داوود مرادیان: خلیلزاد چگونه به قدرتگیری طالبان کمک کرد؟
داوود مرادیان، رئیس عمومی انستیتیوت مطالعات استراتژیک افغانستان، در یادداشتی برای یک مجله امریکایی، سیاست واشنگتن در قبال طالبان طی ۲۵ سال گذشته را متناقض و فاقد یک برداشت منسجم دانسته و نقش زلمی خلیلزاد، نماینده پیشین امریکا در امور افغانستان، در روند قدرتگیری طالبان را برجسته کرده است.

به گزارش خبرگزاری سریع؛ داوود مرادیان نوشته است که امریکا در سال ۲۰۲۶، در حالی بیستوپنجمین سالگرد حملات ۱۱ سپتامبر و پنجمین سالگرد خروج نیروهای این کشور از افغانستان و بازگشت طالبان به قدرت را پشت سر میگذارد که هنوز ارزیابی منسجم و تثبیتشدهای از طالبان ندارد.
به گفته او، واشنگتن در ۲۵ سال گذشته طالبان را در مقاطع مختلف یک گروه تروریستی، شورشی، بازیگر سیاسی، شریک دیپلماتیک، شریک مبارزه با تروریسم و در نهایت حاکم دفاکتو افغانستان تعریف کرده است.
مرادیان، زلمی خلیلزاد را یکی از چهرههای محوری این تناقض دانسته و سه مقطع را بهعنوان نمونههایی از رویکرد امریکا در قبال طالبان برجسته کرده است.
او نخست به ۱۶ آگست ۲۰۲۱ و ورود طالبان به کابل اشاره کرده و نوشته است که در آن زمان، همزمان با ورود جنگجویان طالبان به پایتخت، هواپیماهای نظامی امریکا برای انتقال نیرو و تخلیه شهروندان امریکایی و شماری از همکاران افغان در میدان هوایی کابل فرود میآمدند.
مرادیان در بخش دیگری از یادداشت خود به سیاست مالی امریکا در قبال افغانستان پرداخته و نوشته است که از یکسو بانکهای امریکایی از مؤسسات مالی افغانستان میخواهند اطمینان دهند که معاملات آنان با طالبان و شبکه حقانی ارتباط ندارد و از سوی دیگر، واشنگتن میلیاردها دالر برای اهداف بشردوستانه به افغانستان منتقل کرده است؛ کشوری که به گفته او، طالبان بر بخش عمده سازوکارهای اقتصادی و تجاری آن کنترل دارند.
او همچنین به قراردادی اشاره کرده که به گفته وی، در ۷ سپتامبر ۲۰۲۶ میان مقامهای طالبان و شرکت سعودی دلتا اینترنشنال انرژی در کابل امضا شده است. مرادیان ارزش این قرارداد را ۲۰۰ میلیون دالر و مدت آن را ۲۵ سال اعلام کرده و نوشته است که این توافق برای اکتشاف هیدروکربنها در هفت بلوک حوزه کوشک-تیرپل صورت گرفته است.
مرادیان مدعی شده است که خلیلزاد بر مراسم امضای این قرارداد نظارت داشته و پیش از آن نیز برای فراهمکردن زمینه توافق تلاش کرده است.
او در ادامه، به سابقه روابط عربستان سعودی و طالبان اشاره کرده و نوشته است که عربستان سعودی یکی از سه کشوری بود که رژیم پیشین طالبان را پیش از حملات ۱۱ سپتامبر به رسمیت شناخته بود.
مرادیان همچنین پرسیده است که آیا فعالیتهای تجاری خلیلزاد پس از پایان مأموریتهای دولتی او، از جمله تعاملاتش با طالبان، با منافع امریکا همسو بوده یا اینکه منافع شخصی در آن نقش داشته است.
با این حال، او تأکید کرده است که خلیلزاد تنها عامل شکست امریکا در افغانستان نبوده و چهار رئیسجمهور پیدرپی امریکا، پنتاگون، سازمان اطلاعات مرکزی امریکا، کنگره، کشورهای منطقه و فساد گسترده در میان نخبگان سیاسی افغانستان نیز در فروپاشی جمهوری نقش داشتهاند.
به نوشته مرادیان، خلیلزاد به دلیل شناخت فرهنگی، دسترسی به نخبگان افغانستان و برخورداری از آزادی عمل دیپلماتیک، جایگاه متفاوتی در سیاست امریکا نسبت به افغانستان داشت.
او مدعی شده است که خلیلزاد در کنفرانس بن در سال ۲۰۰۱ از ایجاد یک نظام ریاستی متمرکز حمایت کرد؛ در حالی که در آن زمان گزینههایی مانند احیای سلطنت مشروطه و ایجاد نظام پارلمانی غیرمتمرکز نیز مطرح بود.
مرادیان استدلال کرده است که ایجاد یک نظام سیاسی متمرکز و واردکردن جنگسالاران پیشین به ساختار آن، بدون ایجاد نهادهای دموکراتیک نیرومند، زمینه فساد جناحی را فراهم کرد و در نهایت به طالبان امکان داد خود را جایگزین منظم در برابر یک نظام سیاسی ناکارآمد معرفی کنند.
او سپس به انتصاب خلیلزاد بهعنوان نماینده ویژه امریکا برای مصالحه افغانستان در سال ۲۰۱۸ اشاره کرده و نوشته است که در آن مرحله، هدف واشنگتن دیگر دولتسازی نبود، بلکه مدیریت روند خروج نیروهای امریکایی بود.
به باور مرادیان، خلیلزاد در جریان مذاکرات، به واشنگتن وعده خروج مبتنی بر مذاکره را داد و همزمان با طالبان درباره جدول زمانی خروج نیروهای امریکایی و نقش آینده این گروه در افغانستان گفتوگو کرد.
او توافقنامه دوحه در فبروری ۲۰۲۰ را نقطه مهمی در این روند دانسته و نوشته است که کنار گذاشتن حکومت افغانستان از مذاکرات اصلی، به طالبان اجازه داد خواسته اصلی خود، یعنی خروج نیروهای امریکایی، را بدون ارائه امتیاز معنادار به حکومت افغانستان به دست آورد.
مرادیان همچنین نوشته است که با وجود پایان مأموریت خلیلزاد و تعیین توماس وست بهعنوان نماینده ویژه امریکا، جو بایدن و جیک سالیوان، مشاور امنیت ملی او، مسیر کلی سیاست خلیلزاد را ادامه دادند.
او در پایان نتیجه گرفته است که واشنگتن با این تصور وارد مذاکره با طالبان شد که میتوان این گروه را به سمت میانهروی سوق داد؛ در حالی که به باور وی، طالبان از مذاکرات برای دستیابی به کنترل کامل افغانستان استفاده میکرد و قصد تغییر ایدئولوژی اصلی خود را نداشت.

