اتکای مسکو به کابل؛ فیلتر امنیت در شمال

دگرگونیهای ژئوپلیتیک اخیر در حوزه آسیای مرکزی، نشاندهنده بازتعریف کدهای امنیتی و پذیرش واقعیتهای میدانی توسط قدرتهای بزرگ منطقهای است. تداوم روند همگرایی میان فدراسیون روسیه و حکومت طالبان، فراتر از یک مانور دیپلماتیک مصلحتی، نشانگر استقرار یک دکترین جدید و مبتنی بر رئالیسم استراتژیک در کاخ کرملین است. محاسبات استخباراتی و راهبردی مسکو در قبال جغرافیای هندوکش عیان میسازد که روسیه پس از ارزیابیهای عمیق، به این درک قطعی رسیده است که منافع حیاتیاش در جنوب مرزهای آسیای مرکزی، نه از مسیر تقابل، بلکه از کانال تعامل سازنده و به رسمیت شناختن قدرت مسلط در کابل عبور میکند. بنیادیترین محرک در دکترین جدید مسکو، پیوند مستقیم میان امنیت ملی روسیه و ثبات داخلی افغانستان است. از نظر استراتژیستهای کرملین، یک افغانستانِ باثبات تحت یک حاکمیت مرکزی واحد و متمرکز، بسیار امنتر و قابل قبولتر از جغرافیایی تکهتکه و درگیر در جنگهای داخلی است. تجربه فروپاشیهای پیاپی دولتهای افغانستان در دهههای گذشته به مسکو ثابت کرد که ساختارهای وارداتی غربی و دولتهای شکننده فاقد ریشه مردمی، بزرگترین بستر را برای تولید و بازتولید آشوبهای فرامرزی فراهم میسازند.
حضور یک دولت مقتدر و متمرکز در کابل که توانایی اعمال حاکمیت بر تمام قلمرو کشور را دارد، فرصتی را برای روسیه ایجاد کرده تا دغدغههای امنیتی خود را با یک طرف حساب مشخص و مقتدر در میان بگذارد. عامل عینی دیگری که این همگرایی را سرعت بخشیده، وجود یک تهدید و دشمن مشترک به نام شاخه خراسان گروه تروریستی داعش است. برای روسیه، تروریسم تکفیری فراملی یک خط قرمز مطلق امنیتی به شمار میرود، چرا که هدف غایی این جریانها، نفوذ به جمهوریهای آسیای مرکزی و ناامنسازی مرزهای جنوبی فدراسیون روسیه است. در این میان، حکومت طالبان در طول سالهای گذشته عملاً نشان داده است که جدیترین و پرهزینهترین نبرد میدانی را برای سرکوب و مهار هستههای داعش در داخل خاک افغانستان پیش برده است. این تقابل میدانی واقعی، نگرانیهای مشترک دو طرف را به یک بستر همکاری استخباراتی تبدیل کرده است؛ جایی که اراده کابل در سرکوب تکفیریها، با نیاز مسکو به یک کمربند بازدارنده در برابر تروریسم همپوشانی کامل پیدا میکند. این تغییرات عینی، به یک دگرگونی بنیادین در نگاه دیپلماتیک مسکو منجر شده و خطکشیهای فکری و ملاحظات گذشته روسیه را در قبال جریان طالبان تلطیف کرده است. اگر در دهههای گذشته، ساختار طالبان از منظر کدهای امنیتی روسیه به عنوان یک چالش یا تهدید ارزیابی میشد، امروز به عنوان واقعیت عینی و حاکم بر جغرافیای افغانستان شده است.
این چرخش نشان میدهد که روسیه روابط خود را بر پایه قدرت مستقر در جغرافیای افغانستان تنظیم میکند. در ادبیات رسمی کرملین، کابل دیگر یک منبع تهدید نیست، بلکه به عنوان یک شریک استراتژیک در گفتگوهای امنیتی بازتعریف شده است. حضور مکرر هیئتهای بلندپایه طالبان در نشستهای مسکو، گواهی بر این مدعاست که کانالهای دیپلماتیک دو طرف بر اساس مقتضیات جاری تنظیم شدهاند. در لایه کلانتر، نگاه روسیه به افغانستان کاملاً راهبردی، بلندمدت و مبتنی بر ژئوپلیتیک انرژی و ترانزیت است. در شطرنج جدید جهانی و با توجه به تشدید تقابل مسکو با محور غربی، افغانستان دیگر تنها یک پرونده امنیتی صرف نیست؛ بلکه یک شریک منطقهای، یک مسیر همکاری استراتژیک و یک بازیگر مهم در قلب آسیا محسوب میشود. روسیه به خوبی میداند که برای اتصال به بازارهای بزرگ جنوب آسیا، نیازمند عبور امن از این جغرافیاست.
پذیرش کابل به عنوان یک متغیر مستقل در معادلات قدرت، به مسکو این امکان را میدهد تا نفوذ استراتژیک خود را حفظ کرده و مانع از بازگشت طرحهای ناامنسازی فرامنطقهای ناتو به حیاط خلوت خود شود. نتیجه قطعی این کلانروایت سیاسی، عبور کامل مسکو از ایده جایگزینی حاکمیت و نیل به این باور است که افغانستانِ کنونی بخشی از راه حل امنیت منطقه است، نه خودِ مشکل. این رویکرد، پایانی بر فرضیه انزوای مطلق کابل و گواهی بر پیروزی دیپلماسی واقعگرایانه است. کرملین با درک ظرفیتهای بازدارندگی حکومت طالبان، عملاً مدیریت بومی این جغرافیا را امضا کرده و با عقد قراردادهای تجاری و فنی، نشان داده است که این نزدیکی، یک مانور سیاسی موقت نیست، بلکه یک انتخاب استراتژیک محاسبهشده برای تامین امنیت پایدار در پهنه آسیای مرکزی است.
نویسنده: شکیب احمد سروش

