افغانستان؛ فراتر از یک کلیشه

ماجرای اخیر درباره شوخی یک چهره هنری با نام افغانستان، اگرچه با عذرخواهی به پایان رسید، اما فرصتی شد تا بار دیگر به یک پرسش اساسی بازگردیم: چرا هنوز پس از قرن‌ها، تصویر یک سرزمین کهن در ذهن بسیاری از نخبگان و رسانه‌ها، به چند کلیشه سطحی فروکاسته می‌شود؟ مشکل، واکنش به یک جمله یا یک فرد نیست؛ مشکل، کمبود شناخت تاریخی و تمدنی از کشوری است که روزگاری، چهارراه تبادل فرهنگ‌ها و مهد ظهور شاعران، عارفان و دانشمندانی بود که نامشان در تاروپود تمدن جهانی گره خورده است.

از منظر جامعه‌شناسی تاریخی، هرگاه یک ملت در معرض جنگ‌های طولانی، مداخلات خارجی و فروپاشی ساختارهای داخلی قرار می‌گیرد، تصویر بیرونی آن به تدریج از واقعیت فاصله می‌گیرد و جای خود را به روایت‌های تقلیل‌گرایانه می‌دهد. آنچه امروز به عنوان کشت تریاک در افغانستان از آن یاد می‌شود، نه یک پدیده‌ی فرهنگی یا هویتی، که محصول مستقیم معادلات ژئوپلیتیک چند دهه‌ی اخیر است؛ معادلاتی که طی آن، قدرت‌های بزرگ و بازیگران منطقه‌ای، از بی‌ثباتی و اقتصاد جنگی به مثابه ابزاری برای اعمال نفوذ بهره بردند. نظریه‌ی دولت‌های شکننده در علوم سیاسی نشان می‌دهد که در غیاب حاکمیت مقتدر و نظارت مؤثر، اقتصادهای غیررسمی (از جمله کشت مواد مخدر) به عنوان راهی برای بقا، جایگزین ساختارهای معیشتی می‌شوند؛ اما هرگز در متن فرهنگ بومی، هویتی شرافتمندانه نمی‌یابند. مردم افغانستان، خود اولیه‌ی قربانیان این چرخه‌ی ویرانگر بوده‌اند، نه طراحان آن.

گذشته از این، تاریخ کهن افغانستان، گواه گنجینه‌ای از مفاخر و ظرفیت‌های فراموش‌شده است: از بامیان باستانی و منار جام گرفته تا شعر مولانا و خواجه عبدالله انصاری، و نیز میراث معماری، موسیقی و صنایع‌دستی که هرکدام، روایتگر تمدنی پویا و زنده است. اما آیا خود ما، به عنوان نخبگان و رسانه‌های افغانستان، توانسته‌ایم این تصویر چندلایه را به جهان منتقل کنیم؟ یا در دام انفعال رسانه‌ای گرفتار آمده‌ایم و اجازه داده‌ایم دیگران، روایت ما را بنویسند؟ اینجا، پای یک مسئولیت جمعی به میان می‌آید: بازنمایی مثبت و مستمر ظرفیت‌های تاریخی، اقتصادی و انسانی افغانستان، دیگر یک انتخاب نیست، یک ضرورت هویتی است.

در عین حال، نمی‌توان از وظیفه‌ی سلبریتی‌ها و چهره‌های رسانه‌ای چشم‌پوشی کرد. طنز، زمانی کارکرد اجتماعی خود را حفظ می‌کند که مرزهای تحقیر جمعی را نشکند. سخنان یک چهره‌ی مشهور، به دلیل گستردگی بازتاب، دیگر در اختیار خود او نیست؛ به کلاف پیچیده‌ای از احساسات تاریخی، عزت ملی و کرامت انسانی میلیون‌ها نفر گره می‌خورد. از این رو، رعایت اخلاق گفتمان عمومی که در نظریه‌ی کنش ارتباطی هابرماس به آن اشاره شده ایجاب می‌کند که هر سخنور رسانه‌ای، پیش از بیان یک جمله‌ی طنزآمیز، به پیشینه‌ی تاریخی و حساسیت‌های فرهنگی مخاطب خود بیندیشد. نه برای سانسور خود، که برای پاسداشت احترام متقابل.

عذرخواهی عباس جمشیدی‌فر، اگرچه گامی مثبت در جهت جبران بود، اما آنچه می‌تواند از این پس تکرار چنین رویدادهایی را کاهش دهد، حرکت نظام‌مند رسانه‌ها و نهادهای فرهنگی به سوی تولید روایت واقعی از افغانستان است. ما به جای واکنش‌های مقطعی و خشم‌آلود، به یک راهبرد بلندمدت معرفی ظرفیت‌ها نیاز داریم؛ راهبردی که در آن، هر رسانه، هر نویسنده و هر کنشگر مدنی، پاره‌ای از تصویر واقعی این سرزمین را به جهان نشان دهد. دنیا نباید افغانستان را تنها از منظر یک کلیشه بشناسد؛ بلکه باید آن را چونان نگینی در تاریخ تمدن بشری بازشناسد.  فرصت تصحیح این برداشت‌ها، هنوز باقی است؛ اما زمان، به اندازه‌ی وسعت تاریخ افغانستان، فراخ نیست.

نویسنده: شکیب احمد سروش

دکمه بازگشت به بالا
×
ما را دنبال کنید