خوانشِ رهایی یا بازتولیدِ خفقان؛ تبارشناسی مقاومت اسلامی در افغانستان در سالروز طوفانالاقصی

هفتم اکتوبر، سالروز آغاز عملیات طوفانالاقصی در غزه، بار دیگر پرسشهای بنیادینی را در خصوص فلسفهی مقاومت در جهان اسلام احیا کرده است. طوفانالاقصی در ذات خود، فوران ارادهی یک ملت تحت محاصره در برابر یکی از مجهزترین ماشینهای جنگی استبداد و اشغالگری جهانی بود؛ رخدادی که نشان داد مقاومت نه یک انتخاب لوکس، بلکه پاسخی ناگزیر، طبیعی و مشروع به ساختار نظام سلطه است. این مناسبت، فرصتی استراتژیک را برای حوزهی عمومی و روشنفکری افغانستان فراهم میسازد تا مفهوم مقاومت اسلامی را در بستر تاریخی و جغرافیایی خود بازخوانی و تبیین کند، چرا که این واژهی حیاتبخش در جغرافیای سیاسی و فکری کنونی کشور، میان دو لبهی یک قیچی برنده و ویرانگر قرار گرفته و کارکرد اصیل خود را از دست داده است. از یکسو، جریانهای افراطگرا، تکفیری و تروریستی نظیر داعش و القاعده که عملکردشان با خشونت عریان، انحصار، کشتار و تحریف آموزههای دینی عجین شده است، با مصادرهی این واژه، مفهوم مقاومت را در افکار عمومی داخلی و جهانی بدنام و مسخ میسازند و از سوی دیگر، جریانهای تفریطگرا، عافیتطلب و دنیاجو قرار دارند که تحت لوای واقعگرایی یا ترس از بازگشت به گذشته، هرگونه ایستادگی را نفی کرده و به انفعال مطلق اجتماعی و سیاسی دامن میزنند.
برای خروج از این بنبست دوگانه، پیش از هر چیز باید مقاومت اصیل اسلامی را از نو صورتبندی کرد و آن را از پروژه برای تصاحب کرسیهای دولتی یا ابزاری برای به قدرت رساندن یک باند قومی و مذهبی خاص تفکیک نمود. مقاومت اصیل، به عنوان ورژن قویتر و منزهتر از اسلام سیاسی، جریانی است که نه در پی انحصار قدرت، بلکه در جستجوی عزت، استقلال واقعی، نفی سلطهپذیری و احیای کرامت انسانی است؛ الگوی فکری منسجمی که پاسخی انسانی و منطقی به کارکرد نظام سلطه و خفقان ساختاری است و به انسان مسلمان و شهروند افغانستانی حق میدهد تا خود، فرجام و سرنوشت سیاسیاش را بدون لولهی تفنگ داخلی یا هژمونی بیرونی تعیین کند. در جبههی نخستِ این مبارزهی فکری، افراطگرایی گروههای تکفیری و تروریستی مدعی اسلامگرایی باید با روایتهای انسانی، عقلانی و اخلاقی رسوا شوند تا آشکار گردد که خشونت کور، انتحار علیه نمازگزاران، حذف فیزیکی دگراندیشان و آپارتاید مذهبی و جنسیتی هیچ نسبتی با جوهر مقاومت اسلامی ندارد، چرا که تروریسمِ جهانی در واقع جادهصافکنِ نظام سلطه برای توجیه استعمار مجدد است.
در جبههی دوم نیز، تفریطگرایی و انفعال مصلحتآمیز که جامعه را به سمت پذیرش بردهوار استبداد سوق میدهد، باید با یادآوری تاریخ درخشان مبارزات مردم افغانستان و نقش بیبدیل مقاومت در کسب استقلال به چالش کشیده شود، زیرا ملتی که در طول تاریخ در برابر امپراتوریهای بریتانیا، شوروی و ناتو ایستادگی کرد، نمیتواند تن به انفعال مطلق و پذیرش خفقان داخلی بدهد.
مرور تاریخ افغانستان نشان میدهد که حکومتهای استبدادی و توتالیتر در دورههای مختلف، از امیران و شاهان مستبد گرفته تا رژیمهای ایدئولوژیک معاصر، عمداً و به صورت سیستماتیک مفهوم مقاومت را کمرنگ، تحریف یا مغالطه آمیز جلوه دادهاند تا تودهها به شهروندانی مطیع، بیاراده و فاقد پویایی سیاسی تبدیل شوند. بازخوانی این تجارب تاریخی و نشان دادن اینکه چگونه رژیمهای سرکوبگر همواره کانونهای مقاومت اصیل و عدالتخواه را به بهانههای مختلف مذهبی، قومی یا مصلحتهای کاذبِ امنیت سرکوب کردهاند، محرک قوی برای تقویت مفهوم واقعی مقاومت در عصر حاضر است، اما این ایستادگی در برابر مستکبرین و تهدیدات خارجی، زمانی نتیجهبخش، پایدار و فراگیر خواهد بود که در داخل مرزها همراه با عدالت اجتماعی، توزیع عادلانهی قدرت و احترام به حقوق تمامی اقلیتهای قومی و مذهبی باشد. بدون برقراری عدالت داخلی، نفی تبعیض و ایجاد ساختاری همهشمول، شعار مقاومت به ابزاری توخالی برای بازتولید فساد، استحکام پایگاههای استبداد جدید و توجیه فقر مفرط تودهها تبدیل خواهد شد، زیرا مقاومت نمیتواند در بیرون مدعی مبارزه با کلانروایتهای استکباری باشد اما در داخل، کوچکترین حقوق مذهبی و مدنی شهروندان خود را پایمال کند.
در تحلیل دلایل انفعال کنونی جامعهی افغانستان، نمیتوان از این واقعیت تلخ چشمپوشی کرد که یکی از موانع بزرگ در مسیر فراگیر شدن مفهوم مقاومت در دهههای اخیر، عملکرد آلوده به فساد، ثروتاندوزی و تبارگرایی برخی از رهبران و مدعیان سنتی منادی مقاومت در کشور بوده است؛ معاملهگریهای سیاسی، غصب املاک عمومی و ترجیح منافع خانوادگی بر آرمانهای اصیل ملی توسط این چهرهها، ضربهای مهلک بر پیکر اعتماد عمومی وارد کرد و تودههای مردم را نسبت به واژهی مقاومت بدبین و سرخورده ساخت. امروز برای احیای این مفهوم حیاتبخش، بازسازی اعتماد آسیبدیدهی مردم از طریق ظهور و حمایت از نخبگان و رهبرانی پاکدست، اخلاقمدار، شجاع و متعهد به منافع کلان ملی یک ضرورت حیاتی و فوری است؛ کسانی که مقاومت را نه دکانی برای اندوختن سرمایه در پایتختهای غربی و منطقهای، بلکه سنگری برای احقاق حقوق پایمالشدهی لایههای محروم جامعه میدانند.
طوفانالاقصی در غزه نشان داد که ارادهی برخاسته از ایمان و آرمانِ رهایی، از هر حصار و دیواری عبور میکند، اما این درس بزرگ زمانی در افغانستان بومیسازی میشود که جامعه بتواند خود را از شر افراطگرایی تروریستیِ تکفیری و تفریطگرایی تسلیمطلبانهی عافیتجو رها سازد و آیندهی سیاسی خود را در گرو احیای گفتمان مقاومتی ببیند که ریشه در عدالت، اخلاق، همپذیری قومی و مذهبی و نفی استبداد داشته باشد. روزهای خفقان ابدی نخواهد بود، به شرط آنکه مفهوم مقاومت از انحصار معاملهگران و تروریستها خارج شده و به عنوان ودیعهای الهی و انسانی برای کسب عزت و کرامت، بار دیگر در قلب و اندیشهی آحاد جامعه ریشه بدواند و فرمول رهایی را رقم بزند.

