فرجام غائله بدخشان؛ تسلیم جمعهخان فاتح و استراتژی کابل در برچیدن جزایر قدرت

یکی از مسائل مهم چند ماه گذشته در حوزه جغرافیای امنیتی افغانستان که توجه رسانهها و تحلیلگران سیاسی را به خود جلب کرده بود، تمرد و مخالفت مسلحانه جمعهخان فاتح، فرمانده تاجیکتبار و پیشین طالبان در ولایت راهبردی بدخشان بود. وی با نیروهای تحت امر خود برای چندین ماه، این حوزه کوهستانی را در کنار حملات چریکی سایر جبهات نظامی، به تیتر یک رسانهها مبدل ساخت. این غائله از سوی بسیاری از ناظران به عنوان یک آزمون جدی برای اقتدار حکومت طالبان قلمداد میشد؛ آزمونی که ناکامی در مهار آن میتوانست ثبات کل زون شمالشرق را با چالش مواجه کند. اما سرانجام پس از بنبست در اقدامات مسلحانه، این فرمانده ناراضی به این نتیجه رسید که تقابل نظامی راه به جایی نخواهد برد و مسیر گفتگو و تسلیم شدن را برگزید.
این فرجام، درسها و پیامدهای استراتژیک مهمی در درون خود دارد که نیازمند واکاوی است. تسلیم شدن جمعهخان فاتح، بدون شک یک پیروزی نظامی و سیاسی برای حکومت کابل در بدخشان به شمار میرود؛ مسئلهای که جبهات مخالف و جریانهای تبعیدی روی آن حساب ویژهای باز کرده بودند. ارزیابیها نشان میدهند که حرکت فاتح بر بنیاد یک سلسله محاسبات نادرست استراتژیک شکل گرفته بود. وی با اتکا به موقعیت جغرافیایی دشوارگذر بدخشان و تعداد نیروهای تحت امرش، میپنداشت که میتواند یک پایگاه دایمی و مصون برای مخالفت ایجاد کند.
اما این نگاه، نادیده گرفتن توان لوجستیکی، تسلیحاتی و اشراف استخباراتی کابل بر جغرافیا بود. مخالفان حکومت طالبان که به تحرکات فاتح دل بسته بودند، اکنون باید دریافته باشند که توان نظامی و سرعت عمل اردوی طالبان در مهار بحرانهای داخلی فراتر از تصورات آنان است و دست گذاشتن روی گسستهای قومی برای سرنگونی نظام، به یک سیاست کاملاً شکستخورده مبدل شده است.
یکی دیگر از پیامدهای ناگوار و مستقیم اقدامات مسلحانه جمعهخان فاتح، تبدیل کردن مجدد بدخشان به یک منطقه به شدت امنیتی و زیر ذرهبین بود. در جریان ماههای گذشته، گسیل قطعات خاص نظامی به این ولایت و ایجاد چکپوینتهای متعدد، فضای روانی و اجتماعی منطقه را ملتهب ساخت. تبعات ناشی از این تصمیمگیریهای نادرست نظامی، پیش از همه دامان مردم ملکی و بومی بدخشان را میگیرد؛ مردمی که تحت فشار فقر و بیکاری قرار دارند و فضای امنیتزده، چرخ فعالیتهای روزمره و اقتصادی آنان را فلج میکند. این فرجام ثابت کرد که جنگهای خودسرانه بدون پشتوانه ملی و تشکیلاتی، نه تنها منفعتی برای ساکنان محلی ندارد، بلکه هزینههای سنگین امنیتی را بر زندگی تودهها تحمیل میکند.
قضیه جمعهخان فاتح و نمونه پیشین آن یعنی مولوی مهدی مجاهد در بلخاب، یک اصل ساختاری را در دکترین امنیتی حکومت کنونی به اثبات رساند که کابل به هیچ عنوان حاضر به پذیرش و مدارا با هیچگونه جزیره قدرت نیست و یکپارچگی ساختار را با هیچ امتیازی معامله نخواهد کرد. یکی از اساسیترین دستاوردهای حکومت طالبان از دیدگاه ثباتگرایی، برچیدن ملوکالطوایفی و کانونهای موازی قدرت است که در دوران جمهوریت مایه فساد و ناامنی بودند.
حفظ یکپارچگی جغرافیایی و اداری افغانستان، خط قرمز مطلق طالبان است و هر جریانی که با تکیه بر اسلحه این اصل را نقض کند، با سرکوب قاطع و بدون انعطاف مواجه خواهد شد. این رویه صرفاً مختص به افغانستان نیست؛ در تمام نظامهای سیاسی دنیا، حفظ حاکمیت واحد و سرکوب تمرد مسلحانه داخلی، یک روال عادی و پذیرفتهشده مدنی و دولتی محسوب میشود.
ناکامی در شعلهور ساختن دوباره جنگهای قومی
جریانهای مخالف طالبان در بیرون از مرزها پیش از این نیز تلاش داشتند تا با برجستهسازی قضیه مولوی مهدی، آتش یک جنگ قومی و مذهبی را در کشور شعلهور سازند و از آن به عنوان اهرم فشار استفاده کنند. در سناریوی بدخشان نیز تلاشهای رسانهای وسیعی صورت گرفت تا تمرد جمعهخان فاتح به عنوان یک قیام قومی تعبیر شود. اما تسلیم شدن وی بدون قید و شرط، این استراتژی را با شکست مواجه کرد.
واقعیتهای عینی جامعه نشان میدهد که تودههای مردم، فارغ از تعلقات قومی، از جنگ و بیثباتی خسته شدهاند و تمایلی به هیزم شدن در آتش تقابلهای جنرالها و فرماندهان ناراضی ندارند. فروپاشی این غائله، پیامی روشن به تمامی جریانهای مسلح مخالف طالبان بود که دور جدید بازیهای استخباراتی بر محور گسستهای قومی در افغانستان، خریدار اجتماعی ندارد.
نویسنده: عبدالله احمدی

