هفت ثور ویرانی افغانستان و شکوفایی استراتژيک پاکستان

کودتای هفتم ثور سال ۱۳۵۷ خورشیدی در تاریخ معاصر افغانستان به عنوان نقطهای تاریک و آغازگر سلسلهای از ویرانیهای بیپایان شناخته میشود که نهتنها ساختار سیاسی، بلکه هویت اجتماعی و توان اقتصادی این سرزمین را هدف قرار داد. این رویداد که با شعارهای فریبنده و ایدیولوژیهای وارداتی آغاز شد، در عمل به فروپاشی لایههای مختلف تمدنی و فرهنگی جامعه انجامید و راه را برای مداخلات گسترده بیگانگان هموار کرد.
این ویرانی تنها یک اتفاق داخلی نبود، بلکه به طور مستقیم موازنه قدرت را در منطقه تغییر داد و افغانستان را از یک قدرت مستقل و باثبات به سرزمینی بحرانزده تبدیل کرد که منافع آن توسط همسایگان و قدرتهای جهانی بلعیده میشد. یکی از تلخترین واقعیتهای تاریخی که در این متن به آن اشاره شده، رابطه معکوس میان زوال قدرت در کابل و شکوفایی استراتژیک در اسلامآباد است. در حالی که کادرهای متخصص افغانستان در پی تصفیههای سیاسی و جنگهای داخلی از میان میرفتند و زیرساختهای عمرانی و نظامی کشور به تلنباری از خاکستر تبدیل میشد، کشور همسایه، پاکستان، توانست با بهرهگیری از بحران موجود، موقعیت ژئوپلیتیک خود را تثبیت کرده و به عنوان بازیگر اصلی در معادلات جنوب آسیا قد علم کند. این جابجایی قدرت تصادفی نبود؛ بلکه محصول فروپاشی نظامی و اقتصادی افغانستان بود که پیش از آن سدی مستحکم در برابر طمعورزیهای منطقهای به شمار میرفت.
نقش حزب دموکراتیک خلق در تضعيف و ویرانی افغانستان بسیار تکاندهنده است؛ زیرا این جریان سیاسی روسیاه، با ادعای خدمت به خلق، عملاً مسیری را پیمود که بیشترین سود را برای استبلشمنت و ساختار قدرت در پاکستان به ارمغان آورد. تضعیف ارتش ملی افغانستان و نابودی نهادهای امنیتی باعث شد که افغانستان دیگر توان دفاع از منافع راهبردی خود را نداشته باشد و در نتیجه، پاکستان بدون پرداخت هیچ هزینهای، به اهداف استراتژیک خود در عمق خاک افغانستان دست یافت.
این تجربه تاریخی به ما میآموزد که هرگاه یک جریان سیاسی به جای تکیه بر اراده ملی و منافع داخلی، خود را به ایدیولوژیهای بیگانه یا وابستگیهای خارجی گره بزند، ناخواسته به ابزاری برای نابودی میهن خود تبدیل میشود. مهاجرتهای میلیونی که پس از هفت ثور آغاز شد، نهتنها نیروی کار و تخصص را از کشور خارج کرد، بلکه باعث شد نسلهای پیاپی افغانستان در کمپهای آوارگی و تحت تاثیر سیاستهای بیگانگان رشد کنند که این خود زخم دیگری بر پیکره استقلال فرهنگی ما بود.
در این میان، روزهای هشتم ثور و بیست و چهارم اسد به عنوان مقاطعی برای پایان دادن به این روند ویرانگر نگریسته میشوند. پیروزی مجاهدین در هشت ثور اگرچه با آرمانهای والای آزادیخواهانه همراه بود، اما به دلیل ضعفهای مدیریتی و دخالتهای بیرونی، نتوانست به یک ثبات پایدار منجر شود. با این حال، درس بزرگ این دوران این است که پیروزی بر اشغالگر خارجی تنها نیمی از مسیر استقلال است. نیمه دیگر که بسیار دشوارتر مینماید، ساختن یک نظام مرکزی قوی، عادل و مستقل است که اجازه ندهد دوباره موازنه قدرت به ضرر ملت افغانستان تغییر کند.
امروز، افغانستان در موقعیتی قرار دارد که باید از این تجربههای تلخ و هزینههای گزافی که ملت پرداخت کرده است، به عنوان سرمایهای برای ساختن آینده استفاده کند، استقلال واقعی در لولهی تفنگ خلاصه نمیشود، بلکه در قدرت بخشیدن به نهادهای تعلیمی، شکوفایی اقتصادی و ایجاد یک مرکزیت سیاسی نفوذناپذیر نهفته است. برای آنکه افغانستان دوباره به جایگاه شایسته خود در منطقه بازگردد، ضرورت دارد که بیداری ملی جایگزین تعصبات حزبی و گروهی شود. تکیه بر تخصص داخلی، سرمایهگذاری بر روی نسل جوان و ایجاد زیربناهای اقتصادی که کشور را از احتیاج به همسایگان مغرض برهاند، از واجبات عصر حاضر است.
تجربههای گذشته باید چراغ راه آینده باشند تا دوباره تاریخ تکرار نشود و ملت افغانستان بار دیگر در دام سناریوهای استخباراتی که هدفشان تضعیف افغانستان برای تقویت پاکستان است، گرفتار نگردد. ثبات سیاسی تنها زمانی محقق میشود که مردم افغانستان احساس کنند نظام حاکم، حافظ کرامت، دین و دنیای آنهاست و هیچ قدرتی فراتر از منافع ملی در تصمیمگیریهای کلان کشور دخالت ندارد.
راه عبور از میراث شوم هفت ثور، تلاش بیوقفه برای خودکفایی در تمام عرصههاست تا افغانستان به جای آنکه میدان نبرد رقبا باشد، به قطب ثبات و پیشرفت در قلب آسیا مبدل گردد. این مسئولیت تاریخی بر دوش نسل کنونی و حاکمان است تا با درایت و اخلاقمداری، افغانستان را از پرتگاه وابستگی نجات داده و به سوی آیندهای روشن هدایت کنند که در آن، عزت هر شهروند افغان، مایه افتخار و اقتدار کشور باشد. بازخوانی دقیق ریشههای ناکامیهای گذشته، به ما کمک میکند تا بفهمیم که استقلال سیاسی بدون خودکفایی اقتصادی و وحدت ملی، تنها یک شعار میانتهی خواهد بود؛ لذا تمرکز بر تقویت بنیههای علمی و اقتصادی، یگانه راه تضمینکننده حاکمیت ملی و پیشگیری از تکرار فجایع تاریخی است.
ترجیح دادن منافع کلان ملی بر سلیقههای فردی و گروهی، نخستین گام در مسیر اصلاحات ساختاری است که میتواند افغانستان را به یک قدرت بلامنازع در جغرافیا و سیاست منطقه تبدیل کند و میراث ویرانی را به میراثی از آبادانی و سربلندی برای نسلهای آینده تغییر دهد. این بیداری، نیازمند سعه صدر سیاسی و مشارکت همگانی در روند بازسازی مادی و معنوی کشور است تا دیگر هیچ بیگانهای جرأت نکند برای سرنوشت این ملت بزرگ در پشت درهای بسته تصمیم بگیرد.
نویسنده: عبدالحی حبیبی

