صلح از جایی آغاز میشود که شادی از مرگ و توهین به جنازه پایان یابد

افغانستان تنها سرزمینی نیست که جنگ دیده است؛ افغانستان سرزمینی است که جنگ، بخش بزرگی از حافظه، اخلاق و مناسبات اجتماعی آن را نیز زخمی کرده است. در این سرزمین، قتل و کشتار بساط پهن کرده و به این راحتی از این مردم دست بردار نیست. پشت هر مرگ، خانهای ویران، مادری چشمانتظار، کودکی بیپدر و خانوادهای نشسته است که بخشی از آیندهاش را از دست داده است. با این همه، یکی از خطرناکترین میراثهای جنگ آن است که انسان را نسبت به مرگ انسان دیگر بیتفاوت کند؛ تا جایی که مرگ دیگری بهانهای برای شادی و جشن شود. با اين حال فرهنگ افغانستان، دستکم در ریشههای اخلاقی و ادبی خود، همیشه چنین نبوده است. سخن سعدی که میگوید: ای دوست، بر جنازه دشمن چو بگذری، شادی مکن که با تو همین ماجرا رود، تنها یک پند ادبی نیست؛ یک اصل انسانی است. این سخن به ما یادآوری میکند که دشمنی نیز حد و مرزی دارد و مرگ انسان، حتی اگر در جبهه مقابل ایستاده باشد، نباید به ابزار فروپاشی وجدان تبدیل شود.
افغانستان امروز بیش از هر زمان دیگر به بازگشت همین روح جوانمردی نیاز دارد. جوانمردی به معنای فراموشکردن جنایت، چشمپوشی از ظلم یا انکار حق قربانیان نیست. عدالت با انتقام تفاوت دارد. جامعهای که عدالت میخواهد، باید میان مجازات مسئول جنایت و شادی از مرگ انسان تفاوت بگذارد. اگر کسی در حق مردم ظلم کرده است، باید پاسخگو باشد؛ اما پاسخگویی نباید جامعه را به جایی برساند که مرگ، تحقیر و نفرت به ارزش تبدیل شود. افغانستان در چهار دهه گذشته هزینه سنگینی برای فرهنگ نفرت پرداخته است. یک گروه دیگری را دشمن خواند، دیگری به دلیل زبان و قوم و منطقهاش مورد تحقیر و ظلم قرار گرفت و نسلهایی در فضایی بزرگ شدند که در آن ما و آنها بیش از آنچه باید، از یکدیگر فاصله داشتند. نتیجه چنان شد که اعتماد اجتماعی ضعیف و زخمهایی به وجود آمد که هنوز بسیاری از آنها التیام نیافتهاند.
اکنون اگر قرار است افغانستان دوباره ساخته شود، تنها سرک و پل و ساختمان کافی نیست. کشور پیش از هر چیز به بازسازی اعتماد نیاز دارد. اعتماد زمانی شکل میگیرد که انسان افغانستانی احساس کند جان و کرامت او، صرفنظر از تعلقات سیاسی، قومی، زبانی و منطقهای، ارزش دارد. اینجا است که مفهوم غم افغان، غم همه ماست اهمیت پیدا میکند. اگر در بدخشان خانوادهای داغدار میشود، درد آن خانواده نباید برای مردم هرات بیگانه باشد. اگر در قندهار انسانی قربانی میشود، نباید کابل تنها از کنار خبر آن عبور کند. اگر در بامیان، ننگرهار، پنجشیر، فاریاب، بلخ یا هر گوشه دیگر کشور خانوادهای عزادار است، این اندوه بخشی از اندوه افغانستان است. ملت زمانی معنا پیدا میکند که درد یک بخش آن، وجدان بخش دیگر را نیز تکان دهد. سالها است که افغانستان از تبدیلشدن اختلافها به دشمنی زیان دیده است. اختلاف سیاسی، اگر در چارچوب گفتوگو باقی بماند، میتواند طبیعی باشد؛ اما زمانی که اختلاف به نفرت انسانی تبدیل شود، جامعه را میشکند. هیچ کشوری با دشمنسازی دائمی به ثبات نمیرسد. افغانستان نیز از این قاعده مستثنا نیست.
ما باید میان مخالفت و دشمنی تفاوت بگذاریم. میتوان با یک سیاست مخالف بود، بدون آنکه برای مرگ صاحب آن سیاست شادی کرد. میتوان از عملکرد یک گروه انتقاد کرد، بدون آنکه تمام اعضای آن گروه را از حق انسانبودن محروم دانست. میتوان عدالت خواست، بدون آنکه انتقام را جایگزین قانون کرد. این نگاه به معنای سادهلوحی نیست؛ برعکس، نشانه بلوغ اجتماعی است. افغانستان برای عبور از گذشته، به نسلی نیاز دارد که شجاعتش را تنها در جنگیدن نشان ندهد؛ بلکه در بخشیدن، گفتوگوکردن، پذیرفتن اختلاف و دفاع از کرامت انسان نیز شجاع باشد. قهرمانی فقط آن نیست که سلاح به دست بگیرد؛ گاهی قهرمانی این است که در میان موج نفرت، انسان باقی بمانی. امروز که سخن از صلح، امنیت و بازسازی افغانستان گفته میشود، نباید صلح را فقط نبود صدای گلوله تعریف کنیم. صلح واقعی زمانی شکل میگیرد که انسان از تحقیر انسان دیگر لذت نبرد؛ زمانی که مرگ کسی به جشن تبدیل نشود؛ زمانی که اختلاف سیاسی به دشمنی شخصی نینجامد؛ و زمانی که قانون بتواند میان قربانی و مجرم، میان حق و باطل، بدون تبعیض داوری کند.
افغانستان به چنین صلحی نیاز دارد؛ صلحی که از عدالت عبور کند و به کرامت انسانی برسد. در کنار این، نباید اجازه داد خون مردم افغانستان بار دیگر به سرمایه سیاسی و اقتصادی دیگران تبدیل شود. در سالهای جنگ، افغانستان بارها شاهد بوده است که رنج مردم چگونه به ابزار قدرت، نفوذ و معامله تبدیل شده است. هرگاه افغانها درگیر نفرت داخلی شدهاند، دیگران از این شکاف سود بردهاند؛ بنابراین یکی از مهمترین درسهای تاریخ معاصر کشور این است که دشمنی داخلی، در نهایت هزینهای است که مردم افغانستان میپردازند. ما به جای بازار ساختن از خون یکدیگر، باید از خون قربانیان برای ساختن آینده درس بگیریم. افغانستان خانه مشترک میلیونها انسان است. این خانه زمانی آباد میشود که شهروندان آن، حتی با وجود اختلافهای عمیق، یکدیگر را انسان و صاحب حق بدانند. هیچ قومی به تنهایی (افغانستان) نیست و هیچ گروه سیاسی مالک انحصاری این سرزمین نیست. افغانستان مجموعهای از اقوام است که با وجود تفاوتها، سرنوشت مشترک دارند.
جوانمردی، در چنین شرایطی، یک فضیلت تزئینی نیست؛ یک ضرورت سیاسی و اجتماعی است. باید یاد بگیریم که بر جنازه هیچ انسانی، حتی دشمن، شادی نکنیم. باید بدانیم که عدالت بدون انسانیت میتواند به انتقام تبدیل شود و سیاست بدون اخلاق میتواند دوباره کشور را به میدان نفرت بکشاند. باید به نسل جدید بیاموزیم که مخالفبودن جرم نیست، متفاوتبودن دشمنی نیست و انتقادکردن مجوز تحقیر انسان نیست. افغانستان اگر میخواهد آیندهای متفاوت داشته باشد، باید از گذشته خود تنها سلاح و سیاست را به ارث نبرد؛ باید جوانمردی را نیز دوباره زنده کند؛ زیرا روزی که افغان، درد افغان دیگر را درد خود بداند، نخستین سنگ بنای افغانستانی آباد، آرام و انسانی گذاشته خواهد شد و شاید آن روز، معنای واقعی این سخن را بهتر بفهمیم: بر جنازه دشمن شادی نکن؛ زیرا سرنوشت انسانها چنان به یکدیگر پیوسته است که ممکن است فردا، همان اندوه بر در خانه تو نیز بنشیند.
نویسنده: عبدالحی خنجانی

