شطرنج در خلیج فارس؛ عبور ایران از سد تحریمها و تسلط بر شریانهای جهانی

سیاستهای بینالمللی و رویاروییهای استراتژیک میان امریکا و بازیگران قدرتمند منطقهای همچون ایران، همواره نیازمند بررسی دقیق اهداف تعیینشده و نتایج بهدستآمده در میدان واقعیت است. دوران ریاستجمهوری دونالد ترامپ در ایالات متحده، یکی از پرتنشترین دورههای روابط میان واشینگتن و تهران را رقم زد که با خروج یکجانبه از برجام و اتخاذ سیاست فشار حداکثری شناخته میشود. با نگاهی به کارنامه این دوران و ارزیابی محورهای اصلی این تقابل، میتوان دریافت که اکنون استراتژی ایالات متحده در دستیابی به اهداف کلان خود با چالشهای بنیادین روبرو شده و در نهایت به نتایجی منتهی گشت که بسیاری از تحلیلگران در شرق و غرب آن را شکستی استراتژیک قلمداد میکنند. این شکست را میتوان در سه حوزه کلیدی ساختار قدرت، مدیریت انرژی و مهار برنامه هستهای بررسی کرد که در هر سه مورد، توازن قوا به نفع تهران سنگینی میکند.
در نخستین گام، هدف بنیادین دولت ترامپ از اعمال تحریمهای چندین دههای و فشارهای سیاسی و نظامی همهجانبه، ایجاد بیثباتی داخلی و در نهایت تغییر ساختار سیاسی در ایران بود. طراحان سیاست فشار حداکثری بر این باور بودند که با خشکاندن منابع مالی و فلج کردن اقتصاد، شکاف میان ملت و حاکمیت ایران به قدری عمیق خواهد شد که فروپاشی از درون اجتنابناپذیر میگردد. با این حال، واقعیتهای میدانی از زمان آغاز تحریمها تا زمان جنگ نشان داد که نه تنها ساختار قدرت ایران در برابر این تندبادها فرو نپاشید، بلکه نوعی انسجام درونی در لایههای مختلف جامعه و حاکمیت برای مقابله با تهدید خارجی شکل گرفت. قبل از این اگر ملت در قبال گرانی و اوضاع معیشتی دچار مشکل بودند، با مداخلات عریان امریکا مصمم شدند که اقتصاد مقاومتی را بپذیرند و عزم را برای عبور از این شرایط دشوار جزم نمایند، قبلا اگر میان برخی نهادهای جامعه و ساختار دولت شکافهای خرد و ریزی وجود داشت مداخلات نظامی امریکا باعث شد که عموما حول محور منافع ملی ایران گردهم آمده و همانند شب زنده داری خیابان زنده داری را برگزینند، این پایداری ساختاری نشان داد که محاسبات واشینگتن درباره تابآوری سیاسی ایران با خطاهای جدی همراه بوده است. دولت ترامپ نتوانست به هدف نهایی خود یعنی تغییر رفتار یا تغییر ساختار دست یابد و در عوض، شاهد تثبیت موقعیت نظام ایران در مواجهه با سختترین فشارهای اقتصادی بود. این موضوع به معنای پیروزی در اولین راند از تقابل استراتژیک بود که در آن، بقای سیستم بر فروپاشی تحمیلی غلبه کرد.
در حوزه دوم که مربوط به قدرت منطقهای و تسلط بر شریانهای اقتصادی جهان است، ایالات متحده تلاش کرد تا با صفر کردن صادرات نفت ایران، این کشور را از معادلات انرژی جهان حذف کند. اما جغرافیای سیاسی ایران و تسلط آن بر تنگه هرمز، به تهران این امکان را داد تا از ابزار فشار متقابل استفاده کند. ایران با بهرهگیری از اهرم تنگه هرمز، عملاً نشان داد که امنیت انرژی جهان به ثبات و حضور فعال ایران گره خورده است. تلاش برای انزوای اقتصادی ایران نه تنها به تسلیم این کشور منجر نشد، بلکه باعث شد تهران نقش بازدارندگی خود را در خلیج فارس تقویت کند. این وضعیت باعث شد که نبض اقتصاد و انرژی جهان در دستان بازیگری باقی بماند که واشینگتن قصد حذف آن را داشت. در واقع، شکست در مهار قدرت منطقهای ایران و ناتوانی در تأمین امنیت عبور و مرور دریایی بدون در نظر گرفتن منافع تهران، دومین شکست بزرگ را برای دکترین ترامپ رقم زد. ایران با استفاده از این موقعیت سوقالجیشی، توانست هزینههای فشار بینالمللی را برای طرف مقابل افزایش دهد و ثابت کند که مهار قدرت آن در یک منطقه حساس جهانی، پروژهای شکستخورده است.
محور سوم و شاید فنیترین بخش این تقابل، به برنامه هستهای بازمیگردد. دولت ترامپ مدعی بود که با خروج از توافق هستهای و اعمال فشار، ایران را مجبور به پذیرش توافقی سختگیرانهتر و نابودی کامل توانمندیهای هستهایاش خواهد کرد. اما نتیجه دقیقاً برعکس شد. ایران با کاهش تعهدات خود، غنیسازی را به سطوحی رساند که پیش از آن سابقه نداشت. نکته حائز اهمیت در این میان، محافظت از تأسیسات کلیدی در برابر تهدیدات نظامی بود. تأسیسات هستهای که در دل کوهها و اعماق زمین بنا شدهاند، عملاً در برابر حملات نظامی و بمبهای سنگرشکن آسیبناپذیر ماندند. این عمق استراتژیک و توانمندی فنی باعث شد که تهدیدات نظامی ایالات متحده کارایی خود را از دست بدهد. ترامپ نه تنها نتوانست برنامه هستهای ایران را متوقف کند، بلکه با برهم زدن میز مذاکره، باعث شد ایران با سرعت بیشتری به سمت توسعه دانش هستهای خود گام بردارد. این ناکامی در توقف پیشرفتهای فنی و مصون ماندن تأسیسات زیرزمینی، سومین شکست قطعی را در کارنامه استراتژی ترامپ ثبت کرد.
مجموع این تحولات نشاندهنده این واقعیت استراتژیک است که پافشاری بر پیروزیهای تاکتیکی کوچک، مانند آسیب زدن به معیشت مردم همچون تخریب زیرساختها و پلها یا ترورهای هدفمند، نتوانست واقعیت شکست امریکا در این جنگ استراتژیک را تغییر دهد. نتیجه نهایی این رقابت که میتوان آن را با امتیاز سه بر صفر به نفع تهران توصیف کرد، هزینههای سنگینی را برای ایالات متحده و ثبات جهانی به همراه داشت. دولت ترامپ با هدف تغییر رژیم وارد میدان شد اما با تداوم و استحکام بیشتر ساختار قدرت ایران روبرو شد؛ ترامپ قصد مهار تواناییهای ایران را داشت اما با دستیابی ایران به اهرمهای فشار در تنگه هرمز مواجه گشت؛ و در نهایت در پی نابودی برنامه هستهای بود اما با حفظ و تقویت توانمندی در تأسیسات نفوذناپذیر ایران روبرو گردید. این تجربه تاریخی به خوبی نشان میدهد که سیاستهای مبتنی بر فشار یکجانبه بدون در نظر گرفتن واقعیتهای ژئوپلیتیک و قدرت تابآوری ملی، محکوم به شکست است و تنها منجر به پیچیدهتر شدن گرههای دیپلماتیک در سطح بینالمللی میشود.
نویسنده: محمد امان فلاح

