات مردم برای رسیدن به قدرت استفاده می‌کنند. افغانستان نباید بار دیگر میدان رقابت قدرت‌های خارجی شود. اما در عین حال، نباید تمام ناکامی‌های خود را به گردن دیگران بیندازیم. کشورهای خارجی می‌توانند در افغانستان مداخله کنند، اما مسئولیت ساختن یک نظام عادلانه در نهایت بر دوش خود افغان‌هاست. تا زمانی که قانون ضعیف باشد، نهادها شخصی باشند و سیاست بر مدار انتقام بچرخد، هر قدرت خارجی می‌تواند شکاف‌های داخلی را وسیله نفوذ خود قرار دهد.

امروز بیش از هر زمان دیگر به سیاستی نیاز داریم که از زبان خون فاصله بگیرد و به زبان قانون سخن بگوید. اگر کسی مخالف حکومت است، پاسخ به او باید قانون باشد. اگر کسی مرتکب جرم شده است، دادگاه باید درباره او تصمیم بگیرد. اگر کسی قربانی شده است، باید حق شنیده‌شدن داشته باشد. اگر گروهی از جامعه احساس محرومیت می‌کند، باید راه مشارکت سیاسی و اجتماعی برایش باز باشد. هیچ حکومتی با حذف بخشی از شهروندانش به ثبات نمی‌رسد. افغانستان به جای قهرمان‌سازی از جنگ، باید قهرمانان آموزش، قانون، دانش، کار و صلح را برجسته کند. فرزندان این کشور نباید یاد بگیرند که قدرت از لوله تفنگ می‌آید؛ باید بدانند قدرت واقعی از دانش، اعتماد عمومی و نهادهای سالم سرچشمه می‌گیرد. زخم‌های افغانستان هنوز سخن می‌گویند. صدای مادرانی که فرزندان‌شان را از دست داده‌اند، صدای جوانانی که کشور را ترک کرده‌اند، صدای دانش‌آموزانی که از آموزش محروم مانده‌اند و صدای خانواده‌هایی که سال‌ها در انتظار عدالت بوده‌اند، همه یک پیام مشترک دارند، دیگر بس است.

این کشور به یک فرصت تازه نیاز دارد؛ فرصتی برای ساختن، نه ویران کردن؛ برای بخشیدن، نه انتقام گرفتن؛ برای عدالت، نه بی‌قانونی؛ برای آموزش، نه جهل؛ و برای هم‌زیستی، نه حذف دیگری. عفو اگر بدون عدالت باشد، زخم را پنهان می‌کند؛ عدالت اگر بدون رحمت باشد، می‌تواند زخم تازه بسازد. هنر سیاست این است که میان این دو راهی برای نجات جامعه پیدا کند. افغانستان نمی‌تواند گذشته خود را تغییر دهد، اما می‌تواند تصمیم بگیرد که آینده‌اش شبیه گذشته نباشد. این شاید بزرگ‌ترین مسئولیت نسل امروز باشد، خون را از سیاست بیرون کنیم، قانون را جایگزین زور کنیم و حافظه تاریخ را نه برای انتقام، بلکه برای ساختن آینده به کار بگیریم. وطن اگر قرار است زنده بماند، دیگر نباید از فرزندانش خون بخواهد؛ باید از آنان دانش، کار، مسئولیت و امید بخواهد. آینده افغانستان را نه زخم‌های دیروز، بلکه تصمیم‌های سالم امروز خواهد ساخت.

نویسنده: محمد امین فرهمند

دکمه بازگشت به بالا
×
ما را دنبال کنید