پایان اشغال، آغاز آزمون؛ روایتی از فراز و فرودهای پسا ۸ ثور

بازخوانی تجربه جهاد مردم افغانستان به مناسبت هفتم و هشتم ثور، ضرورتی فراتر از یک یادبود تقویمی است. این دو تاریخ، نماد یک چرخش بزرگ در سرنوشت ملت ما هستند؛ یکی یادآور آغاز یک بحران عمیق ناشی از کودتای بیگانهپرستان وطنی و دیگری نشاندهنده پیروزی اراده عمومی بر اشغالگری. اما برای آنکه این تجربه به جای یک زخم کهنه، به یک سرمایه برای آینده تبدیل شود، باید آن را از حصار روایتهای حزبی و احساسی خارج کرد و با نگاهی تحلیلی و واقعبینانه به سنجش دستاوردها و ناکامیهای آن نشست.
میراث اصلی جهاد، بیتردید حفظ استقلال و هویت ملی افغانستان در یکی از تاریکترین دورانهای تاریخ معاصر بود، دورانی که حزب خلق با حمایت کامل شوروی جمهوريت داوودخان را طی یک کودتای خونین و بدون حمایت ملت سقوط داد و خود بر زمام قدرت تکیه زد و افغانستان را به سمت پرتگاه تاريخي سوق داد، در حالی که حزب خلق بر بخشهای وسیع کشور سایه افکنده بود و قوای شوروی نیز وارد افغانستان شده بودند، قدرتهای جهانی گمان میکردند افغانستان به یکی از اقمار بلوک شرق تبدیل شده است، اما نارضایتی های داخلی اوج گرفته بود و مردم در حال ساماندهی جهاد بودند که جرقهای قیامهای مردمی از دره پنجشیر تا دشتهای قندهار و کوهستانهای مناطق مرکزی و هرات ثابت کرد که این سرزمین در برابر هضم شدن در اراده بیگانه، مقاومتی غریزی و ریشهدار دارد.
این دوره، توان جنگ نامتقارن و روحیه ضد اشغالگری مردم را به رخ جهانیان کشید و نشان داد که تکنولوژی نظامی پیشرفته در برابر اراده ملی که از ایمان و حب وطن سرچشمه میگیرد، ناکارآمد است. در این سالها، وحدت میان اقوام و مذاهب مختلف نه بر اساس قراردادهای سیاسی، بلکه بر پایه یک ضرورت وجودی و دفاع از کیان کشور شکل گرفت که تا به امروز به عنوان یکی از درخشانترین الگوهای همگرایی ملی شناخته میشود.
با این حال، این برهه نشان میدهد که پیروزی سرافرازانه و درخشان در میدان نبرد، لزوماً به معنای موفقیت در عرصه کشورداری نبود. یکی از تلخترین درسهای جهاد این است که پیروزی نظامی بدون مدیریت سیاسی و برنامهریزی اقتصادی، دستاوردی است که میتواند بعدا به جنجالهای کلان ختم شود، بزرگترین چالش این دوران، نبود یک رهبری واحد، شایسته و برنامهمحور بود که بتواند انرژی عظیم مردمی را به سمت دولتسازی هدایت کند. احزاب سیاسی به جای تمرکز بر ساختار پساجهاد، به رقابتهای قدرت و سهمخواهیهای حزبی روی آوردند. این فقدان اخلاق سیاسی و تخصصگرایی باعث شد که ثمره سالها فداکاری مردم عادی، در آتش جنگهای داخلی و بی ثباتیهای پیاپی بسوزد.
وابستگی به منابع خارجی، یکی دیگر از نقاط آسیبزای این تجربه تاریخی است. اگرچه کمکهای بینالمللی در پیشبرد نبرد نقش داشت، اما همین وابستگی به مرور زمان استقلال تصمیمگیری را از برخی جریانها سلب کرد و راه را برای دخالتهای مغرضانه بازیگران منطقهای و فرامنطقهای باز کرد. این وابستگی نشان داد که استقلال سیاسی بدون خودکفایی اقتصادی و تکیه بر منابع داخلی، همواره در معرض تهدید و معامله باقی میماند. همچنین، نبود یک اتاق فکر ملی و سوءاستفاده از احساسات پاک و بدون دانش سیاسی بخشی از جامعه، باعث شد که دشمنان افغانستان بتوانند از شکافهای ایجاد شده برای تخریب زیرساختها و نابودی نهادهای دولتی و اجتماعی سو استفاده کنند.
پیامد این مدیریت ضعیف و دخالتهای بیرونی، چیزی جز تخریب زیربناهای اقتصادی، مهاجرتهای میلیونی و فروپاشی نظامهای آموزشی و اداری نبود. هزینههای سنگینی که مردم افغانستان در این مسیر پرداختند، بسیار فراتر از برآوردهای محققان و پژوهشگران عرصه نظامی است. از دست رفتن نسلهای تحصیلکرده و تخریب ساختارهای سنتی حاکم بر جامعه بدون جایگزینی آنها با نهادهای مدرن، خلأ قدرتی ایجاد کرد که سالهاست کشور را در چرخهای از بحران گرفتار نموده است. این بخش از تاریخ مبارزات سیاسی و تبعات زبانبار آن باید به جای تولید نفرت علیه همدیگر، به عنوان یک منبع آموزشی و عبرت انگیز برای نسل جوان عمل کند تا آنها بدانند که ساختن امنیت و ثبات ملی، کالایی نیست که از خارج وارد شود، بلکه محصول مستقیم اتحاد داخلی و درایت سیاسی است.
برای نسلهای آینده، درسهای جهاد کاملاً روشن و حیاتی هستند. نخست آنکه استقلال سیاسی تنها زمانی معنا مییابد که با یک استراتژی اقتصادی خودکفا پشتیبانی شود. دوم اینکه وحدت اقوام و مذاهب نباید به عنوان یک تاکتیک موقت برای عبور از بحران، بلکه باید به عنوان یک اصل دائمی و ساختاری در نظر گرفته شود. هرگونه تلاش برای انحصار قدرت یا بازتولید روایتهای قومی، تنها به بازگشت به دوران تاریک جنگهای داخلی منجر خواهد شد.
افغانستان امروز بیش از هر زمان دیگری به رهبری اخلاقمدار، تخصصگرا و آیندهنگر نیاز دارد که بتواند میان میراث مقاومت و ضرورتهای توسعه مدرن، پیوندی منطقی برقرار کند.
این تجربه تلخ نشان میدهد که گذار از روایت جنگی به روایت انسانی، کلید اصلی درک حقیقتِ جامعهی افغانستان است. وقتی ما بر رنجهای یک مادر یا آوارگی میلیونها انسان تمرکز میکنیم، در واقع در حال بازگرداندنِ مالکیتِ جهاد از دستِ احزاب به دستِ مردم هستیم و به این نتیجه میرسیم که بزرگترین شکست در دهههای گذشته، ناتوانی در تبدیل پیروزی نظامی به ثبات اجتماعی بوده است؛ چرا که رهبران سیاسی درگیر بازیهای قدرت شدند و از یاد بردند که هدف نهایی جهاد، آبادی و رفاه همان مردمی بود که در سنگرها، شهرها و قصبات فداکاری کردند.
در واقع، تفاوت میان جنگ برای آزادی و مدیریت برای آبادی، تفاوت میان احساساتِ لحظهای و عقلانیتِ استراتژیک است. این تجربه به ما میآموزد که شجاعتِ اسلحه به دست گرفتن اگر با دانشِ ادارهی کشور همراه نشود، پیروزی را به یک بنبستِ خونین تبدیل میکند. لذا، اولویت دادن به گفتمان علمی و ملی به جای شعارهای حزبی، تنها راهی است که میتواند نسل آینده را از تکرار چرخهی باطلِ خشونت نجات دهد و استقلال را نه در لولهی تفنگ، بلکه در شکوفایی زیرساختها و حفظ عزت و کرامتِ انسانی مردم افغانستان تعریف کند.
بازخوانی تاریخ جهاد نباید منجر به قضاوتهای تکبعدی شود. ما باید شجاعت تقدیر از ایثارگریهای مردم و در عین حال شهامت نقد عملکردهای اشتباه مدیریتی را داشته باشیم. این توازن، تنها راه برای جلوگیری از سوءاستفادههای سیاسی و حزبی از مقدسات ملی است. میراث جهاد متعلق به تمام مردم افغانستان است و هیچ گروهی حق انحصار آن را ندارد. با نگاه به آینده و یادگیری از تلخیهای گذشته، میتوانیم کشوری بسازیم که در آن پیروزیهای نظامی به رفاه اجتماعی، امنیت پایدار و کرامت انسانی تبدیل شود. این بزرگترین ادای دین به کسانی است که برای سربلندی این خاک جان خود را فدا کردند.
نویسنده: محمد امین فرهمند

