شکاف منافع و شمارش معکوس بحران؛ از سقوط دالر تا آستانه جنگ جهانی و تقابل هسته‌ای

در روزهای نخست جنگ علیه ایران، به‌تفصیل گفته شد که منافع دونالد ترامپ و ساختار قدرت در آمریکا الزاماً با منافع بنیامین نتانیاهو و اسرائیل همسو نیست. این گزاره در آن زمان شاید برای برخی اغراق‌آمیز به نظر می‌رسید، اما اکنون با گذشت زمان، نشانه‌های آن در حال تبدیل شدن به واقعیت‌های عینی است.

نمونه‌ای روشن از این شکاف، ماجرای پارس جنوبی بود؛ جایی که واکنش تند ترامپ نشان داد حتی در حوزه‌ای مانند انرژی که ظاهراً باید محل همگرایی باشد اختلاف منافع می‌تواند به‌سرعت خود را نشان دهد. اما این تنها یک نمونه بود. اکنون، شکاف اصلی در حال گسترش به سطحی وسیع‌تر است؛ فاصله گرفتن منافع آمریکا از کشورهای عرب حاشیه خلیج فارس هم‌زمان با تشدید روز افزون بحران در خاورمیانه.

ترامپ بدون مشورت با عربستان سعودی، امارات، قطر و کویت، تصمیم به اعلام یک اولتیماتوم ۴۸ ساعته علیه ایران گرفت. این اقدام، نه‌تنها از منظر دیپلماتیک غیرمعمول بود، بلکه حامل اين پیام واضح بود که واشنگتن در حال حرکت در مسیری است که حتی متحدان نزدیکش نیز در آن نقشی ندارند. این یعنی آغاز یک واگرایی جدی در بلوکی که سال‌ها به‌عنوان «محور متحد» شناخته می‌شد.

اما چرا چنین شتابی در تصمیم‌گیری وجود دارد؟ پاسخ را باید در یک نقطه بسیار حساس جست‌وجو کرد و آن مسئله سقوط دالر در پی بستن تنگهٔ هرمز است، برای دهه‌ها، دالر آمریکا ستون فقرات بازار جهانی نفت و گاز بوده است. کشورهای تولیدکننده در خلیج فارس از عربستان تا امارات نفت خود را به دالر فروخته‌اند و این امر، به آمریکا امکان داده تا کنترل بی‌سابقه‌ای بر نظام مالی جهانی داشته باشد. اما اکنون، این معادله در معرض تغییر قرار گرفته است.

ایران در حال تلاش برای ایجاد یک مسیر جایگزین است؛ مسیری که در آن، مبادلات انرژی با ارزهایی مانند یوآن چین انجام شود. اگر این ایده در حد یک پیشنهاد باقی می‌ماند، شاید اهمیت چندانی نداشت. اما مسأله اینجاست که این طرح در حال جذب قدرت‌های شرقی و اعضای بریکس است.

کشورهایی مانند چین، هند، پاکستان، ترکیه و حتی اقتصادهای پیشرفته‌ای مانند جاپان، فرانسه و ایتالیا، هرکدام به دلایل مختلف از کاهش وابستگی به دالر تا تنوع‌بخشی به ریسک‌های اقتصادی ممکن است به این مسیر جدید دور زدن دالر علاقه‌مند شوند. اگر این کشورها به‌صورت رسمی وارد چنین سازوکاری شوند، آنچه رخ می‌دهد صرفاً یک تغییر ارزی نیست؛ بلکه یک کودتای مالی در مقیاس جهانی است.

این همان نقطه‌ای است که تحلیل به سطحی عمیق‌تر می‌رسد. اگر حجم معاملات غیر دالری از یک آستانه بحرانی عبور کند، دیگر بازگشت به وضعیت قبلی تقریباً غیرممکن خواهد بود. این روند، مانند یک سراشیبی عمل می‌کند؛ ابتدا کند، سپس شتاب‌گیر، و در نهایت تبدیل به «نرمال جدید» اقتصاد جهانی.

برای آمریکا، این یک تهدید وجودی است. از دست رفتن جایگاه دالر، فقط به معنای یک بحران اقتصادی نیست؛ بلکه به معنای فروپاشی یکی از مهم‌ترین ابزارهای قدرت جهانی این کشور است. در چنین شرایطی، طبیعی است که واشنگتن حاضر باشد هزینه‌های بسیار سنگینی برای جلوگیری از این سناریو بپردازد.

اینجاست که تضاد منافع به اوج می‌رسد. کشورهای عرب حاشیه خلیج فارس، اگرچه در برخی حوزه‌ها با ایران رقابت دارند، اما در نهایت بازیگران اقتصادی هستند. اگر گذار از دالر به یوآن یا سایر ارزها به نفع آن‌ها باشد، ممکن است به‌تدریج به این مسیر وارد شوند. این یعنی آن‌ها، ناخواسته یا آگاهانه، به تسهیل همین روندی کمک می‌کنند که آمریکا از آن وحشت دارد.

در چنین فضایی، تصمیمات دست‌پاچه و تهاجمی ترامپ برای بازگشايي ۴۸ ساعته تنگه هرمز معنا پیدا می‌کند. اولتیماتوم ۴۸ ساعته، صرفاً یک تهدید نظامی نیست؛ بلکه تلاشی برای متوقف کردن یک روند اقتصادی-ژئوپلیتیک است که می‌تواند موازنه قدرت جهانی را تغییر دهد. از این منظر، حذف ایران از معادله، به‌عنوان گره اصلی این زنجیره، به یک گزینه راهبردی تبدیل می‌شود.

اما این تصمیم، پیامدهایی دارد که از کنترل خارج می‌شود. ایران به‌صراحت اعلام کرده که در صورت حمله، واکنشی چندبرابری در سطح منطقه نشان خواهد داد. یکی از سناریوهای کلیدی، اختلال یا حتی مسدود شدن کامل تنگه هرمز است، گلوگاهی که بخش بزرگی از انرژی جهان از آن عبور می‌کند. چنین اقدامی، نه‌تنها بازار انرژی را دچار شوک می‌کند، بلکه پای بازیگران متعدد را به میدان باز می‌کند.

در این مرحله، درگیری دیگر محدود به یک یا دو کشور نخواهد بود. زنجیره‌ای از واکنش‌ها آغاز می‌شود، ورود بازیگران منطقه‌ای، فعال شدن متحدان، و در نهایت، درگیر شدن قدرت‌های بزرگ. این همان نقطه‌ای است که یک بحران منطقه‌ای می‌تواند به یک جنگ جهانی تبدیل شود.

اما خطر بزرگ‌تر، یک پله بالاتر قرار دارد و آن جنگ هسته‌ای است. وقتی چند قدرت دارای سلاح هسته‌ای مستقیم یا غیرمستقیم درگیر یک بحران شوند، احتمال عبور از خطوط قرمز افزایش می‌یابد. شاید هیچ‌کدام از بازیگران تمایلی به استفاده از این سلاح‌ها نداشته باشند، اما تاریخ نشان داده که در شرایط فشار و بن‌بست، تصمیمات غیرقابل پیش‌بینی دور از ذهن نیست.

حضور زیردریایی‌های هسته‌ای، افزایش سطح آماده‌باش نظامی، و ادبیات تند سیاسی، همگی نشانه‌هایی از نزدیک شدن به یک نقطه خطرناک هستند. نقطه‌ای که در آن، یک اشتباه محاسباتی کوچک می‌تواند جرقه یک فاجعه بزرگ را بزند.

در نهایت، تصویری که شکل می‌گیرد نگران‌کننده است؛ شکاف میان آمریکا و متحدانش، رقابت بر سر آینده نظام مالی جهانی، و افزایش تنش‌های نظامی، همه در حال هم‌پوشانی هستند.

این ترکیب، جهان را به آستانه‌ای رسانده که در آن، فاصله میان تنش، جنگ جهانی و حتی جنگ هسته‌ای، بیش از هر زمان دیگری کوتاه شده است، این دیگر یک بازی ساده نیست، این توصیف مسیری است که اگر مهار نشود، می‌تواند آینده جهان را به شکلی غیرقابل بازگشت تغییر دهد.

 

دکمه بازگشت به بالا